حامد شاملو » داستان » سلوک سامورایی

یک روز تلفن زدند گفتند استخدام شده‌ام. من بی‌کار بودم اما نه فرمی پر کرده بودم نه رفته بودم خـایه‌مالی این و آن. روزها در اینترنت آمار دخترها را می‌گرفتم و شب‌ها با رفقا پرسه می‌زدیم. گفتم کی بیایم سر کار؟ گفتند از فردا. مجبور شدم شب‌ها زودتر از بقیه از چت‌روم بیایم بیرون.
صبح رفتم به آدرس محل کارم اما آنجا یک آشغالدونی واقعی بود. یعنی یک زمین بازی بچه‌ها بود که بچه‌هایش بزرگ شده بودند آنجا را کرده بودند آشغالدونی. بعد شهرداری جلویش یک دیوار بلند کشیده بود. یک پیرزنه آمد گفت من رئیستم بچه بیا دنبالم. از یک در کوچک رفت تو. وقتی داشت از روی اسب چوبی می‌پرید خورد زمین. کمک کردم بلند شود خودش را تکاند و گفت گوه بگیره این مملکت رو من سه روز دیگه بازنشسته می‌شم. به یک کمد قراضه لگد کوبید درش باز شد گفت اینا ابزار کارته. به در کمد چند تا قلم‌مو آویزان بود و قفسه‌ها پر از سطل رنگ بود. پیرزنه گفت نردبوم اونجاست از همین الان شروع کن. گفتم دقیقا باید چی کار کنم؟ به سکسکه افتاد. گشت از توی کیفش قوطی قرص‌ها را پیدا کرد و از بین آن‌ها یکی از نارنجی‌ها را قورت داد. گفت کار آسونیه. این دیوارو نقاشی کن. گفتم من که نقاشی بلد نیستم. گفت یاد می‌گیری. از مردم بپرس چی دوس دارن براشون بکشی همونو بکش. بذار فکر کنن تو به خواسته‌شون اهمیت می‌دی. حالا بیا ماشینمو هل بده. یک بی‌ام‌و قدیمی بود. کلید در آشغالدونی را بهم داد و لحظه‌ی آخر گفت با خودت لباس کار آوردی؟ گازش را گرفت و رفت.
روز اول لباسم رنگی شد حوصله‌ی شستنش را نداشتم. با همان لباس‌ها رفتم پیش رفقا بام عکس انداختند.
از یک راننده تاکسی پرسیدم چی بکشم؟ گفت می‌تونی داشبورد یه پورشه‌ی مدل دوهزار و هشت بکشی؟ عکس لـخـتـی دوست‌دخترش را هم داد گفت اینم بکش انگار چسبوندمش رو فرمون. گفتم سعی خودمو می‌کنم. وسط کار بی‌خیال شدم.
روز دوم زنگ یکی از آپارتمان‌های آن طرف خیابان را زدم پرسیدم چی بکشم؟ گفت کـیـر منو بکش. دوباره زنگ زدم گفتم آیا کـیـرت ویژگی بصری خاصی داره؟ در را باز کرد رفتم بالا. طرف زن بود. کشید پایین گفت از پسش برمی‌آی؟ گفتم سعی خودمو می‌کنم.گوست داگ
یک روز از چند تا پسربچه پرسیدم چی بکشم؟ گفتند ما رو بکش که امینم داره واسه‌مون ساک می‌زنه. به نظرم آمد باید به خاطر تعدد کاراکترها کمپوزیسیون نقاشی‌های شرقی و مینیاتور ایرانی را تقلید کنم. از آن‌ها خواستم همگی به زمین بازی برویم تا طرح اولیه را روی کاغذ بیاورم. اما آن‌ها دستم را خواندند و گفتند تو می‌خواهی به ما تجاوز کنی؟
یک روز داشتم به درخواست یک زوج عاشق کلبه‌ای در یک جنگل می‌کشیدم. به نظرم آمد بد نیست چند فرشته‌ی کوچولو با تیر و کمان و چنگ هم روی سقف کلبه بکشم. این را می‌دانستم که در نقاشی‌های عهد باروک فرشته‌ها لختند اما یادم نبود آن‌ها کـیـر ندارند. چند روز بعد زوج عاشق از راه رسیدند و وقتی فرشته‌ها را دیدند دختره اسلحه درآورد به لاپای بچه‌فرشته‌ها شلیک کرد. مرا هم تهدید کردند که گـوه زیادی نخورم.
از یک مست پاتیل پرسیدم چی بکشم؟ گفت باکره‌ی مقدس رو بکش در حالی که داره شفاعت منو پیش خدا می‌کنه. کار هنوز تمام نشده بود که پلیس‌ها آمدند به خاطر اهانت به مقدسات توبیخم کردند.
یک روز به آتش‌نشانی زنگ زده بودم خواسته بودند آتش جهنم را بکشم با شعله‌های سر به فلک کشیده. داشتم شعله‌های سر به فلک کشیده را می‌کشیدم که دیدم گوست‌داگ دارد می‌آید. از نردبام پایین آمدم و تماشایش کردم. رسید به یک سیاه بی شاخ و دم به هم ادای احترام کردند و به راهشان ادامه دادند. از گوست داگ پرسیدم اینجا چی بکشم؟ بدون اینکه بایستد گفت هر چی عشقته. گفتم می‌خوام یه سامورایی در حال مرگ بکشم. گفت سامورایی در حال مرگ وجود نداره. بین زندگی و مرگ یه سامورایی هیچ فاصله‌ای نیست. 



۴ دی ۱۳۸۸
تماس