حامد شاملو » داستان » تنهام بذارید عوضیا!

ماها معتادیم و خلطی که من تف می‌کنم تابلوتر از اینهاست. مردم به زخم انگشت‌های من بر و بر نگاه می‌کنند که چه؟ پژمان شب‌ها با دهان چسب‌زده می‌خوابید به خاطر فحش‌هایی که ورد زبانش شده بود. پژمان و من و دوست پژمان از یک زندگی تخمی به اینجای‌مان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه یا سردخانه، کی فکرش را می‌کرد به همه چیز شک کنیم. این نقشه‌ی پژمان بود که به همه چیز. تا آن زمان من فقط به آلتم شک کرده بودم. در آن شب سگی درآوردم نصفش را بریدم از شیشه‌ی باز یک پژو انداختم تو، چاره‌ی دیگری نبود. یکی روی دیوار بازداشتگاه دور از چشم ناکس‌ها برایم پیام گذاشته اینا طفره‌ست قصه‌ت چیه. قصه‌ی من باخبری از قصه‌ی پژمان و دوست پژمان است پس ‌قصه‌ی آنها چیست؟ پدرم عوضی می‌گوید چند بار بگم آدما قصه‌های همدیگه‌ان و روزی که اینو می‌فهمن آغاز تنهاییه؟ او این حرف‌ها را در خواب به زبانی رمزی می‌گوید، به خودش می‌شاشد و تا چند روز لال می‌شود. مادرم می‌گوید عوضی هذیان می‌بافد پس من الان دارم چی را ترجمه می‌کنم مادر. به پژمان گفتم ماها قصه‌ی کی‌ایم؟ گفت زر نزن حرومزاده. دستنویس قصه را شب گذاشتم در کوله‌ی دختره تا بخواند و فکر نکند می‌خواهیم به زور نگهش داریم. اگر آن سرباز شهرستانی که در بازداشتگاه جیب‌هایمان را خالی کرد قصه‌ام را دزدکی نخوانده بود و زندگی دوست پژمان را عین فیلم سر و ته نمی‌کرد سر و ته از خایه‌هایش آویزان نمی‌شد. چشمی که به دختره چشمک زد با انگشت اشاره از حدقه درآمد. در حال فرار یکی آن را پرتاب کرد به سمت طلافروشی خورد به شیشه‌ی ویترین و ترکید. خیلی باحال بود.
چند وقت پیش دوست پژمان مثل همیشه مرده بود. ظهر بود هنوز معتاد نشده بودیم و زندگی عجیب تخمی می‌گذشت. پژمان از سردخانه تلفن کرد گفت ببین کثافت یکی از دوستام زنده شد الان از بیمارستان له و داغون میاد بیرون، می‌ره زیر برج، استخوناش برمی‌گردن سر جا، کشیده می‌شه بالا و رو برج وا می‌سته، شاشش از رو سر مردم برمی‌گرده تو بدنش. بکشش کنار بهش بگو قصه اینه. پشت بام برج یقه‌اش را گرفتم گفتم قصه‌ت چیه عوضی خودکشی؟
دفعه‌ی قبل مردم کدام پارک افتادند دنبالمان پژمان؟ دست‌هایم را پنجشنبه کردم تو جیبم یک زنه داد زد بگیریدشون اینا از اونان. یک ریشوئه پاره‌آجر پرت کرد خورد تو سر پژمان. دکتر نرفت. حشیش را همینطوری شروع کرد. از ایدز و سرطان و بقیه‌ی چیزها. دوست پژمان بعدن تاب داد روی سیم‌های برق، گره زد به شیشه نوشابه، خایه‌های ریشوئه را برید. من هفده ماه در قرنطینه‌ام با یک کلاشینکف و سه تا فشنگ بالای برجک نگهبانی. خیلی‌ها به انگشت‌های رعشه‌دار من بر بر نگاه می‌کنند و در دل می‌گویند: هه! دیوونه. اگر من دیوونه‌ام چرا معافم نمی‌کنید؟
پژمان وقتی می‌خواهد بشاشد می‌بینم چه زجری می‌کشد. ول کند خون می‌پاشد. خودش می‌گوید از تنهایی‌ست. من می‌دانم سرطان است. کسی که پنجشنبه‌ها ته پارک برایمان جنس می‌آورد و مثل بقیه هول نمی‌زد هر بار بیشتر بخواهیم می‌گفت سی او رفیق بی‌حالت مرگ به از اینه. دوست پژمان بیخ گلویش گفت: حرومزاده ببند کثیفتو دهن. با چاقویی که زیر گلویش گذاشته بود.
برگ درختان سبز سبز ریخته بود توی جیب‌هایمان و راه که می‌رفتیم می‌گفتیم خش خش یک کلاغ با ذلت و خواری نگاه کرد و نزدیک ما آمد. گفتیم برو برو پول نداریم اما فقط صدای مرا شنید. گفت چرا تنها تنها می‌کشی؟ گفتم تنها نیستم. قصه‌ام را نشانم داد دیدم آخر آخرش نوشته‌ام من تنهای تنها هستم. طوری از خواب پریدم که همه‌ی هذیان‌هایم یادم رفت چه می‌خواستم بگویم. خواهرم مثل همیشه بیدار بود درس می‌خواند گفت قار؟ قار؟
او زیاد زنده نمی‌ماند. علم پزشکی نباید اجازه بدهد کس و کار آدم این همه درد بکشد. اگر حوصله‌اش را داشتم می‌کشتمش. جراتش را نداشتم. رفتیم پارک حشیش خریدیم. اگر بار اول نبود نمی‌رفتیم. بار اول نبود. پژمان بار زد کشید رفت بالا گفت کجا بودیم رفقا؟ قصه رو ادامه می‌دیم قصه‌ی من بقیه‌ش این طوریه که با یه دختری آشنام که جلفه و پر از زندگیه. وقتی تو جمع می‌بوسیش می‌زنه رو پاهاش و غش‌غش می‌خنده. نظرتون چیه. با خوشحالی دود را از دماغش بیرون داد و با افسردگی سرفه کرد. سرفه‌هایش خونی غلیظ بر سنگ‌فرش‌ها پاشید و مردم فهمیدند چه غلطی می‌کنیم ریختند بزنندمان. این را همیشه مخفی کرد و نگفت قصه‌ی دختره چی بوده. یک بار به دختره گفتم قصه‌ت فقط جاهای لختیش قشنگه. شانه‌ی چپش را نشانم داد یک جای زخم چاقو داشت که هنوز گوشت نیاورده بود. اگر می‌دانستم جراتش را داشته که جاکشش را مثله کند آن طور باهاش حرف نمی‌زدم. پژمان مدت‌ها بعد از آنکه بیرونش کرد بارها ازم پرسید آن شپش‌ها را از کجا آوردم هربار به دروغ گفتم از موهای دختره کندم و هر بار دوست پژمان چایش را از (با دلسردی) دهان ریخت توی لیوان و جلوی آینه موهایش را به‌هم‌ریخته کرد.
من همه‌ی خاطراتم را ریدم و سیفون را کشیدم. پژمان هم خاطراتش را رید و سیفون را کشید. دوست پژمان هرچه حشیش کشید نشد چون چیزی یادش نمی‌آمد اما به آدم‌هایی که آن کارها را باهاش کرده بودند فحش می‌داد. شاید من هم جای او بودم کاری را که او کرد می‌کردم او این کار را نکرد. پنجشنبه بود که این کار را نکرد. در عوض خاکسترها را به لتیان داد رئیس کلانتری را لای کتاب‌ها و شعرهاش به آتش کشید عکس جنازه‌ی برادرهایش را بهش نشان داد.
پدرم عوضی یک نیمه‌شب دم‌کرده هذیانی گفت که نتوانستم ترجمه کنم. خم شدم روی کاسه توالت داد زدم پس کی می‌میری بری به جهنم خودت. انگار برخلاف همیشه بین دو پرانتز هذیان گفته باشد. ( ... ) که اگر معنیش این باشد که هیچ دختری به اندازه‌ی عشقی که به تو می‌دهد تنهایت نمی‌کند پس چرا خودش همیشه در انباری می‌خوابد و اگر معنیش این باشد که تو همیشه تنهایی و هیچ قصه‌ای نمی‌تواند توهم با کسی بودن را واقعی کند، لکه‌های خون روی دیوار توالت پادگان چیست. به پژمان گفتم تو کجایی؟ تو مخ من؟ گفت: .
رعد و برق زد اما نبارید. نیمی از امیدمان را از دست دادیم و از مادربه‌خطاها خواستیم بروند آن طرف اسکیت‌سواری کنند. فیلتر سیگار از روی زمین آمد میان انگشت‌های دوست پژمان. تفم را باد انداخت روی کفشم پنجشنبه شد و سه‌تایی منتظر یکی دیگر شدیم. به پژمان گفتم بالاخره قصه‌ی دوستت چیه به مجسمه‌ی زن فلزی وسط چمن فاک داد یعنی باباش واسه اینکه از گرسنگی نمیره خواهراشو به عراقیا فروخت واسه اینکه نره به جهنم برادراشو به ایرانیا.
بود سرگردان. دختره را اول من دیدم با کوله‌پشتی و مژه‌های بلند. خیلی وقت است از یاد برده‌ام که چرا باید به زن فکر کرد. دوست پژمان کلا فکر کردن را از یاد برده. آدم می‌کشد بعد به جای این‌که بهش فکر کند تو گلدان‌ها جلـق می‌زند. فقط پژمان تا فردا به تماشایش نشست و پنجشنبه گوشه‌ی خیابان معتاد شد. دختره دوستش داشت که رفت شکم صاحبخانه‌اش را با چاقوی پژمان درید. بود سرگردان.
درست روزی که تمام زندگی را نکبت ـ این را از درخت‌های سیاهی که قارقار می‌کردند فهمیدیم ـ فرا گرفته بود پژمان چیزی یادش آمد که حرفش را خورد. گفتم چی بود گفت هوم؟ یه فحش قدیمی. اما فحش نبود چون رفت دستشویی دیگر پنج‌شنبه شده بود و سیفون را کشید. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. نیستم تومخی من. دوست پژمان نعره می‌کشید و زیر درخت‌های کلاغ دنبال قلوه‌سنگ می‌گشت پیدا نمی‌کرد. وقتی پژمان برگشت من تنها بودم و پژمان یک تنهای دیگر بود. خون خشک شده روی شلوارش را با ناخن تراشید و گفت یه لحظه فکر کردم غیر از تو دوست دیگه‌ای هم دارم. سیگار داری کثافت؟
بعد از یک روز تخمی اگر معتاد نمی‌شدیم چه می‌کردیم. هر چه چای می‌خوردیم سرد بود. پژمان را کتک زدند و فهمیدند ایدز دارد با جیب خالی رهایش کردند. وقتی رسیدم هنوز جلوی کلانتری توی جوب بود عین مست‌ها شعر می‌خواند و خون سرفه می‌کرد. دوتایی رفتیم ته پارک به مجسمه‌ی تخـمی زن فلزی نگاه کنیم. برای من آن میلگردهای زنگ‌زده داشت تقدس پیدا می‌کرد. پژمان گفت بشاش توش. اینا طفره‌س قصه‌ت چیه؟ نشاندمش روی نیمکت و رفتم پشت پرچین تتمه‌ی حشیش‌ها را برایش بار بزنم. وقتی برگشتم خوابش برده بود و در خواب به من فحش می‌داد. ساعتی گذشت بیدار شد گفت امروز پنج‌شنبه ست؟ بچه‌گربه‌ای که رفته بود زیر ماشین خودش را به پاهای پژمان رساند و مرد.
پژمان گفت: اون شپشای کیــری. گفتم آره اونا.
سیفون را کشیدم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. این کابوس شبی به سراغم آمد که پژمان بهم گفت: کثافت حتی اگه هم تو ما رو مث آشغال از کله‌ی پوکت بیرون ننداخته بودی خودم این کار رو می‌کردم. هوم؟ هنوز خون پژمان در توالت‌های گوشه‌ی پادگان روی دیوار بود جورابش هنوز پای دختره بود. هوم؟ فکری که مثل باد از سرم گذشت و برگ درخت‌ها را تکان داد این بود.
زن در چمن سرش پایین است. لابد به خشتکش نگاه می‌کند. در تمام مدتی که رفتم دستشویی برای سیگار و سیفون او خواست به خودش ثابت کند از من تنهاتر نیست. اگر نبود مثل همیشه ردیف مورچه‌هایی را که از پایش بالا آمده بودند از شانه‌ی چپش می‌تکاند. مورچه‌ها از شانه‌اش آن تکه نان‌خامه‌ای ماسیده را می‌خواهند. اگر دست خودم بود یا بدش نمی‌آمد که مثل همیشه سینه‌هایش را با انگشت‌های زخم لمس کنم این قصه را می‌گذاشتم زیر پیراهنش.
نکند پنجشنبه نباشد از صبح ته پارک منتظرم و پیدایش نیست. مورچه‌ها خیال دارند از پاهایم بیایند بالا. نمی‌گذارم حتی اگر شده بروم بالای برج بشاشم.
کلاغی با ذلت و خواری چشم تو چشم نگاه می‌کند. یعنی این آخر قصه است. لکه‌ی خون را با ناخن می‌تراشم. رعد و برق می‌زند اما نمی‌بارد.

۲۷ مهر ۱۳۸۸
تماس