دو سال و اندی پس از آن که مانیفست در یکی دو وبلاگ ادبی منتشر شد، بار دیگر در یک جمعخوانی و با حضور مجید یگانه، یاور بذرافکن، علی سطوتی قلعه، یاشار اسکندرنژاد و سام مقدم مورد بررسی قرار گرفت و در نهایت با حذف یک امضا و اضافه شدن چند امضای دیگر مجددا در پایگاه اینترنتی مطرود به نمایش درآمد. اینک متن فشردهی جمعخوانی:
علیطوع علی سطوتی قلعه: جمعخوانی را با این سوال از مجید شروع میکنیم که این متن را در چه فضایی و با چه پیشزمینههایی نوشته است؟
مجید یگانه: مسلما برای خود من دغدغهی داشتن یک فردیت – البته در آن حوزهی جنجالی- زیبا بوده؛ ولیکن آن طردشدگیها، آن گریزها، آن "گارد- بسته" عمل کردنها باعث میشد یک سرخوردگی با آن محوریت انتقادی اخته شکل بگیرد. فکر میکنم بهترین جمله ای که الان توی این مانیفست به من کمک میکند، این است: "با وقتی که زنده باشم..." و تا وقتی که زنده باشم، از متونم که یکیش هم همین مانیفست است، دفاع خواهم کرد.
علی سطوتی قلعه: آن ارادهی قبلی برای نوشتن یک مانیفست در تو وجود داشته یا نه، یک مسئلهی شخصی بوده است صرفا؟ با این پیش فرض ، این متن را نوشته ای که یک مانیفست از آب دربیاید یا نوشتهای و بعدا اسمش را گذاشتهای مانیفست؟
مجید یگانه: خوشبختانه از دید بعضیها و متاسفانه از دید خودم، وقتی شروع به کاری می کنم، دچار یک همزمانی میشوم برای خلق و تفکر؛ یعنی وقتی شروع میکنم به نوشتن، با یک کنش شهودی شروع میکنم. – حالا با شهود مشکل دارم، ولی کلمهی بهتری نمیتوانم برایش پیدا کنم.- درگیر میشوم و میروم جلوتر. شروع این متن قرار نبود این جوری باشد. من می خواستم جلق بزنم روی کاغذ. بعد همراه با آن جلق زدن، تصویرهای سکشوال را میآوردم توی ذهنم تا کمکم کند. متاسفانه از آن جایی که کتاب خواندهام و آدم بی سوادی نیستم، یکهو دیدم دارم به جلق زدنم فکر میکنم : دارم فعلیت جلق زدن را انجام میدهم... و این باعث شد که متن من دچار یک سانسورهایی بشود. یک سری فیلترهای انتقادی بیاید پشتش. من این متن را یکه نوشتم. تا آن جا که یادم میآید، هیچ چیز هم از آن کم یا به آن اضافه نکردم.
علی سطوتی قلعه: بدون خطخوردگی...
مجید یگانه: متن را دیده بودید شما. با خودکار سبز هم نوشته بودم. فکر میکنم مابهالتفاوت زمانی بین نوشتهشدنش و امضاکردنش چند ساعت بیشتر نبود. هنوز خستگی نوشتن را از تن به در نکرده بودم...
علی سطوتی قلعه: اتفاقا می خواستم به همین اشاره کنم. فکر میکنم هیچ موقع آن لحظه از یادم نمیرود. این جا یاشار هم هست و میتواند در یادآوری به ما کمک کند. این خیلی مهم است وقتی بخواهیم دربارهی کنش مانیفست حرف بزنیم. من یادم است آن موقع مجید گفت: " من یک چیزی نوشتهام و می خواهم برایتان بخوانم. " و اسمش مانیفست نبود. بعد به محض این که خواندنش تمام شد، من متن را گرفتم از مجید و پایش را امضا کردم. یاشار هم امضا کرد. خودت هم امضا کردی.
یاشار اسکندرنژاد: آخرین نفر، مجید بود که امضا کرد...
علی سطوتی قلعه: یعنی در یک لحظه ناگهان با چیزی مواجه شدم که یک فضای وحشتناکی را شکافت.
یاشار اسکندر نژاد: از اولش قرار بود یک همچین کاری بکنیم. ما این را سپرده بودیم به مجید که همچین چیزی بنویسد. آن شب که این تصمیم را گرفتیم و کار مشترک نوشتیم، قرارش را گذاشتیم.
علی سطوتی قلعه: در واقع، یکی دوماه بعد از آن شبی بود که در خانهی یاشارینا نشستیم و اسم " آنتی پوئم" را انتخاب کردیم. بعد یک کار دستهجمعی نوشتیم. بعدش نشستیم یک مانیفست سه نفره بنویسیم که نگرفت و متن اولیهاش را مجید برد.
مجید یگانه: شما نوشتید آن را...
علی سطوتی قلعه: سه نفره بود
مجید یگانه: آره، پیشنهادی بود اما شما نوشتید. با دستخط شماست. این چیزی را عوض نمی کند.
علی سطوتی قلعه: آره، من روی آن لحظهای زوم می کنم که متن را از تو گرفتم و امضا کردم.
یاشاراسکندر نژاد: اصلا چی شد؟ من حواسم نبود. شاید آن وقت اصلا توی خودم نبودم. چی شد که یک همچین تصمیمی گرفته شد؟ چه حرفی زده شد؟
مجید یگانه: هیچ حرفی زده نشد. من آن بعد از ظهر عوضی یادم میآید. علی هم البته تنها نبود. حالا بماند. من تکیه داده بودم به پشتیهای سنتی خانهمان . علی هم آمد و رفت پشت به آن در شیشه ای که میرفت توی بالکن، نشست. موقعیتی بود که آنها خیلی آزادانه نشسته بودند؛ من هم همینطور. بعد گفتم : " می خواهم یک چیزی برایتان بخوانم." علی هم گفت: " ردیفه!" سلامت عقل داشتن علی در آن لحظه کمک میکند به من. چون من خودم تصویرهایی از آن موقعیت اصلا یادم نیست. فکر می کنم علی در آن لحظه نه این که دچار یک تاثیرپذیری شده باشد... دچار یک نوع شعف شد واقعا... چون آن کنشی که از خودش نشان داد برای امضا کردن، از خود کنش نوشتن من خیلی قویتر بود. این را الان به جد میتوانم بگویم. چون آن موقع که این را نوشتم، خسته بودم واقعا. ولی علی با امضا کردنش کمک کرد که من خودم هم امضا بکنم تا این چیزی که نوشته شده، تبدیل بشود به کنش مانیفست. فکر میکنم خوب است روی مسئله فکر کنیم که چه قدر امضاها مهمند.
علی سطوتی قلعه: میدانی... آن جا من با یک متن رو به رو نبودم. به خاطر همین است که حالا از یاشار کمک می خواهم تا آن جوی که آن جا بود به یاد بیاورد و حالا درباره اش حرف بزند. شاید در یک فضای دیگری، با یک پرستیژ بنجول دههی هفتادی ، بگوییم که مهم نیست این متن در چه شرایطی نوشته شده و در چه شرایطی به امضا گذاشته شده ، ولی من فکر میکنم واقعا مهم باشد. به نظر من مانیفست خودش فی نفسه یک کنش است، سبک نوشتاری خاص خودش را دارد، طبقهی نوشتاری خاص خودش را دارد. کنش مانیفست خودش را اساسا در مناسبات پیرامتنی قرار میدهد و آن را کاملا افشا میکند. آن قدر در آن حفره ایجاد میکند و سنگین کار میکند که ارزش فینفسه پیدا میکند. دیگر تبدیل نمیشود به یک متن حاشیهای در قبال صدها متنی که قرار است از آن تغذیه کنند. به یک "خودـ تغذیه ـ گری" میرسد. می خواهم بگویم در آن لحظه من با یک حقیقت روبه رو بودم، به معنای بدیویی کلمه: با یک "حقیقت ـ رخداد"؛چیزی که در یک لحظه شکل گرفته و هر چه از آن دور میشوم، به جای آن که آن لحظه بمیرد و شکل مصری، هرمی و فرعونی به خودش بگیرد، مقاومت میکند و تبدیل میشود به دالی که در برابر هر گونه دلالت گری میایستد؛دالی که خودش است : یک آلت تناسلی که تنها به یک خاطرهی ادیپی ارجاع میدهد. چیزی که برایم جالب است، برخوردی است که بقیه با این متن داشتند. من داشتم چهرهی تو را می دیدم وقتی که این متن را میخواندی و تو داشتی چهرهی من و دوست دخترم را میدیدی، وقتی این متن را میخواندی و وقتی این متن را امضا میکردم. همزمان یاشار هم بود و اتفاقی بود که در یک فضای انضمامی باید میافتاد؛ چیزی که میشد به آن دست زد و در یک مادیتی میرفت جلو. اما بعدا که این متن از ما فاصله گرفت، برخوردی که بقیه با آن داشتند، خیلی برایم عجیب و غریب تر بود. یاور و آرش ناگهان با من دربارهی مانیفست حرف زدند. حالا از یاور می خواهم بیاید داخل بحث و بگوید آن اولین باری که با این متن رو به رو شد، چه افقی را دید؟ چه ظرفیتی یا ضد ظرفیتی را؟ چه مسئله یا ضد مسئله ای را؟
یاور بذرافکن: اولین بار مانیفست را در وبلاگ امیر قاضی پور دیدم؛ همان روزهای اولی که نوشته شده بود. برایم جالب است این چیزهایی که مجید دارد میگوید. کامنتی که توی آن وبلاگ گذاشته بودم به یاد دارم. بهنام جبههگیری کرده بود علیه کنش مانیفست؛ فارغ از آن چه در متن هست. من نوشته بودم : بین کنش مانیفست و یک رئالیتهای مثل "دودولبازی" بینامتنیتی هست . گرچه آن موقع هم مثل همین حالا با یک بخشهایی از مانیفست مشکل داشتم و دارم، اگر بخواهم یک نگاه راهبردی صرف به آن داشته باشم. ولی آن جنس از بازی و آن جنس از هیجانات خفته و بیداری که در آن جنس از بازی وجود داشت، به نظر من خیلی عریان بود در مانیفست، در قامت یک کنش. آن شبی که نوشته شد من نبودم ولی فکر می کنم الان هم که یک مقدار از آن دوران فاصله گرفتم، میتوانم از آن وجوه راهبردی و وجوهی که با آنها مشکل دارم، اتفاقا به نفع وجوه کنشمند مانیفست چشمپوشی کنم.
علی سطوتی قلعه : من هم با بخشهایی از آن مشکل دارم و الان که دوباره خوانده شد دیدم که مشکلاتم بیشتر شده شاید. ولی این نکتهی کلیدی هست که مانیفست نه چیزی همچون یک شعر، نه چیزی همچون یک داستان و نه چیزی همچون یک نظریه است. چیزی همچون یک مانیفست است؛ دقیقا همچون یک عمل و مثل هر عمل دیگری مقاومتهایی دارد در خودش که به خاطر همان مقاومتها هیچ وقت از بین نمیرود و همینطور امتداد پیدا میکند. من مانیفست را امضا میکنم، چون در مقابل هرگونه مصرفگرایی – چه از نوع انتقادی و چه از نوع بنجول بازاری- مقاومت میکند. به نظر خیلی جالب میآید درباره این واکنشها حرف بزنیم. خب، اساسیترین واکنشی که از همان لحظهی امضاکردن میشد حدس زد این بود: "زمان به شدت جلو آمده و مانیفست به شدت از زمان عقب مانده. الان دور، دور مانیفست صادرکردن نیست." همچو ترمهای شبه انتقادی و شبه نظری در سراسر دههی هفتاد نشخوار شده؛ حتا از طرف خود من و از طرف تک تک ماها. بنابراین، این طور امضاکردن و این طور نوشتن، امضا کردن و نوشتن ِخوفناکی است؛ چون بلافاصله بعد از آن، بازجوییها شروع میشود: برای چی امضا کردی؟ بلافاصله آن ترس میآید سراغ تو: تو این را امضا کردی واقعا؟ و آن پرسش دردناک بلافاصله خودش را نشان میدهد : تو یعنی همین کسی که این را امضا کرده؟ من فکر می کنم آن ترسها، بازجوییها و استرسها به من کمک کرد که پرتاب کنم خودم را به سمت مانیفست و به خاطر آن شخصیتِ شخصی که داشتم، استقبال کنم از آن ترسی که می آید سراغ من. قابل پیش بینی بود برای من. یکی از کامنتهایی که آن جا گذاشتند، برای رضا حیرانی بود. هیچ موقع یادم نمیرود. توضیح داده بود که دورهی مانیفست گذشته. بعد نوشته بود که "من دست کم از علی سطوتی انتظار بیشتری داشتم. شعر های خوبی خواندهام ازش." مسئلهی "از ـ دست ـ دادن" بود.به محض این که پایت را میگذاری وسط این بازی و همچو مقاومتی را از خودت نشان میدهی، خود به خود یک عده را از ـ دست ـ میدهی. دقیقا هم از ـ دست ـ میدهی. به جایش میتوانستم متفرعنانه بگویم آنها مرا از دست میدهند. نه، اتفاقا من از ـ دست ـ میدهم. کما هو این که در این 2-3 ماهه ی اخیر 2-3 نفری را از ـ دست ـ دادهام. این امضا ها وقتی کنار هم قرار میگیرند، به واسطهی آن محور ِِ همنشینی – و شاید لانگاژ انتقادی – که تولید میکنند، خود به خود فرآیند "از ـ دست ـ دادن" را به راه میاندازند. تو دیگر نمیتوانی یک چیزهایی را داشته باشی و از این جا آن ترس مستولی میشود. یکی از جاهایی که من در این مانیفست با آن مشکل دارم، همین ترس است؛ آن جایی که می گوید " برای جلوگیری از باندبازی های ادبی میتوانیم خود را باند ادبی قلمداد کنیم. هر کسی که از راه میرسد، متعلق به گروه، دسته و باندی ادبی است." اعتقاد من این است که ما اصلا باند ادبی نداریم، غیر از یک دوره ای در مجلهی " خروس جنگی" و آن مانیفست وحشتناکی که به نظر من یکی از درخشانترین متن های – حتا- انتقادی شعر این هشتاد سال اخیر است. تنها چیزی که وجود نداشته، اتفاقا باند ادبی بوده است؛ به خاطر آن ترس... دست کم، اگر آن باندها وجود داشته باشد ـ علی قول مانیفست ـ آدمهایی که در آن باندها قرار میگرفتند، آدمهای به شدت بزدلی بودند و آن باندها، باندهای آن قدر پت و پهنی بودهاند که روی هیچ جایشان نمیتوانستی انگشت بگذاری. از این جا میخواهم ارجاع دیگری به مانیفست بدهم ؛ به جای دیگری که باز هم با آن مشکل دارم. در پارگراف آخر میگوید: " برای جواب دادن به این سوال ها همیشه میگویم: وقت ندارم." میخواهم بگویم این کار آن باندهایی است که اصلا باند نبودهاند. من با این که باند ادبی تشکیل شود، مشکلی ندارم. مشکل من این جاست که ما اصلا باندی نداریم. با شکلگیری باند، خود به خود سوال ها جوابشان را میگیرند. این " وقت ندارم" ، صرفا دامن میزند به همان چیزهایی که می خواهیم از آن جلوگیری کنیم: باز هم همان بزدلیها، باز هم همان ترسهای تخمی که سراغت میآید: تو میترسی از این که یک عده را از دست بدهی. به خاطر همین است که من سر در نمیآورم براهنی چه نسبتی میتواند داشته باشد با فرخ تمیمی که او را "شاعر حکمت سینه" صدا میزند.
یاور بذرافکن: بدتر و دردناک تر از همه، آن مقدمهای است که برای کتاب حشمت جزنی می نویسد.
علی سطوتی قلعه: با این همه، برخورد انتقادی با مانیفست در نهایت به یک موضع فاشیستی ختم میشود؛ چرا که صرفا با نام ِِ علی سطوتی قلعه که زیر امضایش دیده میشود، با مغز علی سطوتی قلعه و با سوژه ای که در یک بوروکراسی خانوادگی اسمش را علی سطوتی قلعه گذاشتهاند، سر و کار ندارد. دقیقا با بدن من سروکار دارد . تو وقتی می خواهی موضع انتقادی بگیری در برابر بدن من، چه میخواهی بگویی جز این که علی سطوتی قلعه قوز میکند و راه میرود؟ یا همیشه وقتی میخواهد عکس بگیرد، کلهاش را کج میکند؟ یا گردنش یک مقدار جلوتر از بدنش است؟ یا بعضی موقعها سیبیل میگذارد، بعضی موقعها نه؟ چقدر میتوانی از این جلوتر بروی؟ این نظرات دارد روی بدن من اعمال میشود. این است که من با یک بخشهایی از مانیفست که شاید بخش اعظم آن هم باشد الان مشکل دارم و آن موقعش هم مشکل داشتم ولی در عین حال تن میسپارم به آن. اگر قرار است بدن من در یک حوزهی نمادینی کدگذاری بشود، دوست دارم حوزهای باشد که افقش را این مانیفست تعیین میکند.
یاور بذرافکن: پیشنهاد میکنم حالا دربارهی این صحبت کنیم که چرا بعد از دو سال بحث این مانیفست کشیده میشود وسط و چرا ما باید دور هم جمع شویم و راجع به این مانیفست حرف بزنیم؟ این انگیزه از یک خلا انتقادی نشات میگیرد یا نه؛ از یک خلا روانی؟ جدا از رویدادهای فرامتنی که حول و حوش این متن سرگردان بوده، چه موقع نوشتهشدن و چه موقع امضاشدن، مانیفست حاضر از جهاتی به شدت راهگشاست و از بعضی جهات طبعا ناامیدکننده است. ولی حتا اگر بخواهیم با خود مانیفست رودررو بشویم ، ابعاد راهگشایندهاش خیلی خیلی پررنگتر از آن وجوه ناامیدکنندهاش است. دوست دارم از یک سری از آن وجوهی که به نظر من خیلی جای تاکید رویش هست حرف بزنم. اول روحیهای است که اساسا بر مانیفست حاکم است: روحیهای کاملا و مطلقا رادیکال، به لحاظ پرخاشی که در آن ساری و جاری است، قدارهکشی که در آن وجود دارد، آن میلی که وجود دارد برای دست به یقه شدن، آن میلی که وجود دارد برای جنگیدن، آن میلی که وجود دارد برای ویران کردن. دومیاش بی اعتبار کردن آن سندیتهای ادبی و اندیشگانی است که ممکن است هر مانیفستی اولین دغدغهاش همین باشد. حتا اگر از ترمی صحبت میشود، زیرآبش در پاراگراف بعدی به راحتی زده میشود. این در همهی مانیفستها یک دغدغهی اصلی است؛ این که قرار است تبدیل بشود به یک تابلوی راهنما، تبدیل بشود به یک بیانیه. قرار است تبدیل شود به یک راهبرد، یک استراتژی. و این استراتژی ناچار است یک اساس مستند تئوریک داشته باشد یا حداقل وامدار ترمی باشد مثل پیشروبودن، وامدار ایدهای باشد مثل آوانگاردیسم. ولی این جا اساسا همچه چیزی وجود ندارد. اگر هم به وجود میآید، بلافاصله زیرآبش زده میشود. مثلا حرفهایی که این جا دربارهی زبان فارسی زده میشود، راجع به نحو زبان فارسی و مصوتها ... انگار نویسنده هم میداند که قرار نیست دربارهی یک رئالیتهی زبانی صحبت کند. سراسر درگیری عاطفی است با زبان. یا آن جایی که از شعر آبستره حرف میزند... خب، من شخصا معتقدم که آبستراکشن، کس شعر مطلق است. با آن بار هنری و آرتیستی که به همراه دارد. آن وجه نیویورکی که در خودش دارد و بالوپر میدهد به آن، به نظر من با آن ایدهی " هنر برای هنر" خیلی درگیر است، ایدهی هنر ِ صرف، هنر ِ محض...
علی سطوتی قلعه: یکسر با آن کنش مانیفست متفاوت است.
یاور بذرافکن: و اتفاقا خیلی جالب است که این اتفاق در متن مانیفست هم میافتد. یعنی گرچه مانیفست می گوید: " ماپیشاپیش جزو شاعران آبستراکشن هستیم" ولی قبلش زیرآب دستهبندیها را به طور کلی میزند، از ساد حرف میزند که کوچکترین ربطی به آبستراکشن نمیتواند داشته باشد.
علی سطوتی قلعه: از شاعران گشنهگی حرف میزند...
یاور بذرافکن: ما اگر بخواهیم این مانیفست را خط به خط و پاراگراف به پاراگراف بخوانیم و جلو برویم، شاید به عنوان یک بیانیهی راهبردی و استراتژیک نتوانیم زیر بارش برویم. ولی این روحیه ای که بر آن حاکم است ، این انتقامی که در آن جاری است و این موضع و جبهه گیری عاطفی که نسبت به زبان فارسی دارد به نظر من به اندازه ی کافی تمام کننده و قانع کننده است. صرف نظر از این که اگر بخواهیم کلید بکنیم به همان نقاط راهبردی، یک جاهایی هنوز که هنوز است، ارزش خود را حفظ کرده: مثلا جاهایی که دربارهی موسیقی و زیبانویسی حرف میزند... با این حال، درگیری و همدلی من بیشتر با این روحیهی انتقام جویی است.
علی سطوتی قلعه: من می خواهم دست بگذارم روی یک جاهایی که ممکن است مشکل داشته باشم و از طرف دیگر، روی قسمتهایی که به لحاظ بوطیقایی، پیش برنده و پیش رونده است. اول این که وقتی از چیزی به نام گرسنگی حرف میزنی و بلافاصله آبستراکشن را مطرح میکنی، آدم میماند چی را باور کند؟ اگر مسئله آبتراکشن است باید به هر دادهی ادبی به عنوان یک امر ِِفینفسه نگاه کرد؛ گور پدر شاعرش که چه وضعیتی داشته در وقت نوشتن. از آن طرف، مسئلهی گرسنگی واقعا مسئلهی بغرنجی است و این جا اصلا تبدیل نمیشود به یک سری چسناله که در روزنامهها می خوانیم؛ این که هنرمندان فقیرند و دولت باید از آنها حمایت کند. این جا دقیقا دارد تبدیل میشود به یک استتیک؛ کما هو این که آرش ]اله وردی[ ضعف و ضعیف بودن را به یک امر شخصی تبدیل کرده. بحثی هم که دربارهی زبان فارسی میکند، اگر چه آن روحیهی انتقامجویی را دارد، ولی در عین حال شکل شوونیستی هم به خود می گیرد. برای چی اصلا باید کلمهی فارسی را به کار ببری؟ جایی هم میگویی: "معلوم نیست عربها از زیر کدام بوته درآمده اند بیرون" که به نظر من اصلا جالب نیست. در عین حال همان جا میگویی عربها خیلی جلوتر از ما هستند.
مجید یگانه: یاور کمک کرد، تو هم همین طور تا من راحتتر صحبت کنم، به خاطر انتقاداتی که داشتید. من فکر میکنم روحیهی عاطفی که مستولی است بر این متن، روحیهای است که کاملا رو می شود و لو میرود. شخصیتی که پشت این کار قرار دارد، دقیقا دارد به خودش هم کیر میزند. انتقامگیری با ضلالت همخون میشود و تبدیل میشود به یک ترس و خودش را در جاهایی نشان میدهد که نویسنده میآید و تحلیلی برخورد میکند.
علی سطوتی قلعه: این ترس، چه در کنش مانیفست و چه در لحظهی امضا وجود دارد. با یک دازاین رو به رو هستیم که پروای اگزیستانسیالیستی در آن موج میزند. مرتب دارد انتخاب میکند. جایی دارد دربارهی زبان فارسی حرف میزند. بعد میگوید:"چرا نامزدم مرا رها کرد؟ این از قابلیتهای زبان فارسی است. " هی دارد انتخاب می کند. این یکی از وجوه توصیفی کنش مانیفست است که کنشی است کاملا سریع. سرعت به مراتب بالاست. به خاطر همین هی میترسد چیزی را از ـ دست ـ بدهد. انگار اگر fashiontv را ببیند، xxl را از دست میدهد. آن ترس که می گویی، کاملا ساری و جاری است در مانیفست. در واقع امتیازی که این مانیفست نسبت به بیانیهی شعر حجم دارد و باعث میشود تا من آن را در کنار مانیفست خروس جنگی قرار دهم، این است که خودش را پرتاب میکند به سوی ترس: بیا، بیا مرا بترسان، خیالی نیست!
همین است که هست
جمع خوانی پیرامون ضرورت تاسیس وب سایت گروهی مطرود
با حضور آرش الله وردی ، بهنام بدری ،ِ یاور بذر افکن ، علی سطوتی ، سام مقدم ، مجید یگانه
در اتاق کوچک یاور نشستیم و از ضرورت تاسیس وب سایت گروهی شاعران مطرود حرف زدیم. می دانستیم همه ی آن چه به زبان می آوریم از روی ام پی تری پلیر به روی کاغذ منتقل می شود. با این همه مثل خودمان حرف زدیم تا مثل همیشه حرفی نزده باشیم و خداحافظی به دنبالش.
زحمت پیاده کردن جمع خوانی به دوش یاور افتاد و وظیفه ی مدیریت جلسه با من بود.علی سطوتی قلعه-
علی سطوتی : من فکر می کنم مهم ترین نکته ای که در شروع بحث باید به آن بپردازیم این است که اساسا برای چی دور هم جمع می شویم و تصمیم می گیریم برویم سراغ یک وب سایت؛ چرا توی همان وبلاگ ادامه نمی دهیم.به هر حال ما یک وبلاگ گروهی داشتیم که حدود یک سال رویش کار کردیم و حالا به جایی می رسیم که تصمیم می گیریم کارمان را توسعه بدهیم.شاید بهتر باشد به کمی قبل تر برگردیم، وقتی توی هفته نامه پایتخت کارمان را شروع کردیم و طبعا امید داشتیم که به نتیجه هم برسیم ولی دست آخر بعد از اتفاق هایی که افتاد و همه در جریانش هستیم، از ادامه کار منصرف شدیم؛ قبل از آن هم همه ی ما توی وبلاگ های شخصی مان مشغول بودیم و هر چند وقت یک بار شعری،مقاله ای چیزی تولید می کردیم می زدیم توی وبلاگ مان و مستقیم یا غیر مستقیم در جریان واکنش های دیگران هم قرار می گرفتیم.حالا می خواهم بپرسم بعد از این روندی که طی شده چرا داریم می رویم سراغ یک وب سایت مستقل.از یک همچین فضایی چه انتظاراتی داریم،مگر قرار است چه اتفاق جدیدی بیافتد. آیا اساسا رویکرد ما به این مسئله از یک جور دغدغه ی فایده باورانه آب می خورد؟یعنی برایمان مهم است چیزی را که عرضه می کنیم چه فایده و بازخوردی به دنبال خودش بیاورد؟
بهنام بدری : به هر حال چیزی که واضح است،جدا از امکانات وسیع تری که وب سایت می تواند در اختیار ما بگذارد،این است که فضای یک وب سایت نسبت به وبلاگ خیلی حرفه ای تر است. مثلا وقتی مطلبی را روی وبلاگت کار می کنی،بعد می بینی یک نفر می آید به جای پیام،حرف بی ربطی می نویسد یا برای وبلاگ خودش تبلیغ می کند یا شعر سهراب سپهری برایت می گذارد،خب معلوم است چه احساسی به آدم دست می دهد.می خواهم بگویم فعالیت در وب سایت به خاطر اینکه از فضای آماتور حاکم بر وبلاگ ها فاصله می گیرد حتما می تواند نتیجه ی متفاوتی بدهد.
علی سطوتی : پس با این حساب می خواهیم به رسمیت شناخته شویم؟ یعنی از این به بعد قرار است ما را جدی تر خطاب کنند؟
بهنام بدری : به نظر من چیز غیر رسمی وجود ندارد.حتی آشفتگی هم یک جور رسمیت است؛ موضوع این است که این رسمیت از کجا تغذیه می شود.
یاور بذر افکن : من با نظر بهنام تا حدود زیادی موافقم. ما خواه نا خواه ما با لایه ای از رسمیت در گیری پبدا کرده ایم.اینجا می خواهم مشخصا روی لفظ درگیری،آن هم در وجه بیشتر فیزیکی اش تاکید کنم و پای یک کنش علنی و پرخاشجویانه را وسط بکشم.نمی شود انکار کرد که ما همیشه با گفتمان رسمی حاکم بر این مدیا طرف حساب بوده ایم،ولی باید این را هم قبول کنیم که رسمیت مثل هر نمود دیگری از قدرت،بین نیروهای درگیر پخش می شود؛ موضوع دیگر پذیرفتن یا نپذیرفتن نیست.اصلا طرح یک همچین امکانی احمقانه است یا بهتر بگویم کاملا تبلیغاتی ست.هر کنش به محض اینکه سر می زند و خودش را ثبت می کند در واقع درجه ای از رسمیت را پذیرفته است،برای اینکه از این به بعد خودش را وارد سطحی از مناسبات قدرت می کند.تنها اتفاقی که این وسط می افتد،جابه جایی راستاهای قدرت و رسمیت،بین طرف های درگیر است؛ یعنی همیشه بخشی از قدرت به همراه رسمیت،به نفع یک یا چند طرف از این درگیری مصادره می شود.به همین خاطر می گویم تنها راه مقابله با رسمیت،تصاحب قاطعانه ی آن است.شاید این گزاره ی ایده آلیستی، خیلی هم فاشیستی به نظر برسد،ولی من دوست دارم از آن دفاع کنم.
آرش الله وردی : حالا که حرف رسمیت پیش آمد،می خواهم مثالی بزنم. قبل از امروز بارها پیش آمده که ما دور هم جمع شدیم و با هم بحث کردیم.ولی هیچ وقت بحث ها مثل الان متداوم و رسمی نبود،برای اینکه حرف هایمان ثبت نمی شد.باید قبول کرد که وقتی چیزی به ثبت می رسد،خود به خود جنبه ی رسمی پیدا می کند.
مجید یگانه : فکر می کنم اینجا باید سوالی بپرسیم؛ شاید سوال شخصی شده ای باشد ولی می شود به آن جنبه عمومی هم داد.سوال این است که من ِ مجید یگانه با همه ی خصوصیت ها و دل مشغولی های شخصی خودم که برای خودم به اندازه ی کافی لذت بخش و ارضا کننده است،چرا می روم طرف یاد گرفتن طراحی وب سایت.چرا به این سمت جذب می شوم.
علی سطوتی : پس دوباره بر می گردیم به همان سوال اصلی.چرا می رویم سراغ وب.اینجا دقیقا بحث عرضه مطرح می شود.آیا ما واقعا با راه انداختن این وب سایت یا مجله ی اینترنتی،می خواهیم خودمان را عرضه کنیم؟
یاور بذرافکن : سازو کار تولید و عرضه چیزی بیشتر از یک روایت نیست. به واسطه ی آن می شود همه چیز را خوانش کرد ولی می شود هم نکرد.پایبندی به این روایت برای ما فقط می تواند دو نتیجه داشته باشد: یا باید به تولید برای تولید قائل باشیم یا به تولید برای عرضه؛ چون تولید را که نمی شود منکر شد.پس باید اینجا روی بعضی از چارچوب ها با هم توافق کنیم.
علی سطوتی : من هم موافقم.چیزی که اهمیت دارد همین توافق است؛اینکه ما از پیش بپذیرم که داریم خودمان را عرضه می کنیم.هرچند که همچین توافقی برای هر کدام از ما خیلی ناراحت کننده باشد.
بهنام بدری : بحثی که علی راجع به مسئله ی عرضه مطرح می کند، باز هم چیزی نیست که فقط در خصوص وب سایت مصداق پیدا کند؛وقتی کسی مطلبی را می نویسد و جایی منتشر می کند در واقع دارد خودش را عرضه می کند.حالا این فضا می تواند کتاب یا مجله باشد،وبلاگ باشد،می تواند سایت باشد یا هر جای دیگری.تفاوت مهم یک وب سایت نسبت به فضایی شبیه به وبلاگ، این است که ما با مستقر شدن در وب،داریم از زیر چتر حمایت سرویس هایی مثل پرشین بلاگ یا بلاگفا خارج می شویم.یک جور مستقل شدن است.
سام مقدم : همین که فضای وب هیچ وقت در کنار این سرویس ها ارزیابی نمی شود،نشان می دهد که تلقی عموم مردم هم نسبت به این دو خیلی تفاوت دارد.
علی سطوتی : ببینید،من به همچین تمایزی قائل نیستم.تعداد سایت های کاملا شخصی که حتی می شود آنها را توی ردیف وبلاگ ها قرار داد خیلی بیشتر از آن چیزی ست که به نظر می رسد.از این گذشته تلقی عموم چه اهمیتی دارد؛ مگر قرار است این طرز تلقی را امتیازی به حساب آورد.امکان راه اندازی وب در اختیار خیلی ها هست، پس چه چیزی آن را برای بعضی ها از جمله خود ما تبدیل به یک ضرورت می کند.
یاور بذرافکن : به راه انداختن یک وب سایت، مثل هر کنش دیگری،به خودی خود کاملا بی معنا ست و نمی شود به چیزی حسابش کرد.همانطور که قبلا گفتم باید دید که این کنش، صرف نظر از اینکه قرار است از چه چیزی حرف بزند، در کنار چه لایه هایی خودش را مستقر می کند؛همه می دانیم که وقتی مثلا یک عکس پورنو توی یک مجموعه از آثار هنری،در کنار سایر عکس های متعلق به فلان هنرمند قرار می گیرد،دیگر دلالتی را که توی مجله ی Play Boy دارد پیدا نمی کند.اینجا دوباره پای همان رسمیت و همان پرخاشجویی علنی وسط می آید.دلالتی که این کنش پرخاشجویانه و رادیکال توی مناسبات قدرت و رسمیت پیدا می کند، به همان شرایط یگانه ی مختص به خودش بر می گردد؛ چون فقط توی همین شرایط است که قابلیت بروز پیدا می کند.این واقعا مسئله ی مهمی ست؛اینکه رادیکالیته توی چه شرایطی می تواند وجاهت خودش را به رخ بکشد.آیا این امکان همیشه وجود دارد؟
آرش الله وردی : دقیقا همینطور است.رادیکالیته برای اعمال خودش باید به این اهرم رسمی متکی باشد.
یاور بذرافکن : اگر هم به عقب بر گردیم می بینیم که همیشه همینطور بوده. آن طور که تریستان تزارا تعریف می کند، دادائیست ها توی کاباره ی ولتر در جریان جشنواره ای که در تبلیغات به عنوان شب رقص،موسیقی،نظریه،بیانیه،شعر،لباس و صورتک معرفی شده بود، خودشان را علنی می کنند.هوگو بال با یک لباس استوانه ای مقوایی شروع می کند به شعر خواندن و خود تزارا هم بیانیه ای را قرائت می کند و در آن بیانیه حق دادائیست ها را برای شاشیدن به رنگ های مختلف محفوظ می داند.خب، مردم هم شاکی می شوند و هرچی دم دستشان بود پرت می کنند به طرف آنها. یا مثلا آنارشیست ها را نگاه کنید توی قرن نوزدهم و بیستم.می خواهم بگویم رادیکالیته همیشه خودش را با بازی های توی گفتمان رسمیت درگیر می کند.
علی سطوتی : با این حساب دوباره همان بحث ضرورت پیش می آید.چرا برویم وب راه بیاندازیم.چرا مثلا وب سایت ها را هک نکنیم.
مجید یگانه : من اینجا می خواهم به گفته های یاور چیزی را اضافه کنم.ما یک مبحثی داریم توی وب،به اسم hyper text، که توی ادبیات هم مطرح می شود.اینکه ما همیشه توی کتاب یا نشریه با text مواجه می شویم ولی توی دنیای وب، چه از نوع ایرانی و چه از نوع جهانی اش، با hyper text سر و کار داریم؛ خود این hyper text ها یک و جه رادیکال دارند؛ چون وقتی که داریم با hyper text کار می کنیم در واقع داریم در فضایی که از سال 1980 به اینطرف شکل می گیرد، قدم می زنیم.مشکل ما کمبود امکانات و فضا نیست؛ اینکه چون ما امکان راه اندازی مجله یا در آوردن کتاب را نداشتیم،آمدیم سراغ وب؛ من با این حرف مخالفم. ما وب تاسیس کردیم چون خواستیم به دنیای جدید تری وارد شویم.
علی سطوتی : من مطلقا با این حرفت مخالفم ؛ توی مقاله ی " به سوی ضد شعر" هم روی این مسئله تاکید کردم. من مطلقا با این پارامتر هایی که می خواهند به عنوان یک دنیای جدید خودشان را به ما تحمیل کنند مشکل دارم؛ اینکه پارادایم تولید عوض شده و ما باید خودمان را برای پذیرش پارادایم تازه تری آماده کنیم.این "جلو بودن" یک حرف مفت ِ مدرنیستی ست ؛ اینکه هر آنچیزی که جدید می آید برای ماست و ما باید آن را تصاحب کنیم.تازه این مبحث اصلا چیز جدیدی نیست؛ فوتوریست ها هم با همین منطق حرکت می کردند.
مجید یگانه : نه،موضوع اصلا این نیست؛ من از یک وضعیت دیگر حرف می زنم. مثلا ویلیام.اس.باروز با زحمت زیاد سعی می کند کتاب را از شکل سنتی خودش که خواننده را مجبور به ورق زدن می کند، به شکل ورق های بازی در بیاورد و اینجوری، کتاب را به وضعیت hyper text نزدیک می کند.
آرش الله وردی : من که شخصا با هر اثری که برای ایجادش زحمت کشیده شده باشد مخالفم.اصلا با ایدئولوژی زحمت مشکل دارم.البته ما زحمت می کشیم ولی این زحمت مثل همان رسمیتی که بحث ش بود، در نهایت برایمان جنبه پارودیک پیدا می کند.
یاور بذرافکن : من هم مثل علی به صحبت های مجید اعتراض دارم.این خیلی واضح است که "امر جدید" چیزی جز یک شرایط تولید تازه تر نمی تواند باشد.اساسا مطرح شدن این پیشنهادات یا بهتر بگویم فراورده های تولیدی جدید،فی نفسه نمی تواند رادیکال باشد؛ چون وجاهت خودش را بر اساس جهت دادن به نیازهای مصرفی کسب می کند؛ برای همین است که باید آن را بخشی از سازو کار های تدافعی سیستم به حساب آورد.اینجاست که بحث علی توی مقاله ی "به سوی ضد شعر" اهمیت پیدا می کند. باید این را قبول کرد که آوانگاردیسم، به حکم تعلق خاطری که به "امر جدید" دارد،اغلب در مقابل رادیکالیسم قرار می گیرد.
مجید یگانه : به هر صورت این امکانی است که می تواند مورد استفاده قرار بگیرد.ما نمی توانیم فقط به صرف اینکه ممکن است خیلی ها از این امکان استفاده کنند، بخواهیم از آن سرپیچی کنیم.این حرف شبیه به این است که بگوییم چون خیلی ها کتاب چاپ می کنند و چون کتاب یک شکل قالبی و تحمیلی دارد،پس ما نباید کتاب چاپ کنیم.
علی سطوتی : ببین وقتی تو به این واقفی که خیلی ها دارند کتاب چاپ می کنند و به اینکه کتاب های مختلفی چاپ می شود معترضی ولی با وجود این باز هم دست به کار تولید کتاب می شوی،در واقع این نگره را داری که این منم که می دانم و منم که می توانم کتاب چاپ کنم؛ و این کتابی که من دارم چاپ می کنم به تعبیر بلانشو Book است، نه book.ولی مشکلی که من با بحث بلانشو و بقیه ی پسا ساختارگرا ها دارم این است که آنها اتفاقا دارند به همان تداوم و امتداد دامن می زنند.من قبلا توی مقاله یی که در باره ی مسئله ی کتاب داشتم، در مورد پیوند یگانه ی شعر با کلام و پیوند یگانه شعر با کتاب بحث کردم.اینکه ما اساسا بعد از صنعت چاپ عادت می کنیم که شعر را توی کتاب یا روزنامه و به طور کلی به صورت مکتوب بخوانیم.حالا باید بپرسیم که فاصله گرفتن از آن مکتوبیت صحافی شده تا چه اندازه می تواند عملی باشد.آیا اصلا می شود از فضای غیر مکتوب و جدیدی حرف زد؟
یاور بذرافکن : چیزی که ایجاد مشکل می کند این است که ما همیشه به صرافت می افتیم که یک عنصر جایگزین دست و پا کنیم.مثلا بلانشو در "غیاب کتاب" بعد از تمام بحث هایی که بر علیه کتاب ترتیب می دهد، دست آخر نمی تواند در برابر وسوسه ی ارائه ی یک عنصر جایگزین مقاومت کند و به چیز عجیب و غریبی دست اندازی می کند که مهدی سحابی آن را "بیرونگی ناب" ترجمه کرده ؛ نوشتن در حاشیه ی کتاب،نوشتن بر عطف کتاب،نوشتن بر لبه ی کتاب ؛ هر چند خود بلانشو در همان مقاله بدبینی شدیدی نسبت به این نقطه ی استعلایی بروز می دهد،ولی معلوم می شود که این دغدغه برایش مطرح بوده.
آرش الله وردی : حالا اجازه بدید با توجه به اینکه وقت زیادی هم نداریم به همان سوال اصلی بر گردیم و به یک جمع بندی برسیم.
یاور بذر افکن : به عنوان حرف آخرم باید بگویم لزومی ندارد که وقتی با همچین پرسشی مواجه می شویم برای جفت و جور کردن دلایل محکم و مستدل خودمان را به زحمت بیاندازیم.اصلا بعضی وقت ها زیبایی شناسی ابتذال برای من مجذوب کننده است؛ ما مستقیما دست به وضع این موقعیت می زنیم ، وب سایت یا مجله ی اینترنتی راه می اندازیم و برای این کارمان هیچ توضیحی نداریم.
علی سطوتی : من می خواهم روی کاتالوگ بودن تاکید کنم؛این کاتالوگ ماست،بدون اینکه دروغ بگوییم یا اصلا بدون اینکه دروغ یا صداقت برای ما موضوعیت داشته باشد؛ همینیم که هستیم.قرار نیست چیزی باشیم شبیه به دیگران یا حتی متفاوت از دیگران.نه می خواهیم وب باشیم،نه می خواهیم چیزی ضد وب سایت باشیم.هر چند من با این شیفتگی درونی بلانشو نمی توانم کنار بیایم ولی در اینجا هم می خواهم با کمال خویشتنداری به او استناد کنم ؛ به تعبیری که او در باره گربه به کار می گیرد و می گوید ناگربه ؛ من هم می گویم که ما می خواهیم نا وب باشیم.فکر می کنم آن توضیح ناپذیری که یاور می گوید مفرّ خوبی باشد، برای اینکه هر چقدر به این بحث ادامه بدهیم فکر نمی کنم به نتیجه ای برسیم.
بهنام بدری : به هرحال چه قبول کنیم چه نکنیم، ما خواه نا خواه داریم وارد فضای جدید تری می شویم؛ یعنی داریم از فضای وبلاگی وارد فضای وب سایتی می شویم و مطمئنا نگاه ها از این به بعد متفاوت خواهد بود،چه از جانب ما و چه از جانب دیگران.
خوانش اول:
سه رخ
بهنام بدری
بشویم باید تاکید کنم اینگونه زوایا را که عمد تا عمودی بر سر یک شعر خراب می شوند را از درجه انداخته ام و اعتبار انها را به امتحانات دانشگاهی می سپاریم
و یاد اوری می کنم زاویه ای پیشنهادی برای ورود به شعرهای کتاب عقب مانده(کتاب علی سطوتی ) با زوایای دیگر در گفتمان هندسی مشترک جا نمی گیرد
و همچنان که شعاع انحرافش را حفظ
می کند فاصله می گیرد و خیال محو شدن ندارد
عقب مانده وضعیتی که در ابتدای خود پشت می کند به ارزو اوج در واقع دستی از پشت کردن را درهمه جا در دست خود دارد و دور می شود
از یک طرف محوری را می سازد که بر مبنای نوعی از بیان حاد زیستن است و این شکل زندگی به وسیله حاد بیانگریهای عقب مانده سعی در نمایش مناسک جنون شخصی شاعر دارند
در شوک عصبی نخست با شکلهایی از جنون مواجهیم جنونی که پیش از اثر به چشم می ایند و به قول فوکو ان را پس می زنند و خود را از وضعیت شاعرانگی عقب می کشد ان پردازش سابق اسطوره ای را
از دست می دهند و شاعر خود اخرین اسطوره می شود و از مناسک خود می نویسد
(به دندان کشیدن ماهی در ماهی تابه
به تپه های دوست دخترم عمل می کنم لطفا )
درگیری با محیط های کشت جنون برای حاد زیستن مثل خانه اتاق خیابان و..
تبدیل به مالیخولیایی دنباله دار می شود
خانه به اقامتگاهی اجباری تبدیل می شود
( نه هیچکس بیرون خانه نمی ماند ) ( هر گوشه ام دری می بندد)
( چهار ستون تنم چهار دیواری است ریخته در پشت )
یکسان بودن و تکرارهای محیطی موقعیت واقعی فضا ها را نابود و انها را در هاله ای از جنون می پیچاند
طوری که اتاق تبدیل به شخصیتی مجازی در ذهن می شود
( رفتم و اتاق ها را روی پام خواباندم )
( زنبورها روح پنیری اتاق را می مکند )
و این اولین سویه های بیمار اگاهی دهنده از وضعیت همزیستی با اتاق را به نمایش می گذارد
( دوشیدن اجرام خسته در برگزاری شامگاهی من )
ضمیر تو در بسیاری از شعر ها وجود ندارد و سعی در نمایش هر چه بیشتر تنهایی است طوری که اسطوره گاها به راز دل گویی می پردازد
( عطرهای دخترانه می زند به چاک و دندان بی خوابی ام را نمی کشد )
در شکل دیگری از روایت ها که خارج از موقعیت مناسک زیستن حاد شاعر قرار دارند نوعی پنهان کاری در به وجود اوردن کاراکترها به چشم می اید
پدر پسر خدا بود شوهر خواهر خواهر شوهرش
پسر عموی پسر عموی خدا که با معنای خودش جفت می شود
انگار این کاراکترها همه شخصیت های مجازی ذهن راوی هستند
و در انجا به زیستن خوره وار خود مشغولند
( تو حشو ملیح جمله جمله های منی )
و ان تو متعلق به راوی می شود
در شعر اسم این کار بهنام و فعل این جمله بدری است با زندگی حادتری مواجه می شویم طوریکه اصالت فعل بر نظام خانوادگی گذاشته می شود و اسطوره ای از مناسک اش می گوید و سپس ایین های زیستنش را اشکار می کند
در شعر دیگری راوی خود تبدیل به یک صدای ضبط شده می شود
تا موقعیت مجازی خود را بر عهده بگیرد و به همین تناسب با بیگانگی با سطرها مواجه می شود
( اگر این سطرها کار من نباشد اگر کار من من نباشد )
و در این دنیای تک نفره قضاوتها در تقابل با دیگری بزرگ تر حتی دربرابر زبان مادری پشت می کند کلماتش را برمی دارد و از فارسی می رود
در محور دوم این زاویه تمایلی به ارگانیک نویسی وجود دارد بدن بعنوان اولین توصیفگر شناخت نوع خاصی ازحاد بیانگری را رواج می دهد که در توصیف وضعیت راوی به خوبی عمل می کند
زبان بدن تبدیل به وسواسی برای چگونه حاد زیستن می شود
( از قسمت پلکها افتاده ام ) ( یک مرتبه پا می شوم از حالت گلو )
( مهره های گردنم را در می اورم )
و این اضطراب حتی به اشیائی که برای پنهان کاری بدن هستند کشیده می شود
( دکمه های پیراهنم کار نمی کند )
( و در هوای عرق گیرم عجیب مست کرده )
( و جوراب من که چشم وا کرده در بیماری چیزی را ثابت نمی کند )
یکنواختی حاصل از مضمونهای محیط در برگیرنده که از پیراهن شروع می شود به اتاق و خانه و بعد به خیابانها و شهر می رسد
طوری که انگار پنهان کاری ویژه در خرد نیروهای خانوادگی به وجود اورنده این تشکیلات را زیر سوال می برد و چون توانایی مواجه شدن با ساختار این خرد را نمی تواند تحمل کند به ناچار با جنون خود
همه چیز را توجیه می کند
در شعر اخر به فضای بین اتمها می رسد یعنی باز به نوعی حتی در مرگ نیز ان محدودیت کاهش دهنده را می بیند و مناسک ایینی خود برای توجیه مرگ را شروع می کند
در محور سوم پراشهای مختلف بازنمایی نوعی پراکندگی ذهنی را بوجود می اورد فضاها به سرعت قطع می شوند تا فضای تازه ای شکل بگیرد
در واقع از یک پنهان کاری وارد پنهان کاری بزرگتری می شویم از تن به شهر می رسیم و به این صورت عقب مانده اجتماعی می شود
--
خوانش دوم:
یاور بذرافکن
عنوان "عقب مانده" در قالب طرح روی جلد – طوری که می خواهد نشان بدهد با دست نوشته شده – با آن نگاره ی متعلق به مصر باستان که تا پشت جلد کتاب به طول می انجامد ، بیش از آنکه در حوزه مناسبات پیرامتنی سازنده لایه ای دیگر از دلالت معنایی اثر باشد،می رود همچون نمای بیرونی سازه کتاب ، عهده دار نقش چیره ای می شود که متن بعضا از به اجرا گذاردن آن سرباز می زند ؛ هرچند همین بیان نامطمئن و نوستالزیک، بی آنکه مدعی "انگیزش ریطوریقای تازه ای" باشد،در خلال روابط بینا نشانه ای مهم جلوه می کند ( که رفته است روزهای موجود را به یک خال گوشتی بدل کند- ص 5) و البته گاهی هم به موجب عملکرد چرخه ای و بازگشتی بازوهای بیانگری ، صورتی تمام کرده به خود می گیرد ( کودکی ام میان درختها تاب می خورد- ص 9 ) . اما نوستالژی عظیم کتاب ، انگاره ی "عقب مانده" است ؛ متنی که با خیال راحت می توان آن را یک اثر نامید؛ "انگاره اثر" به قول فوکو، با آن "وحدت غریبی" که برآورده می کند، با
آن تمامیت ساختارمندش وآن یگانگی که نظام می گیرد ونظم می بخشد و راه را برای کتاب هموار می سازد؛ همه برای یکی ، یکی برای یکی ؛ انسجام و تداومی که بسامد بالای ضمیر اول شخص به بار می آورد سبب می شود که متن، در جایگاه یک مونولوگ، کیفیتی تک محورانه و ایستا پیدا کند و در برابر تحریک آن دسته از تکانه هایی که میل به کثرت و یا تعدد را دامن می زنند از خود مقاومت نشان بدهد. "عقب مانده" بر خلاف آنچه در شناسنامه اش درج می شود، زیر بار مجموعه بودن نمی رود. هر جای خالی و سفیدی که حتی در حد فاصل میان دو شعر،از یک صفحه تا صفحه بعدی،دیده می شود، یک سازوکارمطلقا تقطیعی است و می توان حیثیتی روایی برایش متصور بود؛ قطع کامل جریان در این میان ممکن نیست و "خلاء" به قول بلانشو"هنوز متعلق به یک ساختار است" . "عقب مانده" شعر بلند هم نیست زیرا به قانون-ژانرهای شعر بلند ، بی اعتقاد نشان می دهد ؛ فرم را از اعتبار ساقط می کند و عنصر موسیقی را به ریشخند می گیرد ( تک بیت از خودم/ ای آن بتی که شکستی به دست من/ شعری شدم شکسته/ نظری/ بت پرست تو- ص 42).
حوزه تعیّنات روایت و موقعیت مکانی راوی از قلمرو جسمانی اش بیرون نمی زند( چهار ستون تنم/ چهار دیواری است ریخته در پشت- ص 8) . خانه ای خالی که بر خطوط مرزی اندام های راوی محاط می افتد و اجزای آن نسبت به اعضای پیکر او اینهمانی دارد( شاید اتاقی است که جا می ماند/ در را به روی خودش می اندازد/ و در سایه های نزدیک صبح رنگ می بازد/ شاید از افتادن چیز دیگری باشد- ص 8) - - ( و انگار لخت روی خودش افتاده باشد / در آن اتاق نیمه در وقت- ص 14 ) در اینجا باز هم سوژه در متن روابط و سلسله تحرّکات ابژکتیو و در اثر اعمال فشار و استیلای محیط پیرامون به حیطه ابژه عقب رانده می شود ( رفتار مفتولی اتا ق را ادامه داده ام- ص 48) ولی این بار، حضور عوامل این سلطه به شدت زیر سوال قرار می گیرد ؛ کدام علائم و پیغام های مشخصی نشان می دهد که این حضور صحت دارد؟ دال های محیط بیرونی در غیبت محض بسر می برند( در خالی خانه ای پیغام نه- ص 8) و مدلول های محو شونده ، مجازی و ناپایدار در " گوشه ها"( گوشه هایی از اتاق و گوشه کاغذ) رها می شوند ( بوی دهان کسی اتاق را گرفته / می تکاند- ص 32) - - ( اما پیامگیر این سطر ها دیگر پیامبر شده است- ص 22) ؛ وضعیتی پارانوید که دیگر هیچ تقابلی را بر نمی تابد ؛ تقابل درون با بیرون ( کاشی ها / فاصله خود را آب کردند- ص 6) من و دی
