احسان احمدی » شعر » معصوم
دراز کشید توی خانه و صورتش را پوشاند با دستانی خیس از شیر مادیانهای رو به مرگ
رو به من دراز کشید و از شبی گفت که به تفکیک کابوسهای ریز و درشت تن داده و برنگشته بود هنوز
هنوز استخوانهایی از جمجمهای فرضی را توی دامنش گرفته بود اشک میریخت برای فرزندانش که حیاط را در جستوجوی هویت دیگری نبش میکردند
وقتی گریه میکرد چهرهاش به تندیسی از اساطیر فناناپذیر شب شباهت داشت آنوقت از اتاقها پرستارانی با کلاهخود به تیمارش میشتافتند گرچه هیچگاه به نزدیکی بالینش هم نرسیدند
بالینی که بر آن روح جاودانگی میلغزید و بخار میشد به تندی
صدای دردناک و ناگزیر ترومپت نقرهای از زیرزمین او را همانطور درازکش سیخ از حرکت میانداخت
طوری که پلک هم نمیزد حتا فکر میکرد پلک میزند اما نمیزد
بعد حفرههایی روی پوست صورتش ایجاد شد پشت سر هم و اشکهای بیپایانش در آنها به شکل گردابهای شومی در آمدند که تمامی نگاهها را در خود غرق کرد
پرندگان مهاجر در پاگرد راهپله جمع شده جیغ کشیدند
از آپارتمانهای روبهرویی صورتها به پنجره نزدیک شدند و کمی که گذشت چشمهایشان نقشی برجسته شد بر بافت شیشهای پنجرهها
میشد گوشی را گرفت در دست و پایانی دلانگیز پیشبینی کرد برای امشب و شبهای دیگر بعد از این
میشد جوری ادامه داد که خون از دماغ کسی هم نیاید حتا جانورانی که توی پارکینگ زنجیر شده بودند به یکدیگر
حالِ هیچکس سر جای خودش نبود
خواست بلند شود از همه عذرخواهی کند که ساختمان شروع کرد به ریزش
همه چیز خیلی سریع به وقوع پیوست
یازدهم مرداد به شب میرسد که ورود تو را بغل میکنم جلوی در روزی که بیست و سه ساعت توی راه بودی تو ترافیک بیسابقهی تهران سردرد گرفتی و گفتی سرت برای دیوانگی درد میکند
در یک تسلسل بیانتها در خوابهایت بیدار شدی فهمیدی همه چیز خواب بوده و بعد باز بیدار شدی و این جریان ادامه داشت تا سرت را به در خانه کوبیدی و خواستی همه چیز یک شوخی دبیرستانی بوده باشد
روی دیوارها هنوز رد پای توست که به رؤیاهایی خام و تکبعدی منتهی میشد پس از عبور از سیمخاردارهای ورودی پشتبام پس از عبور از محدودهی جنون شبانگاهی
وقتی خودت را با دستهای من میکشی روی سرامیکها به رختخواب بروی برای همیشه، از یادآوری گذشتهی مشترکمان خودداری میکنم و منتظر میمانم
منتظر میمانم همه چیز به حالت عادی برگردد و از هم فاصله بگیریم
ده دوازده سال پیش هم که پتو میانداختی برای من کف اتوبوسهای بینشهری و بعدش را هیچوقت به یاد نمیآوردم همین طوری بودم تا که مرطوب از چشمهایی ناشناس روی دستهایت میآمدم بیرون با شکوهی بیاندازه شبیه به ابرهای سه سال پیش که در برت گرفته بودند وقتی میخواستی طلاق بگیری از حرامزادهای که فرزندانت را توی حمام آویزان میکرد برای هفتههای طولانی اما حافظهات را از دست دادی و همه چیز ناتمام فراموش شد
و حالا روبهروی من چرا سی و پنج ساله به نظر میرسی وقتی تنها سی و پنج سال داری؟
با گردنبندی از بندهای انگشتان دستی که متعلق به من بود ایستادهای در برابرم میگویی خودت را به جا نمیآوری و حقیقت بیرون این خانه مدفون است
تو میتوانی زیر بغل خودت را بگیری تا انتهای این دالان راهنمایی شوی
اما تو اینجایی تا به واقعیات خیانت کنی و فرشتگان زرینبال را به گورهایی دستهجمعی در فاضلابها بفرستی
تو اینجایی تا صدای آژیر آمبولانسها را ببلعی که بچهلاکپشتها از خواب بیدار نشوند
و اینجایی تا لبهایم را بجوی با دندانهای نقرهات عزیزم
ضیافتمان به صحنهی پایانی اپرایی خونین به زبانی بومی و ناشناخته بدل شد
دارم به ظاهر اهریمنی همهچیز عادت میکنم
به جوشهایی که میترکند و بدنم را با عفونتی لزج میپوشانند عادت میکنم
کم مانده پوستم را هم بتراشم و بافت گوشتی بدنم به عنوان جایگزینی شایسته پذیرفته شود
احساساتی تلقین شده وادارم میکند گذشتهی تحقیرآمیزم را احضار کنم
خوابگردیهای هرشبه در کافهها به دنبال رقاصههای رمانتیک و نگاههایی که برنمیگشت به آن سمت
من از دوران عاشقیت هیچ به یاد نمیآورم حتا فکر نمیکنم بتوانم دوستدخترم را ببوسم
انگار هزار سال میگذرد از زمانی که تو دهات خراسان گورخرها را پشت تپهها معدوم کردیم و تنها شاهد عشقمان ابرهای سپیدهدم بود
سایههایی بلند و بیصاحب ما را محصور کردند تا اعتراف کنیم
صدای حفر از پشتبام آمد
و سایهها هر لحظه نزدیکتر شدند
برمیدارد گلدانی از خمیر استخوانهای پودرشدهی مادرانش را و تکتک لباسهایش را توی آن چال میکند
تکتک وسایل و خاطراتش از هزار سال آوارگی میان اوهام سبزپوش را توی آنه چال میکند
لشکری از بچهخوشگلهای رام شده با کـون و پـسـتانهایی زنانه به سمت ما پیشروی میکنند
میایستند در ردیفهای پنجتایی به نوبت به من زل میزنند
نزدیکتر که نگاه میکنم انگار با کابلهای مسی به هم قفل شده باشند و احساساتشان را به تناسب بین هم پخش و تعدیل کنند تا هیچ واقعیتی رو نشود
دیگر امکانی برای بازگشت همه چیز به یک سوءتفاهم بامزه وجود ندارد
فساد بدنهایمان گواه بر اتمام دورهی یاغیگری بود
صدور اعلامیههای تسلیت برای ما جای هیچ شک و شبههای باقی نگذاشت
مطمئنن دیوارهایی از آینده روی سرمان ویران میشوند
شاید بهزودی مجبور شویم بخوابیم روی زمین دمرو دستها را پشت گردن قفل کنیم
باید لباسخوابها را در بیاوریم سر و صورت گهیمان را به درختان قطور زمستانی بکشیم و برای قرار مهم آماده شویم
در لباسهای رسمی پنهان شده روی سنگفرشها بازوبهبازو قدم برداریم
باید بینایی از چشمها بگیریم بچهخوشگلها را توی خودشان حبس کنیم و صورتهای روغنیشان را بپوشانیم تا ابد برای بیرون زدن
بگذارید سوار بر هلیکوپتر بالای سطح آلودگی چرخ بخوریم و به هیچچیز فکر نکنیم تنها دلخوشیمان لمیده به مهتاب سیگار کشیدن است بگذارید لحظهای به هیچچیز فکر نکنیم
بگذارید اسفنجهای آغشته به شیرهی سروهای وحشی را از سطل بیرون بیاوریم و زخمهایمان را بشوییم
بگذارید پنج دقیقه خصوصی به یکدیگر دست بکشیم
دوستان خود را میبینیم حوالی میدان راهآهن که نزدیک میشوند با فانوسهایی روشن از چشم بچهگربههای بیپدر مادر پشت سر بچهخوشگلها
در کنار بچهخوشگلها
جلوتر از بچهخوشگلها
دوستان ما همین بچهخوشگلهای کـونیاند!
پشت به آفتاب نشست پشت میز تحریر با تمام معشوقههای مجازیاش خداحافظی کند و یک دختر خوب باشد
حتا با من حرف نمیزد میگفت هر چیزی آداب و رسوم خودشو داره
سنجاقکهایی از زیر پیراهنش بال گشوده و ترشحات زخمهایش را مینوشیدند
میخواست زین پس چون شبانی غمگین عضلات فرسودهاش را زیر درخت بغل گیرد و با موجودات زیرزمینی قطع رابطه کند
همه جا سکوت حاکم میشود
چرا مرا اینگونه فریب دادی؟
سرگشته میان خوابهای یک قرن از مردم سیارهمان که اکنون به واقعیتی تهدیدآمیز بدل شده ماندهایم
تشخیص عناصر نفوذی از خوابهای دولتی وادارمان میکند همه چیز را مسکوت بگذاریم
نمیتوانم این رسوایی را باور کنم
تمام موجوداتِ از خواب تولید شده صندلی گذاشته نشستهاند روبهروی من منتظر شروع محاکمهی بزرگ
تا الان فکر میکردم همهی این ازدحامِ غریب تصنعی است و میشود روی صورتِ مستطیلی همهی پروندهبهدستها تف انداخت
داد میزنم ولم کنید با دهانی چسب خورده و روی صداهایی که با قیفهای بلند و باریک توی گوشم میریزند متمرکز میشوم
او در حصاری از طلسمهای فراموششده دستهایش را بلند کرده جمعیت را خطاب میکند:
شما راست پاسخگویی از بیرون حال که سیر اتفاقات به سمت پیروزیام در حرکت است پاسخگوی محکوم را ببرید
نگاهها یکییکی سمت من میچرخد
دوست داشتم زیر سم مادیانها ساخته میشد کارم تا اینجا که فکر میکردم همه چیز را در کنترل دارم
ای باکرهی دوستداشتنی!
معصومه!
مادر بشر!
چرا بیداریام را تعبیر کردی در خواب؟ کشیدیام از پشتبام بالا چرا؟
گفتی میشود رید به روزمرگی
خورشید را نشانم دادی و گفتی آنجاست
توهمی از آرامش دیدم و خودم را گم کردم
حتمن فردا بدن استخوانیام را روی پشتبام پیدا میکنند که هفده سال است مردهام