حامد شاملو » داستان » گفتوگوی اختصاصی مریلین منسون با آیدای تجریدی (آخرین بازمانده از نسل دختری ِ شهرزاد قصهگو)
مریلین منسون : از شما متشکرم که درخواست جسارتآمیز مرا برای گفتگو پذیرفتید.
آیدای تجریدی : فکر میکردم با همان هیبتی که در کنسرتها حاضر میشوی میبینمت. با این لباسها به دانشجوهای رشتهی باستانشناسی بیشتر شباهت داری.
م م : واقعن؟ این لباسها انتخاب دوستانم بود. قرار بود عادی به نظر بیایم.
آ ت. : بگذریم. دقیقن دربارهی چه میخواهی حرف بزنیم؟
م م : بگذارید از اینجا شروع کنم. خاطرهای که از خواندن اولین داستان شما به یاد دارم مربوط میشود به سال نود و هفت؛ یعنی یک سال پس از اعدام دون خوستینو سرکردهی مکزیکیتان.
آ ت : ما یک سال سکوت کردیم. سال اندوهباری بود که حتی ماهیگیرهای خلیج مکزیک دست از کار کشیدند چون جسد آسیب دیدهی دون خوستینو طبق وصیت خودش به آب انداخته شد.
م م: زمانی نسبت به درستی این اخبار تردید داشتم. اما در سفری که برای اجرای موسیقی به مکزیک رفتیم از پسر جوانی در این باره پرسیدم. گفت بعد از آن اتفاق پدربزرگش قایقش را فروخت و به شهر آمد در حالی که تمام عمر ماهیگیر بود. چون معتقد بود ماهیها دون خوستینو را خوردهاند و نباید آنها را شکار کرد.
آ ت : دربارهی اولین داستانی میگفتی که...
م م: بله. متاسفانه اسم داستان را فراموش کردهام.
آ ت: آن سال داستانی که بسیار خوانده شد این بود «مرثیهای برای پسر حرامزادهی خدا». ممکن است این بوده باشد.
م م : چهقدر این عنوان آشناست. جواب منفی ست، این نبود. اما من این را کجا شنیدهام؟ عجیب است. یعنی این شباهت تصادفی است؟
آ ت : «مرثیه...» را دونخوستینو میخواست بنویسد که نتوانست. به کلماتی احتیاج داشت که در زندانهای انفرادی طولانیمدت از یاد برده بود. پس من نوشتمش.
م م : یعنی اصل داستان مال دون خوستینوست؟
آ ت : نه. یک پیرزن ارمنی را میشناختم که در محلهی جلفای تهران تنها زندگی میکرد و در زبان مادریاش داستانهای زیادی میدانست. من هفتهای یک روز برای نظافت خانهاش به آنجا میرفتم و گاهی پیشش میماندم. شبها تا دیروقت تلفنی برای نوهاش در امریکا قصه میگفت. تا آنجا که توانستم صدایش را ضبط کردم. خیلی اتفاقی یکی از آن همه قصه ترجمه شد. بعدها به تصدیق تعداد زیادی از دوستان ارمنیام متوجه شدیم امکان ترجمهی هیچ یک از آن قصهها به فارسی یا زبان دیگر وجود ندارد. حتا یک کلمه از آن همه.
م م : پس همان یکی را کی ترجمه کرد؟ منظورم مرثیه... است.
آ ت : دقیقن کسی نمی داند.
م م : در آرشیو موسیقی یکی از دوستانم قطعهای شنیدم که غیر از نام قطعه، اطلاعات دیگری دربارهاش پیدا نکردم. ممکن است کار یک گروه زیرزمینی باشد که نخواسته است نامش فاش شود. نام قطعه مرثیه برای پسر ناتنی خدا بود. با وُکالی جیغمانند و متنی بسیار تاریک.
آ ت : چیزی از آن متن یادت هست؟
م م : همیشه یادم هست. شبیه یک قصه بود. قصهی پسر خدا که در کنار دیواری زندگی میکند که جهان را به دو نیم کرده است. او در نیمهی دیگر جهان تنهاست و به این خاطر رنج میبرد. در دیوار سوراخی وجود دارد اما پسر هیچگاه به این فکر نکرده است که ممکن است نیمهی دیگر جهان یکسره متفاوت باشد. تا روزی که مایعی زرد و کفآلود از سوارخ بر زمین میریزد و تا پیش پای پسر راه میگیرد. او نمی داند آن گندآب بویناک که او را شیفتهی خود کرده شاش است و کنار همان خاک خیس خورده به خواب میرود. روز بعد اثری از آن بو و رطوبت در خاک نیست پس در پی یافتن نشانهای به سوراخ میخزد. آن سوی دیوار جهان درگیر جنگی بزرگ شده است. روزها از میان آتش و اجساد میگذرد تا به مرکز منتشرکنندهی آن بو میرسد: دختری با موهای سیاه. دختری که خدا هزاران سال منتظر است تا زاییده شود و به بلوغ برسد تا با او ازدواج کند. پسر برای تصاحبِ به یکبارگی آن رایحه، دختر را از هم میدرد اما وقتی از مفهوم مرگ آگاه میشود در اثر گریستن بسیار بینایی چشمهایش را از دست میدهد. خدا که از شدت خشم به جنون رسیده آن سوراخ را با موم میپوشاند. پسر برای یافتن سوراخ تا ابد دست به دیوارها میساید و نمیداند به نفرین خداوندی دچار شده است. این کمترین عذاب برای پسر ناتنی خداست.
آ ت : بله این همان داستان است با کمی تغییرات. فکرش را بکن. یک بچه هر شب قبل از خواب قصههایی شبیه این را از زبان مادربزرگش میشنید.
م م : شاید پیرزن میدانسته است که دارد نوهاش را در برابر ویروس والت دیسنی واکسینه میکند.
آ ت : نگفتی کدام داستان را خوانده بودی؟
م م : به گمانم اسم نداشت. من آن را در یک محلهی سیاهپوستنشین بر دیواری در توالت عمومی پارک خواندم. بد خط و با ماژیک قرمزرنگ نوشته شده بود. خودتان آن را آنجا نوشتهاید؟
آ ت : من؟ خوشبختانه یا متاسفانه من هیچ وقت پا به امریکا نگذاشتم.
م م : بله امریکا. بعد از کشتار سرخپوستها و بوفالوها این سرزمین هرگز جای خوبی برای زندگی نبوده. همه در هر حال دارند به زندگی شان گند میزنند. حتا وقتی خواباند. این روزها مردم دستگاهی میخرند که در خواب رویاها را کنترل میکند و کابوسهایشان را به خوابهای خوش سکـسی تبدیل میکند.
آ ت : واقعن؟ خب در این جهنمی که دست به دست هم ساختهایم اصلا بد نیست که آدم کابوس نداشته باشد اما قرص و دستگاه کابوسها را حذف نمیکنند پنهانش میکنند. دونخوستینو قادر بود به جای همهی امریکاییها کابوس ببیند.
م م : اتفاقا داستانی که بر دیوار توالت نوشته شده بود دربارهی زن جوانی است که کابوس نیروهای پلیس را روی دیوارهای شهر نقاشی میکند و با این کار از آنها انتقامی عجیب میگیرد. پلیسها به نوبت دست به خودکشی میزنند. بعضی از ترس بیآبرویی و بعضی از وحشت به حقیقت پیوستن کابوسها.
آ ت : یادم آمد. نامی را که خودمان بر آن گذاشتیم به خاطر ندارم. اما بین مردم با نام ناتالی شناخته شد.
م م : چرا ناتالی؟ دلیل خاصی داشت؟
آ ت : میگفتند زن سیاهی به این اسم برای انتقام از پلیسهایی که در منزل دوست پسرش به او تجاوز کرده بودند تصویر لخت آنها را کنار مریم مقدس بر دیوار کلیساها نقاشی میکرد. سرانجام چند کشیش جوان که از این هتک حرمت آزرده بودند همپیمان شدند که پلیسها را به قتل برسانند.
م م : آیا موفق شدند؟
آ ت : کسی نمی داند. اما مسئله اینجاست که این داستان چند سال پیش از ماجرای ناتالی نوشته شد.
م م : یعنی فکر میکنید ناتالی با خواندن آن داستان به فکر انتقامگیری افتاده است؟
آ ت : ممکن است.
م م : چرا این داستان را با نامی که مردم بر آن گذاشتند به یاد آوردید؟ آیا نامگذاری مجدد از سوی دیگران نوعی انحراف و بیاعتنایی به شکل اصلی داستان نیست؟
آ ت : کدام شکل اصلی؟ ما بعضی از داستانها را عمدن شفاهی باقی گذاشتهایم برای اینکه تغییراتی را که لازم است در آن ایجاد شود. البته این ارتباطی به ترفندهای لوس هنری ندارد. بارها پیش آمده داستانی را شفاهی باقی گذاشتهایم و مدتها بعد نسخهای از همان داستان دریافت شده که کمترین شباهت را به داستان اولیه دارد. تحلیل مسیری که این تغییرها میپیماید میتواند حقایق بسیاری را روشن کند. هرچند تا به حال هیچ یک از ما چنین رویکرد پژوهشیای به تغییرات رویداده در داستانهای شفاهی نداشته ایم. یک روز باید خودم این کار را بکنم.
م م : عرضه و بازگشت داستانهای شفاهی چگونه انجام میشود؟ منظورم نوع رسانهای ست که...
آ ت : ارتباطهای رودررو. در مترو، در آرایشگاه، در تظاهرات خیابانی. هر کجا که آدمها باشند. همینجاها هم آنها را از زبان مردم میشنویم.
م م : هدفتان از نقل شفاهی داستانها چیست؟ اینکه داستان از فیلتر مردم بگذرد و لهجهای صمیمی به خود بگیرد؟
آ ت : به هیچ وجه. مسئله بخشیدن کیفیتی غیرآرتیستی به داستان برای تضمین ماندگاری آن در تاریخ ادبیات یا کنجکاوی بازیگوشانه نیست.
م م : پس شاید انتظار دارید آن تغییرات در قصه و شخصیتها به وجود بیاید.
آ ت : بله ممکن است این باشد.
م م : آیدا! اگر مایل باشید موضوع گفتوگو را تغییر دهیم. تنها باری که آلوین تیلور را دیدم چانهاش با چوب بیسبال خرد شده بود.
آ ت : این چه ارتباطی به من دارد؟
م م : خیلیها دوست دارند بدانند چه ارتباطی بین شما و آلوین وجود دارد. ضمنن او چیزهایی دربارهی یک خالکوبی گفت.
آ ت : خیلیها گوه خوردهاند. این فضولیها لاس زدن رسانههاست با سوپر استارها برای بقای هر دو گروه. نه من سوپر استارم و نه تو محتاج فروش بالاتر این مصاحبه هستی.
م م : نمیخواستم ناراحتتان کنم. البته این مصاحبه همان طور که قبلن فکر میکردم امکان چاپ در روزنامهها را ندارد. ضمنن، عکسی در سایتهای اینترنتی از آن خالکوبی منتشر شده است و...
آ ت : یابوی رذل! بیشرف جاکش! سالی که رقابتهای بوکس سنگینوزن در ترکیه برگزار شد او هنوز مجاز به شرکت در مسابقات بود. آن زمان من اسمش را هم نشنیده بودم. گویا مثل تو قاچاقی آمده بود ایران. گفتند یک هیولای بور میخواهد تو را ببیند. قبول کرد با دستهای بسته به صندلی چرخدار به خانهام بیاورندش. او احمقترین مردی ست که به عمرم دیدهام. قول داده بود قضیهی آن خالکوبی را جایی مطرح نکند.
م م : یعنی حقیقت دارد که چهرهی شما را روی آلـتش خالکوبی کرده است؟ فکر میکردم این داستان را از خودش ساخته است. قسم خورد عکسبرداری از آن خالکوبی کار یک پرستار بیمارستان، یک خواهر روحانی بوده است. سالی که در جریان یک مسابقه در اثر ضربهی شدیدی به مدت چند روز بیهوش بود، پرستار از او عکس گرفته و به دست رسانهها رسانده بود. پس بگذارید از عذاب وجدانی هم که به آن دچار شده بود بگویم. در آن یک ساعتی که با او بودم چندین بار گفت تصمیم دارد آلـتش را با چاقو ببرد و در شیشهی الکل برای شما بفرستد اما از مرگ میترسد.
آ ت : هوم!
م م : میگفت از روزی که آن خالکوبی را روی بدنش حک کرده هرگز با هیچ زنی نخوابیده است.
آ ت : پستفطرت، در عوض هر شب با رویای گـاییدن من خـودارضایی میکند.
م م : ممکن است اینطور باشد. چهار ماه پیش در یکی از اجراها به استادیوم آمده بود تا کنسرت ما را ببیند و همانجا این اتفاق افتاد. یک دختر یهودی متعصب که مدتها عاشقش بود و میگفتند آلوین در هر فرصتی او را تحقیر میکرد با چوب بیسبال زده بودش.
آ ت : بیا این بحث را ادامه ندهیم. گور پدر بوکسورها.
م م : بسیار خوب. آیدا! آیا شما و دوستانتان یک حزب سیاسی یا همچو چیزی هستید؟
آ ت : به هیچ وجه. البته زمانی که دونخوستینو فعالیت میکرد میشد دربارهی سازمانی با اهدافی مشخص سخن گفت. متاسفانه ما بسیاری از افرادی را که با دونخوستینو کار میکردند و از او دستور میگرفتند گم کردهایم و حتی بعضی را نمیشناسیم.
م م : با وجودی که شهرت رسانهای شما همان زمان هم از دونخوستینو بیشتر بود چرا آنها با شما تماس نمیگیرند یا شما با آنها؟
آ ت : همهی کسانی که با دونخوستینو کار میکردند فقط به او اعتماد داشتند، حتی خود من. من دیگران را خوب نمیشناسم. آنها به من اعتماد ندارند و من هم به آنها.
م م : چرا مسائل امنیتی تا این حد برای شما اهمیت داشت؟ مگر سازمان شما در چه سطحی فعالیت میکرد؟ منظورم دقیقن مبارزهی مسلحانه است.
آ ت : واقعن نمیدانم. جواب همهی این سوالها با مرگ دونخوستینو بدون پاسخ ماند. مدتی این شایعه وجود داشت که کسانی که در سطح دیگری از کار سازمانی با دونخوستینو همکاری میکردند بعد از اعدام او، دستهدسته به خودکشیهای دستهجمعی رو آوردهاند. به نظر من اینها همهاش چرند است. در کل فکر میکنم دونخوستینو وقتی زنده بود با انگیزه و پشتکاری غیر انسانی توهمی عظیم را در میان نهاده بود و خودش بیش از همه درگیر شد. حالا که شانزده سال از مرگ دونخوستینو میگذرد فکر میکنم در همهی ما نوعی تصور آیینی وجود داشت. حالا که سالها گذشته بعضی از دوستانم به شوخی میگویند دونخوستینو یا پیامبری بود که بسیار دیر به دنیا آمد و یا شاعری که بسیار زود.
م م : هنوز نمیخواهید دربارهی نقش خودتان در دار و دستهی دونخوستینو حرفی بزنید؟
آ ت : هرچه بوده قبلن در دادگاه گفتهام. پروندهی قضایی من مدتها قبل بسته شده؛ با این حال خیلیها بدشان نمیآید دوباره پرونده به جریان بیفتد.
م م : چه کسانی؟
آ ت : همانها که با دونخوستینو چنان کردند. دو سال انفرادی. چندین نوبت شوکهای عصبی یازده روزه. هیپنوتیزمهای بدون بازگشت. یکی از معدود دفعاتی که توانستم به ملاقاتش بروم توهم این را داشت که معشوقهی آندرس اسکوبار مدافع تیم فوتبال کلمبیاست که در جام جهانی روی یک اشتباه گل به خودی زد و تیرباران شد.
م م : دونخوستینو هرگز ازدواج کرده بود؟
آ ت : تا آنجا که میدانم نه. اما در هر زمانی زنی را در کنار خود داشت.
م م : آخرین آنها آن جادوگر آفریقایی تبار بود که اصرار داشت نیمی از صورتش را مخفی کند. درست است؟
آ ت : پس از آن هم در کردستان عراق طی یک دورهی خیلی کوتاه دلبستهی دختری کرد شد. اما چند ساعت قبل از خروج از عراق محل اختفایش لو رفت و محاصره شد. حتمن ماجرای انتهار آن دختر کرد را شنیدهای. شجاعانه دونخوستینو را فراری داد. بعد از آن تا آنجا که خبر دارم دونخوستینو دیگر با هیچ زنی نبود. هرچند فرصت چندانی برای تجربه نداشت.
م م : عکسی را که خبرنگار تایمز از لحظهی حملهی آن دختر شکار کرده است دیدهام. کاش من به جای دونخوستینو بودم و دوستدخترم اینقدر دوستم داشت.
آ ت : دختر زیبایی بود.
م م : این حقیقت دارد که دونخوستینو یک دست را از بازو نداشت؟
آ ت : چه تغییر موضع ناگهانیای! اگر نمیشناختمت میگفتم از بازجوهای زیرک سازمانهای اطلاعاتی هستی.
م م : منظورت چیست؟
آ ت : شانزده سال پیش دونخوستینو را کشتند و در این مدت به این فکر کردهاند که چطور او را از اذهان مردم پاک کنند. شانزده سال پیشفرض حذف دونخوستینو از خاطرهی جمعی آدمها شوخی بچهگانهای بیشتر نبود. اما امروز من واقعن احساس خطر میکنم.
م م : به نظر میآید شما دونخوستینو را به عنوان یک اسطوره در نظر میگیرید.
آ ت : اگر مارادونا و جیمی هندریکس اسطورههای ساخته شده در رسانهها باشند دونخوستینو اسطورهی ویرانشده به دست رسانههاست.
م م : جالب است. همین عبارت را یک روشنفکر امریکای لاتین دربارهی شما به زبان آورده است. با این تفاوت که شما را آن اسطورهی ویران شده به دست رسانهها معرفی کرده است.
آ ت : او را میشناسم. همین عبارت را از یکی از دوستانم کش رفته است. پستفطرتی ست که لنگه ندارد. یکی از بازجوهای دونخوستینو بوده است. میتوانم قسم بخورم در زندانی که برای دیدن دونخوستینو سه روز تحت تدابیر شدید امنیتی آنجا بودم، در سالن ناهارخوری دیدمش.
م م : سر درنمیآورم. او یکی از طرفداران شماست. چطور ممکن است؟
آ ت : گفتم که. آنها در این شانزده سال فعالیت گستردهی فکری و رسانهای کردهاند و به نتایج هولناکی هم رسیدهاند. برای حذف دونخوسیتنو ابتدا از من یک چهرهی رسانهای ساختند تا به عنوان نفر اول شناخته شوم، سپس به دروغ مشخصاتی ظاهری از دونخوستینو ارائه دادند. مثل همان قضیهی یکدست بودن یا سیاهپوست بودنش. همهاش مزخرف است.
م م : یعنی شما میگویید دونخوستینو سیاهپوست نبود؟
آ ت : نه نبود. چرند است.
م م : اوه!
آ ت : آن عکسهایی که دیدهای از جنازهای در سردخانه، دونخوستینو نیست.
م م : همان سیاهپوستی را میگویید که در کشوی اجساد سردخانهی کشتی نظامی نگهداری میشود و دهانش دوخته است؟
آ ت : بله آن عکسها را میگویم. با چند عکس بیکیفیت و فیلمهای مبهم همه را فریب دادهاند.
م م : خیلی عجیب است.
آ ت : باورت نمیشود ارتفاع آن جنازه بیشتر از صد و سی سانتیمتر نیست. اصلن یک بچهی سیاهپوست است. بچهی آخرین معشوقهی دونخوستینو باید باشد. همان زن آفریقاییتبار. در آن عکس موهایش را تراشیدهاند. شنیدهام در جادوگری نابغهای تمامعیار بوده است. موهایش را تبدیل به گیاهی کرده بود که از پوست سرش بیرون آمده بود و برگهای آن گیاه مخدری شدید بوده که کسی غیر از خود آن پسربچه جرئت مصرف آن را نداشته است. همان بچه یکی از مهمترین یاران دونخوستینو بود و مسئولیت پژمرده شدن لالههای مزارع گل هلند در بهار سال نود و سه را با شهامت پذیرفت.
م م : عذر میخواهم آیدا. اما آیا شما مرا دست انداختهاید؟ این حرفها را چه کسی باور میکند؟
آ ت : تو دروغهای مضحک آنها را دربارهی سیاهپوست بودن دونخوستینو باور کردهای. چهطور فکر نکردی کسی تمام این مدت تو را دست انداخته است؟
م م : اما شما دارید دربارهی یک بچهی جادوگر صحبت میکنید که روی سرش مزرعهی دراگ سبز شده بود. لابد میخواهید بگویید پسر دونخوستینو بوده است.
آ ت : نه اینطور نیست. پدر آن بچه رئیس یک قبیلهی آفریقایی در اعماق صحرای آفریقا بوده است. با مرگ آن بچه تعدادی از قبایل صحرا مسلح شدند و خیال انتقامگیری داشتند اما پیش از رسیدن به الجزایر همگی ناپدید شدند.
م م : یک شوخی بامزهی دیگر.
آ ت : فکر کن اینها شوخی ست. بیرون از امریکا ـ آن خرابشدهای که تو توش زندگی میکنی ـ بیشتر مردم چیزی را که من هم به آن باور دارم قبول کردهاند.
م م : اما روایت امریکایی دونخوستینو واقعگرایانهتر است.
آ ت : در صورتی که بگویم دونخوستینو را سه ماه پیش از اعدام دیدهام چه؟ صورتش را با اسید آورده بودند پایین. تقریبا جمجمهاش در معرض دید بود.
م م : چطور با دونخوستینو آشنا شدی؟
آ ت : از طریق اینترنت
م م : بله این را میدانم. برای اولین بار کجا یکدیگر را ملاقات کردید؟
آ ت : در تهران در یک پارک کوچک محلی
م م : دلیل تلاش او برای به جریان انداختن پروندهی قتل برادرتان چه بود؟
آ ت : دوستیای که بینمان شکل گرفته بود و اینکه او دوستانی در وزارت دادگستری ایران داشت.
م م : چرا پلیس هیچ وقت جنازهی برادرتان را پیدا نکرد؟
آ ت : و سوال بعدی؟
م م : نمیخواهید به این سوال جواب بدهید؟ هر جور مایلید. سوال بعدی اینکه او هیچوقت به شما پیشنهاد ازدواج یا دوستی نداد؟
آ ت : تو آمدهای به خانهی من تا از من بازجویی کنی؟ همهی این حرفها را زدهای تا برسی به اینجا که بگویی پروندهی قتل برادرم ساختگی بوده و اصلن برادری در کار نبوده. درست است؟
م م : نه اینطور نیست.
آ ت : بعد هم میخواهی بگویی قتل برادری که وجود خارجی نداشته ناشی از یک نارسایی روانی بوده که دونخوستینو به خاطرش مرا در آن آسایشگاه روانی به تخت بست و به جای اینکه ازم خواستگاری کند باهام خوابید. درست حدس زدم؟
م م : البته من هم مثل شما از یک سری فرضیات دربارهی شما که در سازمانهای اطلاعاتی در سطح محرمانه طبقهبندی میشوند خبر دارم اما هیچیک از آنها را باور نکردهام. نمیخواستم ناراحتتان کنم.
آ ت : تو هم یکی از همانهایی. از اول میدانستم. حتی میدانم تا کجا بهت اعتماد کردهاند و در کدام طبقه از سطوح محرمانه به بازی گرفته شدی.
م م : چه میگویید آیدا!
آ ت : راستگوترین شما همان بوکسور احمق بود که خودش را دلقک خاص و عام کرده است.
م م : شما عصبانی هستید.
آ ت : شرط میبندم آخرین سوالت این است که آخرین بار کی به دیدن مرد ماهیگیری که قصههای عامیانهاش در شمال ایران ورد زبان مردم کوچه و خیابان است رفتهام. و مطمئنم سردبیر مجلهای که این مصاحبه را به آنها میفروشی موخرهای بر آن مینویسد و با لحنی مستند و البته ستایشآمیز نسبت به من وانمود میکند دونخوستینو وجود خارجی نداشته است و همهی داستانهایی که مردم دربارهی او شنیدهاند زاییدهی ذهن خلاق من است و آن پیرمرد ماهیگیر با آن قصههای شاهوپریاش منبع الهامی برای ساختن شخصیت دونخوستینو بوده است. و مدتی بعد حقیقت آشکار میشود که شانزده سال قبل یکی از سران مافیای قاچاق مواد مخدر در خلیج مکزیک رها شده تا درس عبرتی باشد برای دیگران اما دادگاه در رسانهای کردن این خبر تجدیدنظر میکند و شانزده سال فاش کردن این خبر به تعویق میاندازد. خلاصه اینکه هیچوقت دونخوستینویی در کار نبوده و یکی دیگر از امیدهای مخالفان نظم فعلی جهان برای تغییر به یاس بدل میشود.
م م : من برای گفتن این حرفها به اینجا نیامدهام.
آ ت : بله. راستش حدس میزدم که تا اینجا بازیات ندادهاند. تو هم به دونخوستینو ایمان داری اما دونخوستینویی که ماهی میگیرد و قصه میبافد و قصههایش شانسی تبدیل به نسخهی شفابخش ستمدیدهها و بدبختها میشود تا حق خود را با کـسکلکبازی از صاحبخانه و سرکارگر و تکوتوک نیروهای فاسد پلیس بگیرند. در همین حد.
م م : از اینکه وقتت را در اختیارم گذاشتی متشکرم. سوال دیگری ندارم.
آ ت : یک روز دونخوستینو از دوستانش پرسیده بود چه کسی بیشتر از همه خیانت خواهد کرد؟ اکثرن جواب داده بودند آیدا. دونخوستینو دلیلش را پرسیده و آنها گفته بودند آیدا لیاقت شکست خوردن را ندارد. حق داشتند. بعد از دونخوستینو باید لال میشدم و اجازه میدادم شکست کامل شود. خوانده شدن داستانهایمان و شهرت تخمیای که به دست آوردیم به بهای فراموشی دونخوستینو تمام شد. و دیگر کاریش نمیشود کرد.