خط آزاد » اسماعیل سراب: شغال افسرده

به تو گفتیم
به حرف نکردی
گفتیم بیا به رنگ گرمی که در گل‌ها گذاشته‌اند
بیا به رودخانه‌ای که آب را به درختان داد
بیا بنشین که فرش انداخته‌ایم و همه‌ی چیزهایی که می‌خواهی در میان‌است
به حرف نکردی
صبحدم پیش از نماز خانه را یله کردی
خودت را به کوچه انداختی
از کوچه فرورفتی در خیابان
بدون لحظه‌ای پشیمانی
از همه‌ی دنیایی که در اختیارت بود
رفتی به آنجا
از آنجا پوزه‌ات را به سمت آسمان بردی
دعا کردی
چیزهایی گفتی که ما نفهمیدیم
انگار آرزو کردی که چنگال درآوری
موی حیوان داشته باشی
آرواره‌ی محکم
وقتی گفتیم تو را به اینها چی غرض؟
به خاک سوخته‌ی زیر پایت فشار آوردی
خودت را به زمین و آسمان زدی که شما از قلمرو‌ ام چی می‌دانید؟
شما از حیوانات دل‌خواهم چی می‌دانید؟

ادامه مطلب »

تماس