حامد شاملو » داستان » من خسته نیستم آیدا؛ اما تو باور نکن!

بیست و سه سال است که آیدا رفته به اتاق پرو تا بلوز قرمزی را که یقه‌اش از بغل دکمه می‌خورد تن بزند. من بیست و سه سال است که این‌جا ایستاده‌ام تا نگذارم کسی داخل شود و دلم می‌خواهد یک سیگار بکشم. یکی گفت آن خانم با شماست؟ این همه وقت آنجا چه کار می‌کند؟ داد زدم به تو مربوط نیست عوضی. یکی خواست در را باز کند. یقه‌اش را گرفتم هلش دادم.
یک سال یکی آمد گفت هی پسر! تو چرا این‌جا ایستاده‌ای او که اینجا نیست. همین الان دیدمش داشت از پل هوایی بالا می‌رفت.
یک سال هم یکی برگشت گفت تو این‌جایی؟ آیدا دارد همه جا را دنبال تو می‌گردد آن‌وقت تو با خیال راحت ایستاده‌ای این‌جا؟
سال حکومت نظامی یکی آمد گفت آن دختره آیدا را یادت هست؟ تو نتوانستی اما ما کردیم. به بازویش اشاره کرد و گفت چموش بود گاز گرفت حـرامزاده. پیش از آنکه عقب بکشد چنگ زدم لای پاها هیچی آنجا نبود. دست بردم توی خشتـکش بقایای چیزی را به انگشت گرفتم اندازه‌ی د‌و‌ل بچه. سر روی سینه‌ام گذاشت زارزار گریه کرد.
یک سال یکی نفس‌زنان آمد و در گوشم گفت آیدا را گرفته‌اند. ممکن است زیر شـکنجه حرف بزند. چند روز بعد آمد و باز در گوشم گفت آیدا به حرف نیامد حکم اعدامش را فرستاده‌اند اویـن.
یک سال یکی زد تو گوشم گفت چرا دست از سر آیدا بر نمی‌داری؟
چند سال پیش یکی آمد گفت آیدا سلام می‌رساند.
سال بعد یکی آمد در حالی که گریه می‌کرد گفت تو چرا این‌جا ایستاده‌ای آیدا تصادف کرده. دارند می‌برند دفنش کنند.
یک سال چند نفر آمدند مرا با خود بردند. بیسیم زدند به مرکز گفتند حالا چه‌ کار کنیم؟ مدت‌ها گذشت جوابی نیامد من در ماشین را باز کردم و پیاده برگشتم.
یکی دیگر از این سال‌ها یکی آمد گفت امشب عروسی آیداست. پسره را می شناسی. همان که دوست صمیمی‌اش بود.
یک سال یکی آمد گفت آیدا گم شده. به او گفتم آیدا سال‌هاست که این‌جاست. گفت آیدا سال‌هاست که در آسایش‌گاه روانی بستری است.
یک سال یکی آمد گفت بیا تلویزیون را ببین این زن که صورتش را شطرنجی کرده‌اند آیدا نیست؟
پارسال یکی آمد گفت من آیدام تو برو خانه.
من بیست و سه سال است بی آن که کنجکاوی کنم از این تو صدای آیدا را می‌شنوم. از زاویه‌های مختلف خودش را در آینه نگاه می‌کند.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
تماس