مجید قربانی » تولد

حرف‌هایم را یادم رفته                    خودم را یادم رفته مجتبی
جانور بزرگ سیاهی شده‌ای که پاهایت را می‌گذاری روی کله‌ام                    کله‌ام را یادم رفته مجتبی
دست‌هایم را قایم کرده بودم و درخت‌هایی را می‌دیدم که عقب‌عقب پرت می‌شدند
ستاره‌هایی را دیدم که با روشن‌شدنشان سلول‌های مغز من یکی یکی خاموش می‌شد
سرم را گذاشتم روی زانوهایم و همان‌طوری به زندگی‌ام ادامه می‌دادم

ادامه مطلب »

تماس