حامد شاملو » داستان » داستانِ نارنجک

دوست‌ام یک گوشی کف رفت کلی به ماها زنگ زد بعد برد آن را بفروشد. دیدیم‌اش گفتیم چند فروختی گفت دادم‌اش به یک دختره این‌ها را بهم داد. از جیبش خایه‌ای و نارنجکی درآورد یکی این هوا. سرهای‌مان را کوبیدیم به شانه‌های هم و از خنده اشک به چشم آوردیم. گفتیم طرف دست‌ات انداخته تو چه ساده‌ای پسر. مگر آنکه شلوار کردی بپوشی وگرنه این بزرگ‌تر از آن است که لای پاهای تو جا شود. رفت با شلوار کردی آمد. دست برد نارنجک را از جیب‌اش درآورد پرت کرد پیش ما. یکی خوابید روی نارنجک بقیه پریدیم پشت جدول پناه گرفتیم. ایستاد به خندیدن چه خندیدنی. لباس‌های‌مان را تکاندیم و فحش دادیم. گفت وقت‌اش رسیده برویم این را بیندازیم جایی بترکد بخندیم. بعد شلوارش را کشید پایین دیدیم راست می‌گوید. سرهای‌مان را کوبیدیم به شانه‌های هم و از خنده اشک به چشم آوردیم. گفتیم حالا مثلا کجا؟ رفتیم میدان فردوسی نارنجک را کار بگذاریم لای خشتک مجسمه اما آن‌طور که فکر می‌کردیم نبود. روی چمن دراز کشیدیم و درباره‌ی مجسمه‌ی میدان بهارستان حرف زدیم. گوشی یکی‌مان زنگ خورد گفت بله عرق از پیشانی‌اش ریخت. دعوا را کنار گذاشتیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده. گفتیم جان بکن بگو کی بود؟ گفت دختره بود. نارنجک را بدهید من می‌روم استادیوم شما برگردید خانه. نتوانستیم تنهایش بگذاریم. فقط زیر لب گفتیم چه سرنوشت تخمی‌ای! سوار نیسان شدیم رفتیم استادیوم کیپ تا کیپ آدم بود هورا می‌کشید. دو تیم در رختکن با هم گلاویز شدند بازی به تاخیر افتاد. هر کدام کلماتی را که دوست داشتیم بر زبان آوردیم و به دوست‌مان گفتیم حالا می‌تواند ضامن نارنجک را بکشد. اما پیش از این در میان جمعیت چیزی منفجر شد و خون و جنازه از سکوها ریخت پایین. در تونل‌های اطراف زمین ماشین‌های پلیس چراغ‌های‌شان روشن شد و عرض زمین چمن را به سوی محل انفجار طی کردند. پیش از آن که درها بسته شود فرار کردیم. دوست‌ام کسی را که نارنجک انداخت دید گفت آشنا بود. این پا آن پا کردیم که چه کار کنیم برویم طرف را پیدا کنیم؟ می‌گیرندمان. سوار شدیم که برگردیم خانه گوشی یکی‌مان زنگ خورد. گفتیم اگر دوست دارد می‌تواند جواب ندهد مقاومت کرد اما نتوانست. گفت بله عرق از پیشانی‌اش ریخت. نپرسیدیم کی بود. منتظر ماندیم تا بالاخره گفت خودش بود. کی با من می‌آید؟ نزدیكی‌های بازار ماشین را پارك كردیم و بقیه‌ی راه را پیاده رفتیم. جلوی یك مسجد ایستادیم كه در حیاط‌اش دیگ‌های زیادی بار گذاشته بودند و غلغله بود. یكی گلاب پاشید بوی گُه برداشت. دسته‌دسته آخوندها و پیرمردهای چاق می‌رفتند می‌آمدند یکی‌شان مرده بود آگهی ترحیم هرچه دیدیم پاره کردیم. دوست‌ام گفت همین‌جاست. ما رفتیم او ماند. صدای انفجار آمد بعد خودش آمد گفت من نبودم اما كسی را كه نارنجک انداخت دیدم آشنا بود. خیابان‌ها پر از مامور شد. از کوچه‌هایی که عین کف دست می‌شناختیم فرار کردیم. در یک خرابه کنار معتادها از نفس افتادیم به ما چای و پیراشکی کپک زده تعارف کردند. نخوردیم اما سیگارهای‌مان را برای آنها گذاشتیم و از آنجا دور شدیم. در ساندویچی گوشی یکی‌مان زنگ خورد. گفت بله عرق از پیشانی‌اش ریخت. دوید بیرون ما فلافل‌ها را نیم‌خورده در سطل آشغال انداختیم و تا جایی که نیسان را پارک کرده بودیم دویدیم. سربالایی‌ها را پرگاز رفتیم به ماشین سوسول‌هایی که لایی می‌کشیدند مالیدیم و خود را به خیابان‌هایی رساندیم که در تلویزیون دیده بودیم. در ایوان خانه‌هایش درخت می‌رویید و در جوی‌هایش عسل روان بود. مقابل خانه‌ای ایستادیم که دخترها و پسرها در آن سعادت ابدی داشتند و با موزیکی تند اما ملایم می‌رقصیدند. هیچ یک از ما را به داخل راه ندادند با آن که یکی‌مان همان قدر که لازم بود زیبا بود. گفتیم لااقل چند تا قوطی ویسکی بدهید ندادند. فحش خوار مادر کشیدیم نفهمیدند چه می‌گوییم. دوست‌ام گفت نارنجک را بدهید و یکی برای من قلاب بگیرد. از سر و دوش‌مان بالا رفت پرید توی حیاط. ته کوچه منتظرش شدیم و وقتی صدای انفجار آمد در جوی‌های عسل شاشیدیم. دوست‌ام وقتی رسید به ما ملحق شد از شاش‌اش بیش از حد معمول بخار برخاست. گفت یکی همیشه زودتر ضامن نارنجک‌اش را می‌کشد. روزهای بعد باز دختره زنگ می‌زد شماره‌ی همه را در گوشی داشت می‌گفت تا کی می‌خواهید لاس بزنید. بار آخری که زنگ زد خط روی خط افتاد قطع شد. داشتیم در جوی عسل می‌شاشیدیم. زیپ‌ها را بالا کشیدیم و بی آن که بدانیم کجا می‌خواهیم برویم راه افتادیم. سر چهارراه یک شاعر مست ما را سوار کرد در راه به یک عابر زد شیشه‌ی ماشین خونی شد برف‌پاک‌کن یک‌سره کار می‌کرد. او را می‌شناختیم به آلت یکی‌مان دست زده بود. گفتیم با تو می‌آییم به همان قبرستانی که می‌روی. (روز اولی که قدم در راه گذاشتیم وسط راه یک زن را با بچه‌اش سوار کردیم او برای ما چیزهای بامزه‌ای درباره‌ی آن بچه تعریف کرد. بچه در دست‌های زن از گرسنگی مرد و تا به بیمارستان برسیم زن هم مرد. برای خاک‌سپاری رفتیم به قبرستانی که یکی گفت ملائکه در آن دفن‌اند. رسیدیم گفتیم اینجا قبرستان است؟ گفتند یک وقتی بود حالا شاعرها می‌آیند اینجا شعر می‌خوانند. رفتیم داخل تا ببینیم یعنی چه. تاریک بود یکی شعر می‌خواند بقیه رانی می‌خوردند. زن را نشاندیم روی صندلی ردیف آخر و بچه را گذاشتیم کنارش. برای آمرزش روحش سر و صدا کردیم و موقع بیرون آمدن آروغ زدیم.) شاعر ما را رساند سیگاری آتش زد و در ماشین ماند که خودکشی کند. به سالن رفتیم. جسد زن هنوز آنجا بود داشت تجزیه می‌شد و دکمه‌های پیراهن‌اش را باز کرده بودند. دوست‌ام گفت حالا که این‌طور شد می‌خواهد برود بالا شعر بخواند. ما به همراه جسد بیرون رفتیم. شاعر هنوز رگش را نزده بود. زن را روی صندلی جلو گذاشتیم و کنار دیوار قبرستان منتظر دوست‌مان شدیم. یکی از جیب‌اش مشتی مغز بادام درآورد ریخت دور. شاعر ماشین را روشن کرد بوق عروسی زد و دور شد. صدای انفجار آمد اما هر چه صبر کردیم دوست‌ام نیامد. سر به دیوار گذاشتیم یکی اسپری درآورد شکل محیطی هر کدام‌مان را در همان حال بر دیوار کشید. یکی داوطلب شد خودزنی کند تیغ برداشت گوشی‌اش زنگ خورد. گفت بله. اشتباه بود

۱۰ اسفند ۱۳۸۷
تماس