داستان » گفتوگوی اختصاصی مریلین منسون با آیدای تجریدی (آخرین بازمانده از نسل دختری ِ شهرزاد قصهگو)
مریلین منسون : از شما متشکرم که درخواست جسارتآمیز مرا برای گفتگو پذیرفتید.
آیدای تجریدی : فکر میکردم با همان هیبتی که در کنسرتها حاضر میشوی میبینمت. با این لباسها به دانشجوهای رشتهی باستانشناسی بیشتر شباهت داری.
م م : واقعن؟ این لباسها انتخاب دوستانم بود. قرار بود عادی به نظر بیایم.
آ ت. : بگذریم. دقیقن دربارهی چه میخواهی حرف بزنیم؟
داستان » خداحافظ گلابیها
آنها یک بادبادک ساختند با استخوآنهای سینهی مردی که از او فقط سبیلهایش باقی مانده بود. مرد از آنها تشکر کرد به خاطر وقتی که با او گذراندند. بچه ها زبان او را نفهمیدند. اما دولهای کوچکشان را به او نشان دادند.
در راه پیرزنی از آنها سراغ نانوایی سنگکی را گرفت. آنها به او نشانی نانوایی لواش را دادند. پیرزن رنجید و گفت فکر کردهاید نمیتوانم نان سنگک بجوم؟ دندانهایش را به آنها نشان داد بچهها از خنده رودهبر شدند. نیمی از دندانهای پیرزن طلا بود. خودش را در آینه نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت. اما دنبال بچهها به راه افتاد.
داستان » سلوک سامورایی
یک روز تلفن زدند گفتند استخدام شدهام. من بیکار بودم اما نه فرمی پر کرده بودم نه رفته بودم خـایهمالی این و آن. روزها در اینترنت آمار دخترها را میگرفتم و شبها با رفقا پرسه میزدیم. گفتم کی بیایم سر کار؟ گفتند از فردا. مجبور شدم شبها زودتر از بقیه از چتروم بیایم بیرون.
داستان » تنهام بذارید عوضیا!
ماها معتادیم و خلطی که من تف میکنم تابلوتر از اینهاست. مردم به زخم انگشتهای من بر و بر نگاه میکنند که چه؟ پژمان شبها با دهان چسبزده میخوابید به خاطر فحشهایی که ورد زبانش شده بود. پژمان و من و دوست پژمان از یک زندگی تخمی به اینجایمان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه یا سردخانه، کی فکرش را میکرد به همه چیز شک کنیم. این نقشهی پژمان بود که به همه چیز. تا آن زمان من فقط به آلتم شک کرده بودم.
شعر » عذرخواهی
از دیوار فاصله گرفت سگ
و شکل محیطی اندام او در محل تلاقیاش با دیوار فضایی رنگنشده به صورت سگی منفی باقی گذاشت
مامور شهرداری داد زد «تـخم سگ هار! ریدی به دیوار» همکاران مامور سخن موزون او را مایهی التذاذ هنری دانستند و برایش کف زدند
داستان » من خسته نیستم آیدا؛ اما تو باور نکن!
بیست و سه سال است که آیدا رفته به اتاق پرو تا بلوز قرمزی را که یقهاش از بغل دکمه میخورد تن بزند. من بیست و سه سال است که اینجا ایستادهام تا نگذارم کسی داخل شود و دلم میخواهد یک سیگار بکشم. یکی گفت آن خانم با شماست؟ این همه وقت آنجا چه کار میکند؟ داد زدم به تو مربوط نیست عوضی. یکی خواست در را باز کند. یقهاش را گرفتم هلش دادم.
داستان » داستانِ نارنجک
دوستام یک گوشی کف رفت کلی به ماها زنگ زد بعد برد آن را بفروشد. دیدیماش گفتیم چند فروختی گفت دادماش به یک دختره اینها را بهم داد. از جیبش خایهای و نارنجکی درآورد یکی این هوا. سرهایمان را کوبیدیم به شانههای هم و از خنده اشک به چشم آوردیم.