تبليغاتX

علی سطوتی قلعهدر ضرورت یک انتخاب/ظل‌اله؛ کتابی که آن را نباید خواند/

علی سطوتی قلعه

انتخاب «ظل‌اله» از یک‌سو انتخابی آزاد و بدون مسئولیت نیست و از سویی دیگر همچون گزینشی بوروکراتیک عمل نمی‌کند. ضرورتا باید دست به همچو انتخابی زد؛ اما نه بنا به همان دلایلی که به عنوان مثال،پخش تلویزیونی فیلم‌های مزخرفی همچون «دو چشم بی‌سو» و «توبه‌ی نصوح» را موجه می‌کند. انتخاب ظل‌اله، انتخاب هر کتاب دیگری منتسب به رضا براهنی نیست.


Continue reading the text
+
علی سطوتی قلعهدر پاسخ به دو دعوت/علی سطوتی قلعه

دعوت فرزانه را به این بازی وبلاگی نپذیرفتم. برای دعوت همسرشت هم کار دیگری نمی‌توانم انجام بدهم. نخست به دلیل آنکه اساسا با این‌جور بازی‌ها دمخور نیستم؛ فقط جوّش آدم را می‌گیرد، کار دیگری نمی‌کند. نه توهم مرگ می‌دهد و نه برنده‌ای دارد. بازنده کسی است که در آن شرکت نمی‌کند.


Continue reading the text
+

علی سطوتی قلعه دزدها و گداها/در حاشیه‌ی پخش دی‌وی‌دی «سنتوری»/علی سطوتی قلعه

چهار گانگستر که سودای یافتن گنجی را در سر می‌پروراندند، مشقتی سخت را به جان خریدند و سرانجام کوهی از شمش را پیش روی خود دیدند.

همیشه مارهایی گزنده و هوشمند روی گنج‌ها می‌خوابند. این بار اما نگهبانی بر فراز آن ایستاده بود که گانگسترها را به شرکت در قرعه‌کشی بزرگ سالانه حواله می‌داد.


Continue reading the text
+

علی سطوتی قلعهجرم این نیست/ در حاشیه‌ی «در جست‌و‌جوی مجرم اصلی: چند نکته درباره‌ی پوپولیسم ادبی»/علی سطوتی قلعه

۱- آن شب پمپ‌بنزین‌ها را آتش زدند اما نه ماشینِ توهمِ نظمِ موجود به کار افتاد و نه حرفی هم از «راننده‌نماها» به میان آمد. گویی در برابر این سرپیچی نمی‌شد به آن شبیه‌سازی بی‌پایانی دست زد که  همواره از وجود توطئه‌ای مرموز خبر می‌دهد. آخر، شباهتی که در این جور مواقع باید رد آن را گرفت، قبلا افشا شده بود.


Continue reading the text
+

علی سطوتی قلعه 

در دام شمول متقابل/حاشیه‌ای بر «آیا ما از پوپولیسم ادبی رنج می‌بریم؟»* /علی سطوتی قلعه                                                  

- کنش انتقادی همواره بار اضافی دارد؛ بدین معنا که با چسبیدن به حفره‌های سیستم می‌کوشد تا آنها را نه همچون یک استثنا، بل که چونان ضرورتی در حفظ وضع موجود وانماید. به عبارتی دیگر، می‌کوشد تا خلاف تصور همگان نشان بدهد این حفره‌ها نه از دست سیستم در رفته‌اند و نه خارج از چارچوب آن به وجود آمده‌اند. حفره‌‌ها هرگز عارض سیستم نبوده‌اند.


Continue reading the text
+
اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه

 

۱- نوشتن علیه زن  به خودی خود می‌تواند انگ‌های مستعمل مردسالارانه بخورد. باید دانست حمله به پایگان زنانه، همانا حمله به پایگان‌های مردسالاری است. زن، وجود ندارد مگر در چارچوب گفتمانی مردسالارانه – و نه حتا گفتمانی مردانه- .

۲- ولتر می‌نویسد: « اگر خدا وجود نداشت، بشر آن را اختراع می‌کرد.» درباره‌ي زن  اما می‌توان مشروطیت را کنار گذاشت و صراحت بیشتری به خرج داد:« در آغاز، زن نبود و تنها با قوام مردسالاری بود که آن به وجود آمد.»

۳- همان‌گونه که می‌توان فئوالیسم را معادل پدرسالاری گرفت، کاپیتالیسم را باید برابرنهاده‌ای برای مردسالاری دانست. فئودالیسم، سرنوشت خود را با مفهوم «زمین» گره می‌زد؛ بنابراین همزمان تنها و تنها به تولید «مادر» بسنده می‌کرد؛ در خانه و  بر سر زمین‌های کشاورزی. کاپیتالیسم اما آخر و عاقبت خود را در هر چیزی همچون «سرمایه» می‌‌دید و می‌جست؛ این است که دست به کار ایجاد «زن» شد؛ در کارخانه و پشت میزهای روابط عمومی.

۴-کاپیتالیسم زن را می‌سازد و در عین حال از آن تغذیه می‌کند. زن، اساسا کیفیتی کاپیتالیستی دارد. اگر زن به وجود نمی‌آمد، مدت‌ها پیش از این مبارزه‌ی طبقاتی جهانی به ثمر نشسته بود.

۵- کاپیتالیسم خود را مدیون زن می‌داند. فمینیسم، ادای دینی است که کاپیتالیسم خود را موظف می‌کند تا در برابر زن انجامش دهد.

۶- فمینیسم برگرفته از فرهنگ توده‌های «به‌ـ‌گاـ‌رفته» نیست. فمینیسم می‌آید تا توده‌های به گا رفته را در حوزه‌ای جز «به‌ـ‌گاـ‌رفتن» مستقر سازد. با این همه، ساده‌لوحانه است اگر آن را کنشی همدلانه به شمار آورد. تنها مفهوم به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن است که به بازی گرفته می‌شود و ضمن این که ارتقا می‌یابد، همچون اتفاقی پیشروانه خود را می‌نمایاند. در یک سپهر فمینیستی، امکان بیشتری برای به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن تعبیه شده، بدون آن که گفتمانی از این دست شکل بگیرد. فمینیسم در عین حال که به دایره‌ی بسته‌ی به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن دامن می‌زند، در برابر شکل گیری گفتمانش مقاومت می‌کند.

۷-  فمینیسم تنها فرهنگ زنانه‌ی مصرف را نیست که به مثابه یگانه آرمان کاپیتالیسم به خورد توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته می‌دهد. فراتر از آن همزمان خود به مصرف توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته  دست می‌زند. هر سازه‌ی فمینیستی را باید پیش از آن دستورالعمل مصرف برای توده‌ها از یک‌سو و مصرفِ خودِ توده‌ها از سویی دیگر به شمار آورد. بنابراین چندان نباید به عشوه‌های انقلابی ان دل بست. فمینیسم، فرهنگ توده‌گرایانه‌ی مصرفی است؛ گیرم بیشتر در طبقه‌ی الیت رایج باشد.

۸-خواهی‌نخواهی همه در قطعیت اجتماعی فمینیسم سهمی به خود اختصاص می‌دهند. نمی‌توان در جهانی که پیروزی نهایی کاپیتالیسم را به جشن نشسته زندگی کرد و به دانش فمینیستی آلوده نشد. شاید دیگر شک و تردیدی وجود نداشته باشد در این باب که باید زن‌ را به رسمیت شناخت و حقوق مدنی‌اش را به آن بازگرداند. با این حال، در برابر هر گونه وادادنی باید مقاومت ورزید. اگر چاره‌ی دیگری نمانده باشد، باید فمینیسم را همچون منشی خصوصی و در عین حال بدیهی به کار بست و این می‌تواند یک‌سر جدا از حمله به پایگان‌ فمینیستی باشد و این نمی‌تواند بهانه‌ای باشد برای پاره‌ای تظاهرات فمینیستی رایج. درباره‌ی آن چه بدیهی به نظر می‌رسد، به حرف نشستن و سینه‌ چاک کردن بیهوده است. باید به عمل بسنده کرد و همزمان، چه باک از این که باید به پایگان گفتمان فمینیستی تاخت.

۹- در عین حال باید نشان داد که چگونه فمینیسم زن را می‌سازد و به مصرفش می‌رساند. باید بار دیگر مفهوم بکارت را احیا کرد اما نه به آن کیفیت ارتجاعی که فمینیست‌ها به آن نسبت می‌دهند و از میان برداشتنش را طی نسل‌های متوالی جزو پیروزی‌های خود به شمار می‌آورند؛ بل بکارت همچون سوژ‌ه‌ای که هویت دخترانه را برمی‌سازد، با همان شیطنت‌هایی که با خود به همراه می‌آورد: سر‌باز‌زدن‌ها از نظام تولید و گریختن‌ها از آن چارچوب بورژوایی. این آخرین فرصتی است که می‌توان به بدن‌هایی داد تا خود را از مهلکه‌ی زنانگی خلاص کنند.

۱۰- فمینیسم فرآورده‌ی نظری‌ـ‌اجتماعی نظم کاپیتالیستی و مردسالارانه است و درست به همان میزان نیات توسعه‌طلبانه و تمامیت‌خواهی در سر دارد. در واقع، نمی‌توان از امر فمینیستی سخن گفت و تنها از امر فمینیستی سخن گفت. هر گونه رویکرد فمینیستی متضمن آن است تا بلافاصله تمام حوزه‌های انسانی را به تملک درآرد و از نو بازسازد. از این منظر، فمینیسم را باید در چارچوب منش ذات‌باورانه‌ای که دارد گنجاند. فمینیسم به ذات زنانه قسم یاد می‌کند. الاهیات زنانه‌ای که کریستوا در پیش می‌نهد هرگزاهرگز برآمده از یک رویکرد تطبیقی بیناحوزه‌ای نیست که می‌کوشد پلی میان الاهیات و دانش فمینیستی بزند؛ بل اساسا خواست الاهیاتی ذاتا زنانه را به نمایش می‌گذارد. همچنین است استتیک زنانه و زبان زنانه.

۱۱- شعر زنانه وجود ندارد، نه بنا به دلایلی که از نگاه بنجول اومانیستی نشات می‌گیرند و چنین وامی‌نمایند که جنسیت را فروبگذارند و اومانیته‌ی موجود و مشترک را بچسبند، بل به اتکای امکان وجودیش: نمی‌تواند وجود داشته باشد. باز نه بنا به دلایلی که وجود زن را شعر مجسم می‌پندارند و شعر زن را حشو و زائد می‌دانند، بل به شهادت گزارشی که می‌توان از فرآیند برساخته شدن زن در نظم کاپیتالیستی به دست داد: زن به مثابه ارزش افزوده و با کیفیتی سخت ارگانیک که همزمان تولید می‌کند و به مصرف می‌رساند؛ به گونه‌ای که درآمدزاترین کارخانه‌ی انسانی به شمار می‌آید. بدین ترتیب، زن ارزش افزده‌ی شعری است که می‌نویسد؛ ارزشی که تنها سوژه‌های مصرف می‌توانند برایش قائل باشند. شعر زنانه شعری است برای خریدن و نه خواندن. شعری برای پاره کردن و به دور انداختن. شعری که در خود این قابلیت را به وجود آورده که جرش داد و محل سگش نگذاشت.

۱۲- اگر بنا باشد از ذات زنانه سخن به میان کشید، ارگانیسم زنانه در منع وجود شعرِ زن سخت به کار می‌آید. در حالی که شعر را باید کنشی یکسر نوشتنی دانست ـ البته نه بدان کیفیت و غایت سانتی‌مانتالیستی که بارت در پیش می‌نهد، بل با تاکید بر وجوه ماتریالیستیِ آن‌ـ اندام زنانه منشی شفاهی را به نمایش می‌گذارد. اندام زنانه سراسر لب است. لبه است. همه‌اش حرافی است و ورای آن حرف‌ها باید آماده شد تا به درونش رفت. اندام زنانه آن توُست و چیزی که بیرون است همچون نوزاد تنها تا مدتی می‌تواند از آن توُ تغذیه کند. بدین ترتیب، فقط تا مدتی می‌توان حیثیتی تحلیلی به شعر زنانه بخشید. پس از آن موسم خیانت از راه می‌رسد اما نه به مثابه حقی زنانه که فمینیست‌ها روی آن پا می‌فشارند، بل در چارچوب امکانی که اندام زنانه برای طرف مقابل فراهم می‌کند. تنها اندام زنانه  این قابلیت را دارد که ناگهان نادیده گرفته شود، از بین برود و به عبارتی ساده‌تر، به آن خیانت شود. گویی هر زن از دیگران می‌خواهد تا بدو خیانت کنند. باید به زن‌ها خیانت کرد. شعر زنانه وجود ندارد مگر در چارچوب آنتولوژیکی که برایش دست و پا می‌کنند. تنها در همان لحظات می‌توان تابش آورد. باقی کُسِ شعر مطلق است.

۱۳- تحمل شعر زنانه از تحملِ شاعرش باید آسان‌تر باشد. شعر زنانه را یک‌سر می‌توان به کناری نهاد و از حیثیتش انداخت. شاعرانِ زن اما مثل تک‌یاخته‌ای‌هایی که منتشر می‌شوند، همان جا هستند، با همان ارزش افزوده‌ای که اجازه می‌دهد تا باشند. آنها مرتب جلوی چشم ما سبز می‌شوند. مرتب از این ور به آن ور می‌غلتند. مظهرِ تساهلِ تخمیِ ادبی به حساب می‌آیند. به همه رحم می‌کنند تا به خوشان جایی برای نشستن تعلق بگیرد. اجازه می‌دهند همه بیشتر از آن چه در جنم خویش می‌یابند، به آنها خیانت کنند تا در نهایت چهره‌ی یک قدیسِ بچه‌کونی را به خود بگیرند و معصومیت احمقانه‌شان را به نمایش بگذارند. کودن‌ترین و بی‌دست‌و‌پاترین آدم‌هایی هستند که ممکن است تا به امروز روی زمین زندگی کرده باشند. البته در این گزاره نباید ردپای هیچ کنایه‌ای را گرفت که یک‌سر واقعیت محض است. اگر شاعر زن نبود، چیزی از ارتجاع ادبی باقی نمی‌ماند. آنها هستند که زیر پر و بال ارتجاع ادبی را می‌گیرند و مولامولاگویانش به نظاره می‌نشینند. فاک یو آل

۱۴- حمله به پایگان زنانه به معنای برساختن فضای مردانه نیست. مسئله این نیست که زن‌ها را باید به خانه فرستاد تا تنها مردها پشت تریبون‌ها شعر بخوانند و در کافه‌ها سیگار خود را روشن کنند. بر عکس... به جای در پیش گرفتن سیاستِ استالینیستیِ تصفیه باید شروع کرد به ازـدست‌ـدادن. باید هدف نهایی ازـ‌دست‌ـدادنِ همه‌ی آن‌هایی باشد که بنا به ارزش افزوده‌شان تا به امروز تحمل شده‌اند: یکی به دلیل زن بودنش، دیگری به دلیل سابقه‌ی ادبیش و دیگران شاید به دلیل همخونی، همکیشی، همولایتی، همسایگی و هم‌پیالگی. فاک یو آل

۱۵- اعلامیه‌ علیه زن، علیه شاعرانِ زن و علیه شعرِ زنانه هیچ استثنایی نخواهد داشت.

جمعه، ۱۷آبان۱۳۸۶، تهران

علی سطوتی قلعه

+
مانیفست

 

توضیح ضروری:

بعد از دو سال و اندی که از تاریخ ثبت و انتشار این بیانیه می گذرد طی یک جمعخوانی با موضوعیت مانیفست و با حضور مجید یگانه، علی سطوتی قلعه، یاور بذرافکن، محمد رضا اسکندر نژاد و سام مقدم، نهایتا تصمیم بر آن شد تا بار دیگر به معرض نمایش گذاشته شود؛ این بار با چند امضای جدید و حذف یک نام از فهرست اولیه امضاها. متن جمعخوانی به زودی در سایت عروض منتشر خواهد شد _

 

 

به نام تاتانوس و قابیل

 

... و ما چشمهای ایشان را خسته کردیم و زبان چون کوهی در هوا منتشر شد. "

ولادیمیر ناباکوف عزیز به من آموخته است anti astethic. من به فرزندانم حتمن astethic خواهم داد.

موریس بلانشوی پدر می گوید : " هر متن قابل تاویل ، رادیکال نیست . "

مولانا میشل فوکو گفت : " انسان پدیده ای مدرن است . "

هنر و زیبایی چه رابطه ای دارند ؟ هنر را با زیبایی تعریف می کنند اما عکس آن موجود نیست. زیبایی هر آن چیزی ست که در آن هنر اساسن وجود ندارد. هنر تا قبل از عصر مدرنیته و خلق و اختراع انسان، به موجود دوپای کثافت، می گفته : " بیا، کوچولو ، بیا و نشان بده بین پایت چه داری. " هنر منفعلانه و از ترس یا هر چیز دیگری روبروی مخاطب زانو زده است، هنرمند تولید داشته، تنها برای مخاطب. لذت تولید برای تولید را نچشیده است. چرا هنرمندی که از تاویل استفاده می کند، دیگر ارضاست ؟ چرا جکسون پولاک خود ارضاست ؟ آیا خود ارضایی مازوخیسم است ؟ اینها را جامعه و روشنفکران و فرهنگیان حقوق بگیر می گویند. چرا هیچ کس از هنرمند نمی ترسد ؟ قشر وسیعی از فرهنگیان جیره خوار در فاحشه خانه های فرهنگی این مملکت، به فکر برنج و حقوق و زن و بچه هستند و تمام سعیشان این است که سطح فرهنگی این مردم را بالا ببرند. آیا مردم نمی توانند بدون فرهنگ سکس کنند ؟ مردم بدون ما شاعران و ما شاعران بدون مردم می توانیم ادامه دهیم. زندگی خوب ، یعنی زندگی و جامعه ی بدون مردم ، و حالا این مردم به مثابه تعداد زیاد مخاطبان ماست. هر چه قدر در طی تاریخ هنر،هنرمند های زیبا نویس داشته ایم، به گور می سپاریم.چه قدر باید طول بکشد تاما دیگر عبدارضایی وفلاح و پاشا و براهنی و نیما و همه و همه ی شاعران زیبانویس را نبینیم.

" دیشب تمام شب، ایده ی زیبایی با چاقو بالای سرم ایستاده بود وکافی بود من کوچکترین حرکتی بکنم تا او مرا ... "

این اصلن ویژگی زبان فارسی ست. لعنت به زبان فارسی . زبان فارسی اصلن متن ادیپی ست. آنقدر ساختمند است که شکستن نحو درآن به شکل مسخره ای اصوات را لکنت آور می کند. چرا نامزدم مرا رها کرد ؟ این از قابلیتهای زبان فارسی است. زبان فارسی نحوپیوسته ای دارد که در آن امکان فاصله گذاری در اکثر موارد مابین مصوتهای بلند است. فرم هندسی مصوت های بلند موضوع بنیان هستی شناختیک شاعران زبان فارسی را نشان می دهد. از آنجایی که نحو فارسی، تصویری زنانه است، راحت تر در دست می آید.

می باید از سینه های بر آمده ی زبان فارسی شروع کرد.

وقتی سر فصل نحو زبان فارسی را می گشاییم، باید از شاعر این زبان بپرسیم . شاعر زبان فارسی چگونه شاعری ست ؟ از آنجایی که این زبان ، اساسی دیالوگی و ارتباطی دارد ( مثل باقی زبانها ) و زن ذلیلی از آن می بارد (مثل برخی زبانها ). پس می توان حدس زد این شاعر خود ارضای بی دست و پا با چه مسائلی می تواند و باید در گیر باشد. محدودیتهای این شاعر مشخص است، غرق در اوهام ضمایر و افعال " شدن و کردن " دست و پا می زند. با روی کار آمدن حکومت جدید در زبان فارسی ، زن این ادبیات تمام موقعیتهای منریستیکی اش را از دست می دهد و در این تقابل سازنده ی تختخوابی مرد ادبیات فارسی، این سر گشته ی سادیستی به دنیای مازوخ بزرگ پناه می برد. مازوخ دست نوازشش را بر ادبیات فارسی کشیده است. ادبیات فارسی بعد از نیما، ادبیاتی مازوخیستی ست. قبل از نیما هم همین وضع بوده. ۸۰ سال است مخاطب زندگی شاهانه ای کرده و هنوز سایه ساد را بالاي سرش ندیده، داس مقدس حرف اضافه و قید و مضاف گردنش را نزده و آنتی استتیک به پشتش فشار نیاورده. در آغاز مخاطب، مولف می میرد. خون مخاطب، تشنگی آرد به دست. متاسفانه بهترین شاعران ما ، بهترین مخاطبان ما هستند. چرا زبان فارسی اینهمه نقطه دارد ؟ و این وضعیت چه تاثیری در متن ادبی فارسی می گذارد ؟ چرا به عنوان مثال حرف " ن " دو نقطه ندارد ؟

شاعران متن زبان فارسی به چند دسته تقشیم می شوند : ۱- شاعران جیره خور دولت زبان فارسی

۲- شاعران غیر جیره خور دولت زبان فارسی ۳ - شاعران گشنگی

شاعران دسته ی اول، عمرشان طولانی باد. شاعران دسته ی دوم، از شاعران دسته ی اول فاشیست ترند و شاعران دسته ی سوم پیشاپیش مرده اند. رادیکالیته ی آزاد در زبان فارسی وجود ندارد. مکان گرایی زبان فارسی، بسامد فعل ماضی را در آن بالا می برد. اکثر سطرهای شعر جدید، جملات خبری هستند که با درک زیباشناسی مخاطب و با حدود آن نوشته می شوند. ما واقعن معضل داریم. یک عده ای شعر را برای شعر می خواهند، شعر آبستره می نویسند. یک عده ای هم شعر را برای مخاطب می خواهند. ویک عده ی مادر به خطای محافظه کار هم هر دو را می خواهند. ما دسته ی اول را طلب می کنیم. ماپیشاپیش جزء شاعران آبستراکشن هستیم، حال روح سادی بیدار شده، مخاطب را میجوییم تا بکشیم. یکی از راههای دستیابی به این موضوع آنتی استتیک است. ما از این پس بی نهایت " مخاطب متن گریز " تولید می کنیم. مخاطب ، یک ویروس است. وقتی یک کتاب یا پدیده ی فرهنگی یا هر چیز دیگری را می خواند، بعد از گذشت زمان کوتاهی ، اپیدمی رو به رشد مي کند. اگر تمام ظرفیتهای زبان فارسی را به کار بیندازیم، مخاطب لذت می برد. پس باید از تمام ظرفیتهای این زبان استفاده شود تا از لذت خواندن فقط درد بکشد. چرا متن باید فاحشه باشد ؟ این حق مسلم ماست که مولفینی باشیم که بتوانیم همیشه در ارضای کامل به سر ببریم.

اولین بار کلمه پلید " تو " در تاریخ شعر از دهان گشاد " رودکی " پرتاب می شود و تا امروز یقه ی ما و زبان فارسی یکی ست. موسیقی شعر مرتبط به تغزلی ست که به این " تو " باز می گردد. موسیقی ربطی به شعر ندارد. تاکید می کنم موسیقی این وجوه احمقانه را تقویت می کند و بس . با این مطلب که نیمای یوشیج یا همان علی اسفندیاری، گمان می رود که شعر فارسی را دگرگون کرده و به آن آزادی اعطا کرده. می گویم ، هیچ تغییری ممکن نبوده اتفاق بیفتد. هر چیز تازه ای که از دهان این مرد روستایی لمپن بیرون آمده ، وجه تفارق زبان فارسی و شعر فارسی را با سایر شعرها در تمام نقاط دنیا افزایش داده است. تغییرات ساده ی صوری نیما به درد کشیدن تریاک و خواندن شعر همراه آن می خورد. هر مرد ، تریاکی مزلفی که کمی دودی می شود، نو آوری می کند. اصلن مواد را خرج این مزخرفات می کند. پس از گذشت ۸۰ سال من هنوز این " تو " را می بینم، فقط ظاهر معشوقه عوض شده، ابروی کمانی شده، ابروی غیر کمانی . این به درد شعر نمی خورد. اگر بخواهیم شعر فارسی را در همین گستره و با توجه به به تاریخ آن تعریف کنیم، پس زبان فارسی اصلن شعر ندارد. آدم احمقی چون حافظ به چه درد و حال و روز مفلوک شعر می خورد ؟ امروز فقط می توان با آن فال گرفت. کسی که سوار ماشین مدل بالاست ، یادش می رود شعر یعنی چه، اصلن به او مربوط نیست، او برای تحریک معشوقه اش راههای بهتری سراغ دارد. راههای تازه تولید می شود. حالا که شعر فارسی مخاطب ندارد، پس ما شعر را به جریانی که خودمان دوست داریم می اندازیم. شعر مدرن در ایران تازه با حضور این پیرمرد حماق ( براهنی )پا گرفته است. نگه داشتن پروسه ی مدرنیزاسیون شعر فارسی به زودی اتفاق خواهد افتاد. روزها می گذرد و شعر های خوب فارسی کهنه تر می شود. این جا حرف مصرف است . تولید تولید به نفع تولید اتفاق افتاده. در مورد ما. در مورد هیچ کس فرق نمی کند، حتا بهترین شعرهای هوشنگ ایرانی یا اسماعیل شاهرودی مربوط به اتودهای اولیه مدرنیسم در شعر فارسی ست. این زبان بی پرو بال و معماری شده و اتو کشیده به درد رزم و جنگاوری با زبانهای دیگر نمی خورد . حتا زبان عربی که معلوم نیست مثل خود عرب ها از زیر کدام بوته در آمده، این روزها از فارسی جلوتر می رود. بهترین دوستان هر انسانی بزرگترین خائنان محسوب می شوند. کسانی بوده اند که از دم از حرکتهای تازه زده اند و بعد شب به خاطر گرسنگی شعر سفارشی نوشته اند. شعر سفارشی نوشتن مشکل ندارد ، بحث در گرفتن پول است. یک موقع من بهترین شعرم را می دهم به کسی، تنها برای رفع خود ارضایی . دوست دارم شعرهای خودم را بدهم، نسخه های اصلی شعر را البته، بقیه هم ارضا شوند.

برای جلوگیری از باند بازیهای ادبی می توانیم خود را باند ادبی قلمداد کنیم. هر کسی که از راه می رسد ، متعلق به گروه - رسته و باندی ادبی ست. این روزها آدمهای تنهایی که برای خود بنویسند پیدا نمی شود. این حرف ها متعلق به دوره ی مدرنیسم ادبی ست. شاعر مفرد با تمامی روحیه مدرنی که در کلمه اش پنهان است، کلاسیک شده است. آن هایی هم که کار گروهی می کنند، تنها، انفراد و فردیت خودشان را در صورت سایرین می پاشند. هر بیراهه ای که در هنر انتخاب شود، عاقبت تبدیل به اتوبان می شود. مفهوم باکره، مثل دست زدن به خورشید است. مانیفست شعر از شعر دفاع می کند.این متعلق به دوره ای ست که تعهد هنوز از مد نیفتاده و مد نشده بود، الان " دفاع " وجود ندارد. بهترین دفاع، حمله است. ما بهتر است بگوییم : " بهترین حمله ، حمله است " وقتی مکان ها و زمان های انتقال دهنده ی پتانسیل شاعرانگی را مرکرزدایی کنیم، به سمت دستیابی به انتقال دهنده ی پتانسیل شاعرانگی جدید حرکت نموده ایم. شاعرانگی کلمه ای ست که چون بقیه صور و نامهای مربوط به این هنر، وجهی تغزلی موسیقیایی دارد. بهترین راه این است که زبانی خلق کنیم، بدون دستور و شروع به نوشتن با آن کنیم. ما نوشته هایمان را " شعر " می نامیم، و این کلمه را به تصرف می گیریم و به همه ی تاریخ ادبیات پیش رو با دیده حقارت نگاه می کنیم. پیش از این باید به سوال های مختلفی جواب بدهم، شعر چیست ؟ چگونه می توانم شعری را تشخیص دهم که واجد ملاک ها و ضد ملاک های تعیین شده و نا شده ی این بیانیه باشد ؟ نظرمم درباره ی شاعران دور و بر چیست ؟ شعر مدرن چیست ؟ چرا زیبایی شناسی برای ما منسوخ شده است ؟ دلایل حرکتی چنین چیست ؟

برای جواب گفتن به این سوال ها همیشه می گویم : " وقت ندارم ! " سوالهای کلیشه ای و هر سوالی بدون پاسخ از سوی ما باز می گردد و هدف برای ما وجود نخواهد داشت، هر کس می تواند الگو باشد و الگو وجود نخواهد داشت، خطوط مشخص را آدم هایی تعیین می کنند که با ما هستند، واین خطوط نیز فردی ست. هیچ کس تا هنگامی که زنده باشم، نمی تواند به بیانیه جهت بدهد. متن بیانیه وهمه چیزهای حاشیه ای و غیر حاشیه ای آن متعلق به تاریخی اند که در آن نوشته شده است، پس قضاوت آیندگان هم مسخره است و هم حماقت بار.

 

امضاء :

مجید یگانه

سام مقدم

علی سطوتی قلعه

یاور بذرافکن

آرش الله وردی

محمد رضا اسکندر نژاد ( یاشار)

 

·        متن نوشته شده مانیفست از < مجید یگانه > است.

·        امضا پذیرفته نمی­شود مگر در شرایط خاص.

 

 

 

 

 

+
تصورات غالبی و هویت ایرانی
ای اهورا مزدا باشد که با اندیشه نیک به تو نزدیک شوم
و با پیروی از هنجار هستی به ارزش نیروهای تن و روان خود پی برم
تا بتوانم راستی جویان را به سوی روشنی و خرمی و شادی
در هر دو جهان راهنمایی کنم

سروده های زرتشت : کتاب یسنا هات 28

تصورات غالبی و هویت ایرانی
بهنام بدری



دلیل عدم پذیرش واقعیت و مقاومت در برابر افشاگر باطن ، بیش از هر چیز دیگر حاصل تهدید هویت شخص است . فرد در چنین وضعیتی چهارچوب آشنای شخصیت خویش را مورد تهدید ودر صورت عدم مقاومت از دست رفته می بیند
به عنوان نمونه می توان از عدم اطمینان فرد نسبت به دوستی اطرافیانش نام برد به این صورت که فرد هراس دارد که اطرافیانش پس از فهم خصلت های ناپسند او رهایش سازند و برای جلوگیری از این وضع خود را خوب می نمایاند اما از طرفی برای خوب نمایاندن ناگزیر می شود که همه شواهد جرم خود را از بین ببرد و از انجایی که این کار عملی نیست به این معنی که نمی تواند افشاگر باطن خود ر ا از میان بردارد پرخاشگری می کند و سعی در تخریب شخصیت دیگران دارد .
واقعیت گریزی امری مختص به جامعه ما نیست همانطور که مشکلات اجتماعی اما روشی که روان ایرانی به واسطه ان از واقعیت جدا شد .
و یا در صراحتی بیشتر فاصله ای که از واقعیت گرفت شکل انحصاری خود را دارد .
لازم به توضیح می دانم که منظور از روان ایرانی روان جمعی ناخودآگاه ایرانی است که بر اثر تحقیقات روانشناسی ، انسان شناسی و قوم شناسی نگارنده سعی در تخریب و اسیب رساندن به آن در خودآگاه هر ایرانی در هر کجای زمین دارند
ممکن است در نگاه اول مسئله بسیار انتزاعی به نظر برسد اگر کلی بینی را بصورتی مطلق در نظر بگیریم هیچ خطری وجود نخواهد داشت
زیرا پسیکانالیزم فرویدی یا اگاهی درمانی فردی مشکل را از محیط جدا می کند و در ارتباط با روان جمعی توقف روانی ایجاد خواهد کرد .
اما نظرات اریک فروم در باره ناخودآگاه اجتماعی و نظریات یونگ در باره شکل گیری فرایند تفرد و ارتباط ان با سیستم های تبلور صورت های مثالی ناخودآگاه جمعی و آرای لاکان درباره تقابل با دیگری بزرگ به نوعی روی دیگر سیب را برملا خواهد کرد .


تصورات غالبی تصوراتی هستند که همراه با تجربه واقعی نیستند
وتصوراتی که در گروهها و اجتماع رواج دارند و قدرتها در شکل گیری انها نقش افریننده را بازی می کنند
در وهله نخست
تصورات غالبی که از هویت روان ایرانی داریم نیاز به باز بینی دارد
تصور ذهنی که از واژه ایرانی بودن داریم در طول چند دهه گذشته دستخوش اصلاحاتی از سوی قدرت بوده است به نوعی که یک خود آرمانی ایرانی – اسلامی در نهادهای مدنی مانند آموزش و پرورش ، نظام وظیفه و نیروی انتظامی و مطابق آن در رسانه ها پرورش و تبلیغ شده است .
خود ارمانی ایرانی – اسلامی که از دل نیروهای خانوادگی شکل گرفته است و مطابق با نظام اخلاقیات ایرانی و سنت مقدس پدر سالاری در تیره ها و قبیله ها و قوم های مختلف ایرانی بوده است .
آنچه مسلم است همیشه تعارضی بین خود واقعی و خود ارمانی یا ایده آل وجود دارد به این صورت که خود واقعی در برابر خود ارمانی می ایستد و از رسیدن آن به مقاصدش جلوگیری می کند .

تصور ذهنی که از ایرانی بودن داریم هنگامیکه با واقعیت های اجتماعی برخورد می کنیم مثل ولع بدست اوردن پول
که از احساس ناامنی تاریخی ایران نشات می گیرد و یا تحلیل هایی که از ما دارند مانند
مسافری که در عهد قاجار به ایران امده بود در کتابش به نام مسافرت به ایران ص 70 می نویسد ( بیچاره ایرانیان چقدر در کشور بدبخت خود تنعم کمی دارند . حسد و غبطه بر آنان راه یافته وتمام عمر را برای نگاهداری تمتع کمی که یافته اند به جنگ و جدال می گذرانند ، دائما در عدم اعتماد زندگی می کنند و چون حوائج آنان بر آورده نمی شود آنها را به جانب تشدد و یا ریا و مکر ، بر حسب قدرت یا ضعف آنانفمی کشاند . کیست که می تواند در دیدار این مردمانی که حالت نجیب و گاهی قابل احترام و ستایش دارند و رفتار آنها با لطف و حرفهای آنان تسخیر کننده است ، تصور کند که نخستین عامل تربیت انها دروغ و خدعه بوده است ). و یا شاردن درباره انچه در دربار صفوی دیده است در کتاب سیاحتنامه شاردن جلد چهارم ص 151 می نویسد ( این قوم مزور ، محیل و اعظم چاپلوسان جهان ، در مجامله بی نهایت طریق دنائت و وقاحت می سپرد . در تملق ید طولانی دارد و اگر در چاپلوسی اندکی بی آزرم می باشد در عوض با مهارت و صنعت خاصی مقصود خود را به طرف القا و تلقین می کند )
ویا در در ص 148 جلد چهارم می نویسد ( از ایرانیان بعضی بسیار شهوتران و برخی دیگر فیلسوف می باشند و حوصله بازرگانی با ممالک خارجی را ندارند و با نتیجه سررشته تجارت عمده خارجی در اختیار مسیحیان و هندیان غیر مسلمان است . ) و یا ( با وجود همسایگی با دریاهای آزاد که سراسر کرانه های جنوبی کشور را فراگرفته سنت دریانوردی و آرزوی رفتن به سرزمین های دور دست میان مردم ایران رواجی نداشته است )
ناگزیر می شویم همه شواهد جرم خود را به دیگری تعکیس دهیم این مکانیسم دفاعی ناخودآگاه اساسا برای ایجاد دوباره ارامش شکل می گیرد همه ما از ان استفاده می کنیم و درست از همین جااست که محیط را دست آویز رسیدن به تمام نا هنجاری و مشکلات خود می بینیم به عنوان نمونه همه ما با واژه غرب زدگی برخورد کرده ایم
هنگامیکه صحبت از مشکلات فرهنگی می شود عادت خود بزرگ بین روان ایرانی که هنر نزد ایرانیان است و بس سریع نگاهش به بیگانه ها می افتد و این بیگانه ها در تاریخ ما بسیار قابل تامل هستند
بیگانه هایی که پانزده قرن بر ما حکومت کردند و در قرونی متمادی بیگانه ای بیگانه ای دیگر را بیرون کرده است آنها در روان ایرانی چه تصویری دارند قتل هتک حرمت به نوامیس گرفتن دین سوزاندن کتابخانه ها ویران کردن قلعه ها و معبدها و کاخ ها یونانیها ، عربها ، ترکها ، مغول ها ، افغانها و... هریک به نوعی در ژنتیک ما دخالت کرده اند .
آیا تنها به این جمله باید بسنده کرد که ایران چهار راه حوادث بوده است.
در کتابهای متعدد تاریخ ایران بارها با این مسئله مواجه می شویم که ایرانیان از دورانی به بعد در برابر هجوم بیگانه ایستادگی نکردند و یا به زور ایستادگی کردند مانند جنگ سلسال در برابر عربها که سربازان ایرانی را برای نگریختن به هم ز نجیر کرده بودند تصور اینکه مجبوری مرده همخونت را با زنجیر بکشی و در عین حال بجنگی نشان از جنگی برابر نیست .
بنابراین با شواهد موجود تاریخی و حمله واقع بینی ، ما از دورانی که من آن را آغاز دور شدن واقعیت ملی می بینم ملت بودن اجتماع قوم هایمان را از دست دادیم . در دورانی دوباره چرخه های تاریخ برگشته اند مثل دوران با شکوه صفویان اما انچه مسلم است دلیل انقراض حکومت ها در ایران از دست دادن واقعیت ملی شان بوده است .
وقتی صحبت از روان ایرانی می شود نمی شود بحث های تاریخی را کنار گذاشت و در این میان نقش صوفیگری و تصوف در پناه اوردن به دنیای درون و گریز از واقعیت را چه درموسیقی و چه درشعر ایران نمی توان نادیده انگاشت
که بررسی ان از حو صله و بحث ما خارج است
به موضوع اختلال ژنتیکی و ارتباط ژنتیک و ناخودآگاه جمعی باز می گردیم
مسئله ما بررسی موضوعی اسیب هایی است که خوداگاه از روان جمعی می خورد و ما بازمی گردیم به اینکه در هر ژن ایرانی یونانی و عرب و ترک و مغول و افغانی و پرتقالی و روس و انگلیسی و امریکائی می جنگد
و این نژاد نو انسانی که اگر دقت کنید تمام نژاد های انسانی به سمت همگنی و همشکلی با ما حرکت می کنند اگر پیشرفته ترین نژاد از لحاظ موتاسیون و هیبریداسون نباشد یکی از جدیدترین شاخه های تکاملی انسان به حساب می اید بنابراین باید قبول کرد که خاورمیانه یعنی تمام دنیا و یا اینکه اصفهان نصف جهان است اگر تبریز نباشد .
به نظر می رسد دعوای میان محققانی که ادعای اکتسابی بودن رفتارهای انسان را دارند و کسانی که تمام خصوصیات رفتاری انسان را ژنتیکی می دانند و بحث پدید آیی نوعی در موقعیت ها و رویدادها را دارند بی پایان است اما انچه به ما مربوط می شود مسئله روان است و حالا اینکه چه فواصلی بین ژنتیک و ذهن و بالاخره روان ایرانی وجود دارد از دایره بیرون می زند .
اما این پایه مقدماتی را فرض کردیم که ژنتیک ایرانی در نوع خودش منحصر به فرد است با بازگفتی دوباره از تاریخ پدر سالاری در ایران نقش زندگی بر پایه کشاورزی زنده خواهد شد .
اگر به بخش نانوشته تاریخ ایران و یا تاریخ سوخته ایران بازگردیم در پایان دوران یخ بندان تیره های مهاجر به سرزمین ایران می رسند حالا تاریخ نویسان غربی دوست دارند ما را از خود شان بدانند و یا ما دوست داریم فرقی نمی کند به هر حال قوم های هند و اروپایی که مخصوصا هند و اروپایی چون این وسط ایران باید به چشم نیاید اما خوانده شود به ایران می رسند و این قوم آریایی مانند سنتی که آنها برای قوم یهود قائلند به سرزمین موعود خود می رسند این بحث که بر اساس شواهد تاریخی کاملا از ان دسته تصورات غالبی واقعیت های ملی است که برای ما نوشته اند و در واقع وانموده ای از سوی باستان شناسان انگلیسی عزیز است در ایجاد اسکیزوفرنی عمومی دخالت می کند
انچه باستانشناسی جدید یعنی باستانشناسی بعد از تصورات اروپاییها به ما می گوید کشف شهرهایی با دیوارهایی سنگی است که قدمت ان به هفت هشت هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد و این تاکید بر روی دیوار های سنگی از انجا شکل می گیرد که به گفته لوئیس هنری مورگان دولت شهر ها و تمدن از بربریت فرازین زمانی جدا شد که در یونان هزار سال قبل از میلاد یعنی یونان همر چهار قوم آتیکا دست به دست هم دادن تا انسان را از جاهلیت زندگی تیره ای بیرون بیاورند و رهنمونی برای آینده باشند
جای هیچ تردیدی نیست که سنت یونان دوستی قرون وسطی چه تاثیری بر ذهن اروپایی دارد که در قرون وسطی هر فیلسوفی که نمی خواست در برابر رای کلیسا در اتش انداخته شود (مجازاتی که به دوران بربریت باز می گردد) یک فیلسوف از خودش اختراع می کردو به یونان می چسباند
و نکته ماجرا اینجا است که یونانیها و رومیها و غیره غیره همگی از نژاد اریا بودند یا اینطور وانمود می کردند که آریایی هستند ادعا براین بود که فرضا قوم مهاجر اریا چون زندگی کشاورزی نداشتند و زندگی عشایری و گاو گوسفند داشتند در زبان سانسکریتشان واژه های مشترکی دیده می شود فرضا گاو که در زبان سانسکریت می شد هندوانه در زبان یونان می شد خیارو در زبان هند می شد خدا و در زبان رمیان می شد اسب و از انجا که هندوانه و خیار چه از لحاظ اوایی و چه از لحاظ شکل خیلی شبیه همند پس یونانیها اریایی هستند و از اشارات پر فیض دیگر این بود که در زبان هند و جای خالی ایران و اروپایی نام هایی برای میوه ها وجود ندارد که نشان از یک کشاورزی مقدماتی داشته باشد
و ما به این نکته اشاره می کنیم که آقای مورگان عزیزدر کتاب جامعه باستانشان نه تنها خربزه نخورده بودند بلکه تا به حال به کلمه خربزه حتی فکر نکرده بودند
چرا که خربزه هم نشان از میوه ای دارد که در شرایط آب و هوایی مثل ایران پرورش می یابد هم در خودش خر دارد که نشان از استفاده از این حیوان ملی ما است و هم نشان از دامپروری بز و بااین حال شاید علم زبانشناسی تا اخرین مرحله از تفکر درباره استعاره فهم نکند که چگونه
یک میوه اب دار شیرین در یک خاک شور به وجود می اید و چگونه کشاورزانش ان را در عین حال هم خر می بینند و هم بز و یا اینکه چگونه
خری در عین حال که خر است می تواند یک بز با شاخ هایش باشد
شاید شوخی به نظر برسد اما اگر غربیها اسب شاخ دار داشتند ما ایرانیها خر شاخدار ی داشتیم که در اسطوره شناسی نمادی از روح بوده است
و سه پا داشته است که جهان را در بر می گرفته است و این سه پا ، نمادی از تثلیث در ایران بوده است اهورا ، اهریمن ، انسان
داستانی که آغاز مهاجرتهای انسان نما ها و انسانها را از افریقا می داند
باز هم در سنت یهودی خود به نیل و فراعنه مصر دشمن شماره یک یهود می رسد و سپس به سومر و بابل یعنی جایی که قوم یهود ریشه هایش را از انجا می داند پس کسی مثل ویل دورانت صادق باید و به حکم ،ریشه ها ی تمدن را باید از بابلی بداند که روزگاری خراج گذار ما بوده است
جای هیچ تردیدی نیست که کوروش بزرگ و عذرا چه نقشی در تاریخ قوم یهود و رهایی انها از بابل داشته است و باز نویسی پنج کتاب عهد عتیق چگونه در باز سازی اورشلیم صورت گرفته است
و شاید دعوا هنوز بر سر این است که کوروش از سوی اهورا امده بود یا مردوک یا یهوه و اینکه ذوالقرنین در قران او بوده است یا اسکندر کبیر که از مقدونیه می امد
چرا ایران و سرزمین جم اغاز تمدن به حساب نمی آید مسئله این نیست مسئله وجود یک موج ضد ایرانی در جهان است ایا جهان از ایرانی می ترسد
از به هوش امدن او از خواب چند هزار ساله ای که همه چیز را از آن موزه هایشان کرد
چقدر درباره اسطوره شناسی ایران کتاب می شناسید چرا یونگ از اوستا حرف نمی زند حتی در بازیهای کامپیوتری غیر از سری دوم پیدایش تمدن
تمدن ایران وهمچنان نمادهایش وجود ندارند انها هنوز سنت دو ماراتن را حفظ کرده اند و هنوز جهان در حال دویدن و فرار کردن از ایرانی است

این ها نمونه‌هایی از دعاوی پان تورکیستان هاست که از اواخر دوران امپراطوری عثمانی تا به امروز در ترکیه به فعالیت مشغولند و از جمله به آذربایجان ایران نیز چشم طمع دوخته اند. برخی از سخنان علمای این مكتب عبارت است: «ترکان نخستین مشعلداران فرهنگ جهانی بودند» ، «اقوامی که در شفق و طلیعه تاریخ آسیای مقدم پدیدار شدند ، سومریان ، سوبارها، هوریان، ایلامیان، کوتیان ، کاسیان، میتانیان و هیتیان از این گروه (اقوام ترک) اند. ولی اکدیان، آشوریان، آرامیان، یهودان و سامیان محتمل است از این گروه باشند», «پدید آورندگان فرهنگ شوش...اقوام ترک بوده اند» ، «کردان از جمیع جهات ترک اند» ، «ترکان پیش از ظهور اسلام در شرق شبه جزیره آناطولی، آذربایجان ، گرجستان وجود داشته اند»،. «وطن ترکان نه ترکیه است و نه ترکستان، بلکه وطن ترکان، کشور بزرگ و جاودانی توران است»،

متاسفانه جنگ ما هرگز تنها با تورانیان نبوده است اما مسئله بارز به نام خود کردن اخرین اعتباراتی است که ما برای ایران قائلیم.

و این هم عمق فاجعه

NancyAjram.com

A request from Nancy Ajram ,

You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)

So Go Away and dont try again !



LebanonDesign.com

+
سنگی بر گوری

 

( نخبه ها، روشنفکر ها و ازدواج)                                                علی سطوتی قلعه

1- گرچه دیگر نمی توان به تکرار الگوهای کاریزماتیک چپ امید داشت اما هنوز این اطمینان خاطر در نهادهای رسمی به وجود نیامده است؛ به گونه ای که با نامگذاری و اعطای لقب های نوقدمایی می کوشند تا روند از کار انداختن و مصادره به مطلوب همان الگوها را ادامه دهند. چنین است الگوهایی به مراتب غیر قابل تکرار را برمی سازند و قربانیان تازه ای را می گیرند؛ بی آن که قربانی، آن گونه ای که در آیین های اسطوره ای به کار می آید، رمز و رازی را بازنمایاند. از این منظر، باید وانموده ای چون نخبه را در برابر الگوی از دست رفته ای چون روشنفکر دانست؛ با این تفاوت که نخبه ها به خودی خود حامل فضیلت های فردی اند و روشنفکرها بر آنند تا به فضیلت های اجتماعی دست یابند. نخبه ها در عین جوانی توانسته اند به همچو جایگاهی برسند و روشنفکرها تنها از پس سال ها خود را در این جایگاهی که قرار گرفته اند می بینند. نخبه ها نشسته اند و با طمانینه حرف می زنند. روشنفکر ها ایستاده اند و پرخاش خود را پنهان نمی کنند. تواضع نخبه ها و گنده دماغی روشنفکرها اصلا به هم نمی آید. زندگی خصوصی نخبه ها آرام و بی سر و صداست اما زندگی خصوصی روشنفکرها به خودی خود جذاب از آب در می آید. با این همه، این هر دو از دل دانشگاه بیرون می آیند و هر دو آن قدر تشریفاتی به نظر می رسند که دست کم، در قبال عنوانی که به دوش می کشند، مالیاتی نمی پردازند. در واقع ، آن ها به مثابه مازاد نظام نشانگانی موجود عمل می کنند . گویی پای نوعی اقتصاد کاتولیک در میان است که علی رغم سخت گیری ها یی که دارد گاهی دست و دلبازی به خرج می دهد و از این و آن دست گیری می کند . چنین است که می توان بهشت را در تملک خود دید؛ با وجود فقرایی که کاسه شان را به سوی ما دراز می کنند ، نخبه هایی که عنوانشان را از ما دارند و روشنفکرهایی که ما را به سوی خود می خوانند.  

2- تنها امر بی واسطه است که نهادهای رسمی را به دردسر می اندازد. این طور که از شواهد بر می آید، روشنفکری در نهایت به زندان می انجامد. گویی برای آخرین بار به رحم بر می گردد تا باز مرحله جنینی را طی کند، شاید آن لحظه پیش آید و امر بی واسطه متولد شود؛ درست به پشتوانه همین بیان رمانتیک و در عین حال انقلابی. نخبه ها اما از همان اول در حیاط خلوت نهادهای رسمی جا می گیرند. آن ها در عین حال که وانمود می شود آدم های ویژه ای هستند، وانمود می کنند مثل "مردم" زندگی می کنند. میل به این همانی و تلاش برای عادی جلوه دادن است که از آن ها یک قربانی می سازد؛ درست مثل شخصیت جیم کری در "نمایش ترومن". این گونه است که امر بی واسطه به امر روزمره تقلیل می یابد و در میان تابلوهای تجاری و برنامه های تلویزیونی گم می شود. این فروکاست اما باید به گونه ای انقلابی بودن اشاره داشته باشد و بی آن که به زبان بیاید، ایثار را به یاد آورد: هر آن کسی که عادی زندگی می کند، انقلابی است و هر که عادت های زندگی خود را بیشتر به نمایش می گذارد، انقلابی تر است.

هر چه می گذرد، سبک های زندگی رو به ساده کردن و سادگی می گذارند . نخبه ها با نقشی که در این روند ظاهرا تکاملی می پذیرند، منشی گفتمانی به آن می بخشند. اینک ازدواج های دانشجویی دارد به شکل سنتی در میان نخبگان جهان در می آید. دعوت به ازدواج همچون فضیلتی که به تضمین تولید مثل به عنوان بن مایه بنیادین نظام تولید می انجامد ، دعوتی است که همواره از نهادهای رسمی به گوش می رسد. با این همه، کهن الگوهای آیینی اجازه نمی دهند تا فضیلتی از این دست به سادگی به چنگ آید. باید طیف گسترده ای از میانجی ها در میان باشد تا این راز مگو را همچنان در برگیرد و صحیح و سالم به خط تولید بفرستد. اینک نهادهای رسمی می کوشند تا میانجی ها را به عقدنامه ای فروکاهند. بیهوده نیست که بخش وسیعی از تبلیغات رسمی به ازدواج می پردازد. کسی نمی تواند به مجرد بودن خود استناد کند مگر آن که صفحه ای خالی در شناسنامه اش را نشان دهد. مجرد بودن امری سلبی است و به خودی خود منفی و مضر به شمار می آید. در عوض ، ازدواج به رسمیتی مضاعف دامن می زند. در واقع، آن جامعه باز با دوستانی که دارد، جامعه ای یکسر بوروکراتیک است با کارمندانی که حقوق نمی گیرند اما در خیابان ها قدم می زنند و در این جا و آن جا به چشم می آیند. همین جاست که مراسم قربانی، بدون سر و صدا اجرا می شود. در جیب هریک از کارمندان می شود آن ها را به گونه ای دیگر باز شناخت. شناسنامه، کارت ملی، عقدنامه، کارت شناسایی، کارت پایان خدمت، کارت سوخت...

در این میان ازدواج های دانشجویی الگوی تام و تمامی را به نمایش می گذارند. از آن جا که هرآن چه به نخبه ها تعلق دارد، فضیلت به شمار می آید، ازدواج آن ها فضیلتی مضاعف است. آن ها ایثار و انقلابی بودن خود را چنین به نمایش می گذارند: کهن الگوهای آیینی را با ریشه ای که در روح و جانشان دوانده به کناری می نهند ، کارت های دانشجویی را که به خودی خود غیر قابل تحمل به نظر می رسد می دهند و بی هیچ چشم داشتی خود را تنها و تنها به عقد نامه تسلیم می کنند. گرچه مراسم قربانی در همین جا پایان می گیرد، اما پس از آن و با وجود آمارهایی که حکایت از نرخ بالای طلاق در این دست ازدواج ها دارد، بازی ادامه می یابد. دانشجوهایی که عنوان نخبه را می پذیرفتند و به صورت دسته جمعی ازدواج می کردند، حالا تک تک به زندگی عادی خود بر می گردند. گویی رسالت آن ها پایان یافته است.

3- زندگی مشترک سارتر و دوبوار – اگر واقعا بتوان آن را زندگی مشترک نامید- به عنوان الگوهای ازلی-ابدی روشنفکری می تواند سبک دیگری از زندگی را بازنمایاند. این جا هم نبایست به امید تولد امر بی واسطه نشست : آن ها هرگز کودکی را به دنیا نمی آورند. اتفاقا بدل ایرانی آن ها نیز به سرنوشت از این دست گرفتار می آیند. گویی باید آن بیانی را به کار بست که صرف نظر از هر چارچوب اقتصادی دیگری ، به خودی خود مازاد به شمار می آید

 

+

 

 

 

تقدیم به شاعران مطرود 

بهنام بدری 

فروردین و اردیبهشت ۸۶  

 

:نوشتن از نگاه  یوهان ولفگانگ فن گوته   گفتگو با  نیروی آفریننده نویسنده خود است

جوانی گوته  در گردباد نهضتی واقع بود که به نام طوفان و طغیان معروف است این نهضت همانطور که از عنوانش مشخص است 

نمونه ای از حادبیانگری در نوشتار و زندگی است .

پس از دیدار با  یوهان  گوتفرید فن هردر بدبینی  اخلاق مدار  مسجع

پیراسته  با صناعات لفظی   شیوه روکو کو  که نوعی  پیرایگی عاری از ظرافت بود ( تزئینات معماری بعد از کلاسیسیم )  و  مکاتب فرانسوی را رها کرد

و به مکتب روشنگری المانی  زمان خود پیوست که  بر مفاهیم اشنایی تاکید می کند .

- در انسان فقط نیروی آفریننده را باید تقدیر کرد نه شخص او را

- انسان پوسیده تمدن را  باید از درون  بیرون انداخت  و انسانی نو که برازنده مقام اوست بر پا ساخت

- هرگونه آسایش طلبی بکنار ، هر گونه خانه نشینی و گوشه گیری بدور  سیر و سیاحت بی آرامش از صفات  طوفانی  ها است .

- نماینده نهضت کسی است که بیش از دیگران از محدوده ها می گذرد   و از خود بیخود می شود .

- پرستش  تنها مخصوص شخصیت آفریننده است

- هیچ فغان و فریادی برای بیان عشق کافی نیست  احساسات حاد شده باید بدن آدمی را سر تا سر از بن موی تا سر انگشتان بلرزه اندازد .

-اشعار بسیار ساده و روان و بی تکلف و در عین حال لبریز از عشق و احساس

- نه زناشوئی ، نه بچه ، نه خانه  از همه باید برید از همه باید گسیخت  از همه باید گریخت حتی با زور  تنها در اغوش طبیعت باید اوفتاد . از هرگونه اجبار متنفر باشید .

در این تاکید ها زندگی بدوی حاد شده ای وجود دارد که در روانشناسی ان را حمله ناخوداگاهی به واسطه کنش چهارم  می شناسند ضمیر اگاه گوته در حال تسخیر شدن به وسیله اژدهای  بی نظمی (تیامات )  است.

نوشتن برای او عصیانی است که در برابر پدر(روح سنتی ) و خواسته هایش برای اثبات وجود خویش بکار می گیرد .

به وسیله  دایره های امکان و احتمال و در اشتراک با جمع نویسندگان  قصد خود را به وسیله رویدادها ی مهم زندگی به نمایش می گذارد ، رویدادهایی که گوته در انها خود را مانند  روحی که در دنیای بیگانه ای سیر می کرد بازمی یافت و از انها ایده های  نوشته هایش را  می گرفت.

بسیاری از تحلیل گران اثار گوته مایلند  در هر متنی دنبال نمونه ای در زندگی اش باشند در شخصیتها شباهتها یی را با شخصیتها ی زندگی اش پیدا می کنند و در این میان  معشوقه هایش را همانند می کنند  به خصوص آنت شراب فروش اولین معشوقه اش که او  با نام مستعار گرچن صدایش می زد و او  بار ها از این نام استفاده کرده است .اما اگر در این نگاه زیاده روی شود گوته به مرد زن بازی تبدیل می شود که برای جذب دختران  می نویسد و دختران بخاطر انکه زیبایی هایشان به وسیله گوته ستایش شود به او نزدیک می شوند و شاید به وسیله زیبائیهایی که گوته شاعر بزرگ المان را مفتون می کند به اغواگری برای خواستگاران خود مشغول شوند چنانچه این اتفاق در اکثر معشوقه های او رخ داد .

هرچند  متن های او بی تاثیر از زندگی اش  نمی تواند باشد و خود گوته بارها تاکید می کند که نوشته هایش را مدیون اشباح و ارواح و دوستان و نزدیکانی است که در گفتگوهایشان  مظاهر هستی را از زاویه دید خود مطرح کردند ، ارواحی که او صدایشان را می شنود اما انها قادر به شنیدن صدای او نیستند و نمی توانند رنج و عذابی را که می کشد ببینند  و کار او تنها مهارتی بوده است که در بیان و باز افرینی  انها به کار برده است .

روش گوته در نوشتن همواره او را در گفتگو یی درونی قرار می دهد  ممکن  است  موقع روانی او و کشمکش هایی که او با معشوقه هایش دارد در سالهای جوانی اکثر شخصیت ها را به متن کشیده باشد .

اما  در قرائتی دیگر گوته در حال تجسد بخشیدن به شخصیت های

 ناخود اگاه اش است .

این امر باعث می شود که نوشته های گوته در یک ارتباط ناکافی و بینامتنی  با متن زندگی گوته قرار داشته باشد .

گرچن پیش از انکه انت باشد شخصیت نمادین معشوقه در ناخود اگاه گوته است  هرچند  انت شراب فروش (که پنج سال از گوته نوجوان پانزده ساله که به همراه  دوستانش به شرابخوری رفتند ) احساس اشنایی  برای او دارد  .

اما نمی تواند انت را به گرچن تبدیل  کند  و به همین دلیل گرچن هیچگاه مانند انت به خواستگار خود دکتر کانه جواب مثبت نمی دهد  گرچن با گوته زندگی می کند  چنانچه در همان دوران منظومه شعری را به نام مستقل انت می نویسد.

انت را رها می کند اما گرچن همچنان در متن های دیگر حضور دارد . و به نظر می رسد این صورت نمادین   نیروی جاذبه اشعار حافظ  در دوران پیری گوته است . ساقی در اشعار حافظ گرچنی با خمره شراب  است که گوته را به شیراز می کشاند

و همچنان که در نوجوانی عبری می اموزد که تورات را با زبان خودش بخواند فارسی می اموزد تا با حافظ گفتگو کند .

پیرانه سر عشق جوانی به دل داشته باشد و یا مانند فاوست در ان نفس که بمیرد در ارزوی دیدارش باشد .

گوته در نامه ای به فریدریش - هاینریش - یا کوبی ( 21 اوت 1774 ) در باره خود می نویسد :

ببین عزیز من ! اثار من از ابتدا تا انتها عبارت از این است که به جهان پیرامون خود بوسیله جهان درون شکل و هیات دهم

همین جهان ضمیر همه چیز را به تندی و نیرومندی می گیرد و با هم میپیوندد  همه را خمیر می کند و میورزد و در قالبهای  تازه میریزد یعنی جهانی از نو میسازد و این افرینندگی نیز رازی است که من بدان دست یافته ام و بر مردم یاوه گو مستور میدارم .

همانطور که فروید در تحلیل خواب می گوید

شخصیتهای خوابها  می توانند با طراحی رویا - کار  در هیات دیگری ظاهر شوند و بازنمایی از خود باشند

 رویا – کار  به وسیله  ابزاری  که در اختیار دارد  خود را در دیگری یا دیگران را در دیگران متجلی می کند

جهان درون گوته یا همین جهان ضمیر را اگر به مثابه ناخوداگاه فرض کنیم و  ان نیروی افریننده  در متن را  مطابق با  رویا – کار  نیروی  افریننده خوابها در نظر بگیریم

 محتوای ناخوداگاهی شخصیتهای گوته بازنمایی می شود

چنانچه چهره  مفیستو فلس  در تراژدی فاوست از زیر صورتک شیطان بیرون می اید و به رویا - کار تبدیل  می شود .

مفیستو فلس برگرفته شده از نامی عبرانی دیو مفوستو فی یل  است

و در قطعه پیش پرده با عنوان پیش سخن در اسمان  در تراژدی فاوست

ملکه مطرودی است که به رغم ملائک دیگر نه تنها از زیبائی عالم  مطلبی بر زبان نمی آورد بلکه از بدبختی و بینوائی انسان سخن می گوید

او عامل سیاه روزی انسان را خرد او که تنها جرقه ای است از خورشید ادراک  الهی  می داند و معتقد است بر انسان غرائزی حاکم است که با دیگر حیوانات مشترکا به ارث برده نه ان فضائلی که با ملائک آسمان سهم مشترک دارد اما پروردگار در این هنگام انسانی را بر عرصه خاک نشان می دهد که شخصیت و کردار او مغایر گفته مفیستو است و او فاوست است .  خداوند او را خادم و فادار خویش می داند و بر او می بالد

اما مفیستو سخنش را قطع می کند و یاد آور می شود که این انسان نیز چون دیگر انسانها در جستجوی شادیهای دنیایی است و این کیمیاگر پیر با توسل به سحر و جادو و افسون می کوشد تا با دستیابی  به قدرت و جوانی ( ولادت مجدد)  آرزوهای انجام نیافته خویش را صورت حقیقت ببخشد و چون خداوند به گفته ملک مطرود راضی نمی شود  ابلیس شرط می بندد که همین بنده فدائی را به فریبد و بدینسان شرط بین خداوند و شیطان بسته می شود .

فروید رویا را تحقق آرزو می داند وبه  نمونه دیگری هم به عنوان

 رویا – اضطراب  هم  اشاره می کند که در ان رویا کار به واسطه عمل جابه جایی ضد ارزو را باز نمایی می کند .

فاوست  پیمانی را با قطره خون خود با مفیستو امضا می کند  در این پیمان مفیستو موظف می شود که رویا ها و ارزوهایی را که فاوست دارد تحقق بخشد  ودر مقابل هنگامیکه  فاوست احساس کند که به مسرت نهایی خود ولو دروغین  دست پیدا کند  در همان لحظه بمیرد و روح  شادمان خود را به مفیستو تقدیم کند  .

و این درحالی است که فاوست خود کشی کرده است

صحنه اول  شامگاه  در حالی شروع می شود که دکتر هاینریش فاوست کیمیاگر  بر پشت میز خود خوابیده است   کتابها و ابزارهای کیمیاگری از هر سو پراکنده است  و نشان می دهد استاد مشغول  کار بوده است 

فاوست از خواب بیدار می شود  و این بیدار شدن از خوابی است که در سه قطعه پیش   نمادین بود قطعه اهداء که حالت  اگاهانه  گوته است و در ان نمایشنامه  را به دوس