تبليغاتX
سرمستی به سلامتی هر عصبانی

نامه ای به آرش الله وردی                                                             الهام ملک پور*

این روی هر عکس خودت را معاینه می کنی

حلزون ها به خواب می روند

حلزون ها خال های گوشتی دارند

دیوار آینه دارد و در هر آینه خواب های من تعبیر می شوند

ما شنیده ایم

این عکس هایی که دوستان منند

این عکس هایی که دوستان منند به عکس من به کوبیدن هر قاب مشغول اند

این عکس ها دوستان منند و به دیدنشان مشغولم

اِنکیدو پاشنه های کفش اش را دوست داشت

این عکس ها

حلزون ها دوستشان دارم

و هر قطعه از گوشتم را با شراب سفید سِرو می کنم

زردهای زیبا

قهرمان های آبستن من (به حمام می روند)

عکس هایتان را برگردانید به صورت هر آینه

ویرجینیا موهایش را فروخت تا با هم آماده باشیم

او گلابی ها را پس انداز کرده بود

به خداوند فکر کنید و آن آینه که از او رو برگردانده است

من چرا اقتدا کنم

ای خداوند! من می بخشمت

همیشه دوست داشتمت

ویولت

با روکشی همیشه سفید

بله ما همه هستیم

برای هر لیوان در ته ِتنت شنا می کنیم

من تنها

همیشه سردم بود سرما را می پرستیدم

ویولت!

تو را می بخشم

میکروفون به تو سلام می کند

تو ته ِکفش های من را می لیسی

تو با من به زن کمک می کنی

و به هر پاشنه کمک می کنی

انگار که در روی هر پاشنه چرخیدنی نازل می شوی و پیامبر می شوی و من دوباره می خواهم دوباره می خواهم در به سوی عکس های تنی

تو با من

ولی یک مجید روی پله ها فقط گریه می کند

نشسته است

خدا! وقتی آینه از عکس تو برمی گردد من در بسترم به سوی تو برمی گردم

نازل می شوی

و تمام شهر جار می زنند

به عکس دوستان من که هر کوه را به عکس تو می چسبانند روی خودم

حلزون ها به خواب می روند

پنج شنبه 11 اَمردادماه 1386

این قطعه به مناسبت انتشار کتاب عصبانیت، به میل الهام ملک پور و با استقبال دوستان در پایگاه اینترنتی مطرود به نمایش درمی آید.

+
آرش و کتاب عصبانیت غیررسمی اش

 

نامه ای به آرش اله وردی                                           سوده نگین تاج*

 

 

در زندگی  چیز هایی هست که دیدنی نیست ...خوردنیه!قضیه همین خوردنه س آرش!

 

همیشه قضیه های پیچیده ته ش می رسه به همین خوردن.

 

گاهی کسی مغز خر می خوره و عصبانیت ش رو می پاشه یه جاهایی

 

 که جا ندارن!جایی دور از هر توضیح به شکمی که دکمه هاش از بالا

 

 تق تق در حال پوکیدنند.شاید از شدت خوردن چیزهایی که من و تو

 

 هرگزنخواهیم خورد به طوری که دکمه هامون رو روزی به جای سرمون

 

 اشتباه می گیرن!

 

ممکنه آرش؟یعنی اینقدر چیزها در زندگی هست ؟

 

تو الان  خوب ی؟اینجا فقط کمی هوا گرمه.

 

آها انگاراینطوری  می شه: "عصبانیت "به شکل غیر رسمی !

 

خفه شید تمامی نا عصبانی ها !من راجع به  در زندگی حرف می زنم

 

که یک چیز هایی هست که نمی شود که رسمی بشود!چی؟...

 

چی بودن این یارو های پشت میز که امضا هایی دارند به

 

اندازه ی معده های گشاد شان  به صورت  دوایری کاملا  جیز!

 

در زندگی چیزهایی هست که باید برود توی چیز های جیز و ویزش در بیاد .

 

عصبانیت رو نوش. نوش. انگار هیچ وقت امضای تو لای دندون ها ی من

 

 گیر نمی کنه.عصبانیت به صورت  pdf قورت شد درتمامی من .

 

خلالش رو هم کشیدم به شکل کاملا غیر رسمی!

 

 

 

* این نامه به میل سوده نگین تاج و با استقبال اعضای پایگاه گروهی مطرود منتشر می شود. 

 

 
+
آرش نماندن آرش!
نامه ای به آرش اله وردی                                                   مجید یگانه

موضع هر وقت که درباره ی کس "دیگری" است، شخصی است. به رابطه بازنمی گردد. بیشتر از آن به بلاهت ضوابط روابط بازگشت می کند. این روزها چیزی خوشحالم نمی کند. ولی لبخند می زنم و فقط همان لبخند. موضوعیت کتاب، مرا از جسم پشت کتاب جدا می کند. این امری کلی است. آزادم می کند، آن قدر که هر چه بخواهم بگویم. روند کلی تغییری نمی کند. همه چیز سر جای خودش است، حتا پیش آمد دور شدن چند ساعته ی من از جسم پس کتاب آرش،شعرهایش را بدون آرش بودن دارد و این آرش نماندنش مرا می آزارد. آرش دچار تغییری ناخواسته خواهد شد که رفتار روزمره اش را کنترل می کند.

+
عصبانیتت دهنم رو سرویس کرد

 نامه ای به آرش اله وردی                                                     امـیـر اِبــیـم *                    

 

مطرود باشی و مطرودی نباشی . شعر بگی و شاعر نباشی . اینا برات بسه تا شروع میکنی  گهگیجه می گیری لای اینهمه ریز و درشت که می نویسند چی بنویسی ؟ ولی عصبانیت کارتو راحت می کنه فقط کافیه یه کم عصبانیت داشته باشی به خودم که اینو میگم تازه تخم میکنم یه چی بنویسم .

عصبانیتت آرش آدمو سیخ میکنه توی اینکه اگه شعر اینه پس اون آت آشغال هایی که آدم تا حالا از عصاهای سیخیده در ماتحت ادبیات خونده چیه بعد همون آدم که واج و هاج در دو به شکی دو دو می زنه میشینه اینو کلیک به کلیک ورق می زنه و شروع میکنه به از خودش یا خوانش خودش عصبانی شدن قبل از این نه البته هر چی بوده . من یه دایره کشکی ساختم یه سری رو چپوندم اون تو به خیلی ها هم گفتم هرّی خوش اومدید با علی سطوتی همین دیشب داشتم حرفشو می زدم می گفتم محور من برای فهمیدن شعر دیگران سواده یعنی سوادِ یارویی که شعرو می پاشه بیرون حالا از هرجائیش که باشه خوب این عیار تخمی که از شدت حماقت بلکه اختصاصی ترین حماقت روی زمین هم بگید هست من بهم بر نمی خوره بعضی هارو از ریخت و قیافه اشون میشه با سواد گفت - خوب حتما میشه گفت دیگه - و خیلی هارو از خیلی چیزهای دیگه ولی همه ی این گفتن ها هم می تونه یه مشت حرف مفت باشه یا چند تا نون برای روز گشنه گی که آدم وقتی لازم داشت پس بگیره پس می گیره می چسبونه توی تنور پس من نمی گیرم بچسبونم توی تنور چون اصلا از بیخ نون خور نیستم . 

این تعریف نیست نباشه باکیم نیست . دمق بشی که توی اینهمه تعریف این دیگه چه حرفی من ِ کسخل می زنم ولی اگه نگم آی کونم می سوزه که چرا نگفتم . شعر تو خیلی لاشی بود تقریبا از لاشی ترین شعرهایی بود که به من از هر طرف پا داد لاشی من باب اینکه هیچ راهی واسه قسر در رفتن من نذاشت از هر طرف خواستم ازش عبور کنم از یه طرف دیگه خودشو بهم نشون داد کاش فقط نشون می داد مالوند کاش فقط می مالوند چپوند خودشو . حالا نتیجه ی خوندن شعر ِ پا بده ی تو اینه که یه مخ برآمده روی دستم مونده با کلی ویار از مغز من و کلی وای وای و این وای وای ها فقط آب از لب و لوچه ی من پاشونده روی اینجا . اگه هم می بینی مثل این بچه بی ادب ها که موقع صحبت کلی آب دهن تحویل صورت مردم می دهند تقصیر لب و لوچه ی زیادی گشاد من نیست تقصیر لاشی بودن شعر توئه که به آدم می ده . بدجوری هم میده . تو به این نمی گی لاشی بودن ؟ 

بخاطر لاشی بازی شعر تو من به وزانت خودم با بی رحمی شاشیدم وگرنه من هم واسه خودم وزنی دارم خدائیش حداقل چند کیلویی میشم . تجاوز شعر به خواننده ؟ احتمالا برای متن آشفته ی من خیلی سوسولیه و نخش هم نماییده خودشو دیگه زیادی . از گایش و پالایش و اینا هم که نمیشه اینجا چیزی گفت خر کیفی خودمو هم از خوندن کتاب تو که نمی تونم قورت بدم پس سربسته حد وسط دقیق اون وسط وسط رو می گیرم و می گم دهنت سرویس آرش عصبانیتت دهنم رو سرویس کرد .  

 

چرا مزاحم می شوی ؟ ها ؟

پس من تو را بر نمی دارم

دست نمی زنم

 

دست من که به نمی زنم تو نمی رسه ولی مگه شعر توگذاشت امشب رو بی انزال بخوابم .

پهن کرد خودش رو روی تمام آلت های مغز من با همش ور رفت و با تمام خودش کرد به من تجاوز رو حالا بخوام که تک تک لحظه های تجاوز رو خط به خط بیارم وسط تشریح کنم اینجا خون و خونریزی راه میوفته بذار بی خیال بشم تا تو هم به شق شعری خودت خر کیف نشی یه وقت هوس کنی همیشه به همه تجاوزیدن رو . اگه مردش باشی و خودت بمونی با تعریف یا بی تعریف ِ ما می تونی به این وزیدن کماکان ادامه بدی اگر هم اخته بشی لا بلای خود نبودن دیگه تعریف ها هم هیچ تخمی را سبز نمی کند .

من که شعورادبیات ندارم ولی فقط اینقد حالیم شد توی این کتاب خودت بودی . مثل همیشه که می بینمت و از دیدنت حال می کنم .       

 

یه چیز دیگه هم که یا اصلا به تو ربطی نداره یا اتفاقا به تو و کار تو هم خیلی ربط داره !

 

این پی دی اف هم ماجراییه ها

ارضاگریش آدمو از موش های هیپوتالاموسی هم بیشتر ارضا می کنه . 

خواننده با کتاب چاپی یه حال سراسری می کنه . خٌوب . می کنه . میره .ولی توی پی دی اف این حال به جای سراسری هر ور وریه  شعر اول رو می خونه بعدی رو بعد بعد - یه دفعه آخری .دوباره اولی .اون وسطی . می پره می ره . این حالا از اونور. حالا خودتو برگردون آهان خوب شد . بذار یه نیگاه هم به این یکی بکنم خوب بهتر شد - اینو تا حالا من با کتاب نکرده بودم تجربه دستم که بهش می رسید لخت اش می کردم و می رفتم جلو به نقاط حساسش هم که می رسیدم بیشتر مکث می کردم و بیشتر حال بعد باز مثل ناموس غضنفر از دست نمی ذاشتم اش تا خشابشو در بیارم و بذارم یه گوشه . ولی توی پی دی اف خدائیش ور رفتن یه حال ِ دیگه ای می ده آدمو حالی به حالی می کنه بالا می ری پایین می آیی شناور میشی  و بقیه اون چیزا که پیشتر اومد.

 

غیر از تبریک برای بیرون دادن کتابت یه تبریک ویژه تر باید بهت بگم تو تقریبا اولین کسی هستی که حداقل این حس مستقیم و دست اول حال کردن با پی دی اف رو به من بخشیدی پی دی افی حال زیاد کردم ولی اینکه داغ داغ یه کتابو از اونجا مستقیم بچسبونی به تن ات یه حال دیگه ای می ده . اونم شعر . اونم شعر یه آدم که شعر رو می فهمه . 

شاید همه ی اینا هم بخاطر عطشی بود که برای دیدن عصبانیتت داشتم .

بابت این و شجاعتی که به خرج دادی و تخمی که کردی و شاشیدی به خر حمالی وزن کشی چهارصد نسخه یا پونصد نسخه کتاب بیشتر باید بهت تبریک گفت .

 

حالا تو آرش اله وردی نیستی که پشت کتابت رو امضا کنی بدی دست کسی تو آرش اله وردی هستی که کتابت پشت تو رو امضا می کنه می ده دست کسی . فکر می کنی این کم چیزیه برای یه شاعر ؟

 

 

 

 * با تشکر از  امیر ابیم که این نامه را برای انتشار در اختیارمان گذاشت.             پایگاه اینترنتی مطرود

+
تو تنهایی، آرش!

 

نامه ای به آرش الله وردی                                                    رامین عبادتی

 

بالاخره قبول کردی که بی خیال مجوز و این حرفا بشی. خیلی خوبه.

اصلا اگه کتابت با مجوز چاپ می شد این قدر حال نمی کردم که حالا دارم حال می کنم.

می دونی... با قماربازی خیلی حال می کنم. یادمه اولین باری که سام مقدم رو دیدم،داشت از قمار کردنش صحبت می کرد؛ اونم برای کی... برای چهار پنج تا داف. خیلی باهاش حال کردم. چون هم قمارباز بود، هم داشت با افتخار از فتوحاتش تعریف می کرد.

مسئله قماره. برد و باخت مهم نیست. مهم اینه که ما اهل بازی هستیم.

چند وقت پیش با یکی دعوام شد. بهم گفت : بالا رفتن از پله های دادسرا خوشایند نیست.

آرش عزیز، به تو می گم تا بقیه خوب گوش کنن:

ما وقتی با کسی دعوامون می شه، از خودمون مایه می ذاریم نه از پله های دادگستری. با کیر خودمون کس می کنیم نه با کیر مردم.

آخه تازگی ها مد شده ؛ مردم با یکی دعواشون می شه ،سریعا خودشون رو به پله های دادگستری ربط می دن. انگار دارن بچه می ترسونن.

یاد بچگی هام افتادم. اون موقع بابا ننه ها بچه هاشون رو از لولو می ترسوندن.

آره عزیزم... الانم یه سری ها خایه تو شلوارشون پیدا نمی شه مجبور می شن برای ترسوندن ما از لولو (پله های دادگستری) استفاده کنن.

بازم دم خودمون گرم که نه با کیر مردم کس می کنیم، نه با کیر دولت. هیچ وقت هم دنبال پشتوانه هایی مثل پله های دادسرا نیستیم. خودمونیم و خودمون؛ تنهای تنها. کیرمونم حواله ی کسی نمی کنیم.

+
ضد خارج از جریان آرش بودن

 

 نامه ای  به آرش الله وردی                                                  فرازنه مرادی*

 

 

 

 

آرش الله وردی جان

من تو را بیشتر از ده بار ندیده ام که دیده ام ؟و حرفهایمان بیشتر از بیست دقیقه طول نکشیده است که کشیده است؟ من تو را شاید فقط یک بار در اتاق یاور و یک بیشتر از آن در نمایشگاه کتاب (یادت که هست !!) واقعا ًدیده باشمت  نمیدانم .یادم نمی اید !شاید به خاطر این است که خضور فیزیکی پررنگی نداری و نبودنت همه جا هست .

 و شاید به خاطر همین است که نمی توانم مثل یاور برایت بنویسم خانه ما که اکباتان نیست بلند شو بیا /. یا مثل علی برایت بنویسم که از من هم میتوانی بپرسی این وبلاگ توالت عمومی مال کیه ؟/. یا مثل سام برایت بغض کنم ./.  نه اینکه تو را نمی شناسم نه  !موضوع این است که من خیلی چیزها را رها کرده ام  من خیلی کمتر از آن چیزی که باید در بیست و دو سالگی می دانستم دانسته ام ،من خیلی عقبم .از این حرصی ام که چرا یک روز به تو گفتم کار من از این حرفها گذشته  . از رفت و امد . از امد و شد . من دارم به خوبی های بی حاصل فکر میکنم .

جایی خواندم که تردید داری عصبانیت را روی اینترنت بگذاری . نفهیمیدم این تردید از چه و از که و از کجا ناشی می شود  ،در وبلاگ خودت خواندم که شابد به دلیل نوستالژیک کاغذ بین ما شرقی ها روزی روزگاری عصابانیت را به دست چاپ سپردی ، آرش الله وردی جان بگذار برای ما الکترونیکی بودن نوستالژی شود ،بگذار ادامه بدهیم  ،نفس بکشیم بدون اینکه الهام ملک پور بعد از یک سال هنوز تمام حذفیاتش را با دست بین کتابش وارد نکند ، بگذار فرزانه مرادی دغدغه اش دو سطر حذف شده اش نباشد .من واقعا ً غصه میخورم وقتی الهام با دست های کوچکش  (تاکید میکنم با تمام نحیفش )دقیق می شود که درست و سرجایش بنویسد "پیانو توی بلوط لوط لوط می شاشد "و من تمام شاشیدن هاو کردن هاو  داخل و بیرون و مقعد و بدتر از همه فاحشه  شعرهایم را باید بکنم که بکارتشان را باید بگیرم که رد شود و بزند بیرون /. بگذار ما هم نفهیمم کی کاغذ گران می شودو کی ارزان می شود کی حقوق می گیریم که به قول تو قسط آخر ناشر را بدهیم . بگذار پشت کنیم و به تمام این سیستم لعنتی کوفتی بخندیدم .

کار تو و نیما صفار را که خواندم دلم خواست مجموعه دومم(هرچه که میخواهد باشد  ) را به این شیوه چاپ کنم و نترسم و یا تردید نداشته باشم ،تو هم غلط میکنی که تردید داشته باشی  وقتی همین الان قرار شده است من کل کارت را برای خودم و چند نفر دیگر پرینت کنم !

 با همه اینها من نه مثل علی و یاور و سهند و سام خوشحالم ،نه بغض کرده ام نه بال در آورده ام نه به خودم جسارت داده ام سیگارم را روشن کنم ، من فقط  عصبی ام . از اینکه خیلی راحت رد می شوم ،میگذرم ،فقط دادو بیداد میکنم و بعد فراموشم می شود همه چیز و همه کس  اما نباید این طور باشم  به خاطر همین است که میگویم تو خیلی بیشتر از بیستو دو سالگی هستی و من خیلی ....این حس خارج از جریان بودن خارج از جریان تو بودن  ادم را خفه میکند /.

با همه اینها می دانم که نباید عصابانیت را پشت در گذاشت .

آرش عزیز جان الله وردی که دیگر نبودنت همه جا نیست . /.

 

 

17/5/86 _تهران

* این نامه به میل فرزانه مرادی  و با استقبال دوستان در وبلاگ گروهی مطرود به نمایش در آمده است.

دانلود کتاب عصبانیت

+
آرام بخش های آرش
نامه ای به آرش الله وردی                                                                    سام مقدم

بار اولی که بغض کردم بادم نیست اما بار آخر وقتی بود که کتابت رو باز کردم... تا حالا کتاب های زیادی باز کردم یادم نمی ره وقتی 15 سال داشتم و بوف کور رو باز کردم احساس می کردم مرد شدم . چیزی نفهمیدم به جز مرد شدن حتی بعد از اون وقتی گریه می کردم انگارمثل یه مرد گریه می کردم و دیگه برام مهم نبود که مرد گریه نمی کنه... بابام اون قدر از هدایت حرف میزد که فکر می کردم کسی مرد میشه که هدایت بخونه و وقتی اون کتاب لعنتی رو باز کردم احساس کردم دیگه تو خونه ته تغاری نیستم یاحداقل یه مرد ته تغاریم نه یه بچه

وقتی کتاب تورو باز کردم یاد اون روز افتادم به هر حال بین تو و یاور و بهنام و علی، من ته تغاریم کاریشم نمیشه کرد

مثل یاور و بقیه بچه ها آب دهنم را افتاده بود برای خوندن همون شعر لعنتی  بعد رفتم دم پنجره شرکت و تف کردم رو ماشینی که اون جلو پارک شده بود اما نه کسی بود و نه سنگی...

کتاب و خوندم و عصابانیتت بد جوری آرومم کرده و الان که دارم این نامه رو مینویسم فکر میکنم به این که بعد 5 ماه بد بیاری روزای خوش شروع شده.  اول این که بعد 3/4 سال با یه دختر آشنا شدم و بعد دوربین و پس گرفتم حالا  هم کتاب توخیلی خوبه... بد جوری داره حال میده زندگی تو این 7/8 روزه      میدونی؟؟

تو فکر ته مونده 3 ماه الکلمم امشب. فردا هم می خوام با دوست دخترم برم وانجک قبلاً هم یه جا دیگه گفته بودم الان 1 سالی میشه تو فکرشم که 2 نفری بریم با هم اونجا و ساندیس بخوریم.

 

 

+
آرش الله وردی وارد!

نامه ای به آرش الله وردی                                                                    سهند آدم عارف

 

درک عصبانیتت را می کنم؛ این که باید دست کشید به گوشه های این ادبیات – به کناره ها -، این که تا حال معرفی کردیم خودمان را به کانکس های انتقال خون و در شیشه می ریختند خونمان را تا بتوانیم یکی دو ساندیس بگیریم و شکر کنیم، این که می خواهی خونت را به در و دیوار بپاشی، این که از خیر و شر همان ساندیس هم گذشته ای و این که سنگین تر است این گونه.

راجع به شعرهای مجموعه ات خواهم نوشت و قطعن خواهند نوشت، کاری ندارم. از تراشیدن ریش است خوشحالیم. " کم شدن" نیما صفار را هم که دیدم این طور شدم. " عقل دور" محمد حسن نجفی را هم که در آینده خواهم دید قطعن این طور خواهم شد و بهتر خودت می دانی که این خوشحالی خارج از مناسبات خمیر و آب و شعله ی ممزوج رایج در ادبیات که قرض داده می شود است و باز خودت بهتر می دانی که هر چند خیلی مطرود نیستم اما خیلی هم سعی نمی کنم مطرود جامعه نباشم. هنگام که وحخندهای ما را می شنوی در واکنش به کارهایت، ادامه بده و بدان ( لابد می دانی) که بنا به قولی گاهی امتداد سراب به رودخانه می رسد.

 

+
دم شما گرم!
 

نامه ای به آرش الله وردی                                                                     یاور بذرافکن

خانه­ی ما توی اکباتان نیست. خانه­ی تو هم توی اکباتان نیست. بهنام و علی و سام هم توی اکباتان زندگی نمی­کنند. خانه­ی مادر بزرگ من توی اکباتان است. برادر مادرم هم که دوست دختر زیبایی داشت و نقاش بود پیش مادرش که مادر من را زاییده بود زندگی می­کند. دوست دخترش دماغ سر پایین و نوک تیزی داشت، چشم هایش به طرز عجیبی به هم نزدیک بود و پیشانی کوتاهش مدام عرق می­کرد. روی هم رفته شبیه گوجه سبزی بود که پیشانی کوتاهی داشته باشد و آب زیر پوستش دویده باشد و از فرط شهوت باد کرده باشد و در عین حال دو روز تمام نخوابیده باشد و جغد شده باشد. مادرم می­گفت جغد است. نمی­گفت شبیه جغد است. می­گفت جغد است.

 

خانه­ی ما به هم نزدیک است. با ماشین پنج دقیقه و پیاده بیست دقیقه راه است. ولی ماهی یک بار هم همدیگر را نمی­بینیم. همین چند دقیقه پیش زنگ زدی گفتی شرق را به خاطر آن مصاحبه با ساقی قهرمان توقیف کرده اند. گفتم می­دانم ولی نگفتم به تخمم که توقیفش کردند. چون تو هم به تخمت حساب نمی­کردی و من به درایت فهمیدم که وقتی تو هم به تخمت حساب نمی­کنی پس تخم هایمان به هم دایورت است و ما شبکه ای از تخم هایمان هستیم. آلپاچینو توی فیلم صورت زخمی می­گفت مرد باید فقط به دستور دو فرمانده عمل کند؛ اولی حرفش دومی تخمش. ما شاعرها که اولی را شوهر دادیم پس می­ماند تخم هایمان که باید مواظب باشیم آب دهان هر کسی کثافت­اش نکند. باید مثل جغد زیبایی نگهداری اش کنیم و شب ها به پروازش درآوریم.

 

کتابت را خواندم. هفته­ی پیش که حرف بیرون آمدنش بود نمی­دانم به کی می­گفتم دوباره طوری شدم که قبلا وقتی قرار بود دختری را بیاورم توی پارکینگ آنطوری می­شدم. آنوقت ها هنوز توی اتاقم اعلام خودمختاری نکرده بودم و کارم سخت بود. یک آهوی سرمه ای توی پارکینگ بود مال نویسنده­ای که در طبقه اول آپارتمان ما زندگی می­کرد. به بهانه­ی اینکه از پنجره­ی ته پارکینگ باغچه­ی نویسنده را نشان دختره بدهم می­بردمش پشت آهو و کارش را می­گرفتم. چند باری اتفاق افتاد و من هر بار به یک اندازه هیجان زده بودم. از اول تا آخر نقشه را مو به مو جلو می­رفتم و حتی یک بار پیش آمد که سه دفعه­ی نامتوالی همین تاکتیک را سر یک نفر پیاده کردم و او هر بار می­دانست آخرش به کجا ختم می­شود ولی از اینکه معصومیّتی را که این مامان بازی برایش دست و پا می­کرد، خدشه دار کند وحشت داشت برای همین هر بار بهتر و طبیعی تر از دفعه قبل خودش را به خریّت می­زد. از همان روزی که خبر انتشار کتابت را شنیدم تا دیشب که خواندمش توی کونم عروسی بود و نمی­دانم چرا دوست داشتم بگیرمت و تشکر کنم ازت. بعد از اینکه تلفن را قطع کردیم دوباره رفتم سراغ همان شعری که خوب می­دانی من و بچه های دیگر چقدر دوستش داریم. تمام که شد علفی بار زدم  و رفتم توی بالکن. تکیه دادم به نرده ها. شب بود ولی نور خانه­ی دور و بری ها پیچک های انبوه و درخت آلبالوی حیاط خانه­ی نویسنده را، که چند سالی می­شود با آن آهوی سرمه ای از اینجا رفته، روشن می­کرد. تف کردم توی باغچه. تفِ بدحالی بود. بدون اینکه سقوط کند مثل آدامس خرسی فاسدی تا نزدیکی های بالکن واحد پایینی کش آمد و یواشی برید. تقصیر من نبود. علف دهن آدم را خشک می­کند.

 

بیشتر بیا پیش من. اکباتان که نیستم آدم کون گشاد!

+
ما دیگه رفیق نیستیم!

نامه ای به آرش الله وردی                                                                  علی سطوتی قلعه

می دونی آرش... یکی از اون دقایقی که دلم می خواد بشاشم به هر چی دوستی و رفاقته، همین حالاست؛ همین حالا که دارم کتاب عصبانیت رو می خونم و عشق می کنم. خیلی خوشحالم . اتفاقا به خاطر همین اصلا راه نداره و نباید دیگه از چیزی به اسم دوستی حرف زد. همه ی خارکسده بازی های یه مشت خارکسده که دور و اطرافمون به وفور یافت می شن، از همین جا شروع می شه. هوچی گری می کنن. یه کلاغ، چل کلاغ می کنن. حالمو به هم می زنن سلیطه های نابالغ.  می رن یه جا دیگه می دن، می آن از من و تو حقشونو می خوان. تازه انتظار دارن باور کنیم باکره موندن. البته ما می دونیم هنوز باکره ان. اما رو نمی کنیم. بهشون می گیم جنده تا حالشو ببرن. اونا هم خرکیف می شن اما قسم می خورن که هنوز کسی پرده شونو نزده. این جوری می خوان نشون بدن که اگه واقعا جنده بودن چه ها که نمی کردن. می خوان بگن که الان فقط از ۱۰ درصد توانایی شون استفاده کردن. وقتش برسه به همه نشون می دن چند مرده( زنه) حلاجن. آره... همه ی این خاله خشتک بازی ها رو در می آرن و بعد انتظار دارن مهر تایید دربیاری و مثل پسرای زن ندیده ای که مولاشون یه لمپنی یه عینهو عبدالرضایی، بندازی پای کاراشون.

- کدوم کار ؟ خایه مالی این آدمو اون سایت رو کردنم شد کار؟ جلو قاضی و ملق بازی؟ آخه کون نشور؛ خودم از بیمارستان مرخصت کردم و دادم بغل مادرت. حالا تاتی تاتی می کنی و فکر می کنی داری به خط پایان نزدیک می شی؟ انفجار بزرگ؟ یعنی واقعن توقع داری تحمل کنم این شوخی ها و جو گرفتنا رو؟ 

همینه که می گم آرش... می خام بشاشم به هرچی رفاقته بره. همینه که باعث می شه الکی یه عده چلغوز رو تحمل کنیم. آره... حتا نمی خام تو رو رفیق صدا کنم. چه رفاقتی آخه... همش زیر و رو کشیدن و ابرو کج کردن. ای کیر توو این عشوه های بند تنبونی. کیرم توو یه گونی حاوی این کلمات: رفاقت، دوستی، خواهری، برادری، همسری... چه می دونم. همین ادا و اطوارای فئودالی یه که به جای محفل، مافیا به وجود می آره و به جای گروه، باند

من دیگه نباید با آرش الله وردی رفیق باشم. با یاور و فرامرز و امیر و سهند و بهنام و سام و رامین و یاشار هم به همین ترتیب. من این جوری فکر می کنم و از تو خبر ندارم. خیلی هم ساده است: من با آرش الله وردی توی یه وبلاگ می نویسم. با هم کافه می ریم. جلسه می ریم. خونه ی هم می ریم شاید. می گیم. می خندیم. حال می کنیم. خیلی کارای دیگه هم می کنیم. اما نمی دونم چرا اسم این کارا رو نمی خام بذارم رفاقت. نه، می دونم... واقعا ما رفیق نیستیم. ما فقط به پست هم خوردیم. اونم اتفاقی. خوبم شد که این اتفاق افتاد. می تونیم سعی کنیم همدیگه رو نگه داریم. اما بی خیال این که اسمی براش انتخاب کنیم.  تو آرش الله وردی هستی و خیلی بیشتر از اینا ارزش داری برای من که رفیقم باشی. اینو بدون تعارف می گم. چه دلیلی داره وقتی رفاقت ما با همدیگه تاثیری روی نگاه کردنمون به هم نداره بخایم روش اصرار کنیم. می گیری چی می گم آرش؟ نون که نمی خایم به هم قرض بدیم؟ می خایم؟ من با شعرای تو زندگی می کنم. چرا بخام حالا لابه لاش نوکرم چاکرم راه بندازم؟

هیچ وقت توی این ۳ سالی که وبلاگ می نویسم این قدر شخصی ننوشتم. دلیلش برام روشنه. من کیف کردم و سر ذوق اومدم وقتی دیدم بالاخره رضایت دادی و کتابت دراومد. نخواستم خودمو بپیچونم. امشب از اون شبایی یه که تنهایی دارم حال می کنم . از داخل خوشحالم و از درون دارم منفجر می شم ؛ بس که ردیفه اوضاع. غروب این جوری نبود. با بچه ها کافه بودیم و وقتی زدیم بیرون همه افسرده و پکر شده بودیم. حالا دیگه لااقل من پکر نیستم. یاورم که بهم زنگ زد داشت حال می کرد با این اتفاق . فکر کنم حالا بهنام و سام و امیر هم خوشحال باشند. رامین و سهند هم همین طور. دوست دارم تو هم یه همچی احساسی داشته باشی. ۵ شنبه مردد بودی. اما حالا دلم می خواد از ته دل بخندی. اگه می خوای می تونی دوباره ازم بپرسی این وبلاگ توالت عمومی مال کیه؟ اون وقت من مثل همیشه می خندم و می گم: تو رو خدا بی خیال آرش... من خبر ندارم اصلا!

 

+