قدیسهای گچی با سر سنگینی بزرگ
حتی برای رد گم کردن هم سوی ما نمیآیند نامردها
صدای شکست جنسی چشمهایشان را کور کرده
وادارمان میکنند که پیشروی را با سرعت بیشتری به درونمان ادامه دهیم
سراسر بر عکس ... پوستمان را با درونمان پوشش میدهیم
Continue reading the text
شعر/آرش اله وردی
آنها فكر ميكنند من شيطانم
ازخود دورم ميكنند
ومن هي از درِ پشتي تو ميشوم
نارنجكي به دست ميگيرم
ميكشم
Continue reading the text
شعر/علی سطوتی قلعه
گوشی را زیرتخمهایم قرار میدهم اما کسی زنگ نمیزند
چند بار باید جایش میگذاشتم
چند بار دیگر دلم نیامد پرتش کنم بیرون
آن وقت پدر و مادرم میریختند روی سرم و فکر میکردند جایش گذاشتهام
چند بار دیگر نشد تکتک شمارهها را بگیرم و به خواهر و مادرشان ببندم
Continue reading the text
دکتر کوچولو که یک وقت مهندس بوده است برای خودش
برمیدارد موهای زنش را
و رطوبت صبحانهی دخترهای دبیرستانی را میگیرد
همان جا دخترهای دبیرستانی به دندان میکشند بیضهاش را
زنش که معمولا بچههایش را میگذارد توی زودپز
کرستش را درمیآورد میبندد روی چشمهای شوهرش
دکتر کوچولو که بیضهی دیگری دارد در گلو
زبانش را میاندازد بیرون به مثابه کیرش
زنش را صدا میکند
و کلهاش را میکوبد به هوای آزاد پاسگاه نعمت آباد
گریه میکند تا تمثیلی باشد از ارضای درونیِ مدامی که پساسانتیمانتالیسم رقم میزند
دخترهای دبیرستانی می کشانند آن انگشت وسط را
سرفراشته
درمیان انگشتهای دیگری که خواباندهاند روی کف دست
علی سطوتی قلعه
گوشی را گذاشتم با رعایت جدّیت قدم زدم طرف تلفن گوشی را بگذارم
اندازهی سه و نیم کاشی دور بودم هنوز میشنیدم کسی از آن طرف خط میدهد برو تلفن را بردار
میترسیدم ضعیف بود ولی تقلیدی از صدای تو بود که موقعیت مکانی من را در آن لحظه ابدی مینمود
با پا اندازهی سه و نیم کاشی را نشان میدهم و روی پای دوّم بلند میشوم
صحنه افتادگی پیدا میکند
میگویم مجسم کن زنی چهل ساله ام کنار خیابان میزنی کنار برم داری تا یک جایی برسانی میبینی میزنی کنار
بعد یکمرتبه تلفن جیغ میکشد میگویم آلارم تلفن بود گذاشته بودم روی هفت و چهل دقیقه خواب نمانم ولی نفهمیدم چه ساعتی زدم بیرون که اینطوری شد چراغ میزنی که من را بجا آوردی و رد میشوی
دارم روی شقیقه ام قوزک درمیآورم
زیر ناخن هایم حباب های بدبویی مثل چشم مگس رشد میکنند در تمام جهات میچرخند و خرناسه میکشند
سمّ اعصابم خیال تو را گود میاندازد و همینطور بیدار میشوم تو هم نمیگویی عروس خوشه های اقاقی شدم
چقدر خفّت آور است
میخواهم خرابهی رو به روی پنجره ات را غرق پیچک های قرمز کنم
بعد تجهیزات شنوایی را براه میاندازم
دراز میکشم کف دریاچه تا نور آبی تلفن توی غضروف گوشم را به رنگ سرد بچه ماهی ها دربیاورد تا گلّهی گربه سانان به پایکوبی و گرده افشانی برخیزند و یکدیگر را نیایش کنند
دخترا! دخترای من و آمفتامین!
فردا تمام تکه های لباسم را خودم تقسیم میکنم
اشباح فلورسنت را دوست خواهم داشت و برایشان گوشت میاندازم
فردا حالم بهتر است
دلتنگی نمیکنم
میروم سربازی
پوتین تمام مادرجنده های جهان را واکس میزنم
به ایالات متحده حمله میکنم
به مارکسیست های ابنه ای حمله میکنم
به سعید مرتضوی حمله میکنم
به بچه های زیر دوازده سال حمله میکنم
به بچه های دوازده ساله حمله میکنم
به بچه های سیزده ساله حمله میکنم
به بچه های چهارده ساله حمله میکنم
به شما بچه کونی ها هم حمله میکنم
بعد میروم دراز میکشم روی تخت برادرم که چهل سال است گرسنگی میکشد و اسکلتش دیگر وزن کیر و خایه اش را تحمل نمیکند میگویم مرا ببخش من توی غذای تو خلط انداختم سرما خوردی
سبای من! سبای کوچولوی مهربون من!
ساعت ها برای انترناسیونال آژیر میکشند
سال خوک شانس میآورد
فردا میخواهم بروم مکزیک پیش شوالیه
غصّه نگیره دلت
وقتی بزرگ شدم
به ات تلفن میکنم
دیگر درست نمی شود
دروغم
خودم راترک کرده ام
راه می روم
و به شدت فاحشه هاي عراق باخته ام
ازدیدن همکارانم زجر می کشم
دیگر نه بوی نای صبح کوچه های کودکی
نه آغوش خوشبخت منظره ای
و نه کانون حقیقی گرم خانواده ای مرا به وجد نمی آورد.
دوستانم را رها کرده ام
وحتی برای مرده های نزدیکم صلوات نمی فرستم
ازخدا متنفر شده ام
اما دستم رااز تنش نمی کشم.
نه پدری
نه مادری
نه همسری.
در صحرای بی خاکی
با حباب های کذایی که از آفاق به مرکزم فرو می روند
ولم كرده اند
مرکزم را می گیرم
تلفن اداری زنگ می زند
واز من سوالات بی جا می پرسد
داد می زنم
و حباب ها به اندام درونی ام رسوخ می کنند.
دیگر درست نمی شود.
در رختخواب با فرم جنینی ام
هیچ شباهتی با هیچ جنسیتی ندارم
پاکم
غسل گرفته ام
ذکر می گویم
پشه ها بغضم را از روی گردن نیش می زنند
ونفس راحتي می کشند
بغضم پخش می شود
دست به هیچ کشتاری نمی زنم
جان ندارم
به دست خودم کلماتم گم می شوند
حالم به هم می خورد
وهیچ حقیقتی در هیچ ارتباطی اندام روانی ام را خوشبخت
نمی سازد
درست نمی شود
دیگر راست نمی شود
دیگر هیچ چیزی راست نمی شود.
25/07/86 تهران
زنده باد مطرود
شعرآشپزی
کره 1عدد
پودر قند نصف لیوان
کاکائو 2 تا قاشق
تخم مرغ 1 عدد
وانیل
پودر پسته
پودر گردو
کره را ذوب می کنیم کاکائو را می ریزم در روقن بعد همه را می ریزیم
در کاسه و بعدتخم مرغ را می ریزیم بعد وانیل را می ریزیم و بعد پودر
قند را برمی داریم و می ریزیم و پسته و گردوی خورد شده را می ریزیم
و قلیز می شود و بعد بیسکوییت را می ریزیم تا سفت شود
مورچه ها می روند توی کله ی عروسک ها
و دست و پایشان را با دست و پای آنها عوض می کنند
اشباح نصف شب که ملحفه ای نینداخته اند روی سر و واقعا اشباحند
درمی آورند گیتارهایشان را
و گوشی های 2600 را از کار می اندازند
شش صد هزار تومان می گیرند تا 2 ساعت بسته باشد چشم ها
آن هم بدون ترس
بنا به تقدم گرسنگی بر وجود
یا همان اشتیاق درونی که مالکیت را دزدی می داند و ملغایش می کند همزمان
هستند دوستانی که روغن حیوانی گرفت باید از بدن هایشان
و مالیدش به سیگار و همان جا آب دهانی را که اف.اف می اندازد بیرون به آن آمیخت
همچنین نور دیوانه ای را که مشخصا از تفکر بی خواب نشات می گیرد و در نهایت تلویزیون ها را پرت می کند پایین
آن وقت افسانه می نشیند موهایش را می بندد به سبک سامواریی ها
کلاه کج ها نمی آیند پس
دست کم علاقه مندانی که می توانستند گوشی هایشان را بیاورند تنها و نشان بدهند در حال پیاده روی اند فقط
چند نفر که بیشتر از 2 نفر نمی شد تعدادشان واقعا چند نفر را کم داشتند
می دانستند به این راحتی ها نمی ترکد کله هایشان
بنابراین می دویدند وسط بزرگراه
و می دانستند گیرایی قلب هایشان را از دست داده اند
فرصت تفهیم نمی کردم
یا با سرعت نگاه دومین نفر به زمین کشیده می شدم شلیک
کسی به من تلفن می کند اما یکی دیگر زیر بغلم را گرفته قدم می زند
پشت می کند
دیگر نه منی نه کسی نه هیچی که بشناسد
یا اینکه وهم من چنین بود ، چون بعد از این اتفاق همه در حرکتی نمایشی صف کشیدند و یکی یکی مرا نشناختند
حمله ی اتوبوسی شکل می گرفت
نگاهم را برداشته بودم و روی تمام مخلوط ها می پریدم
دست چپ
تاکید می کنم.... دست چپ
دوست داشتند شلیک کنم
اما اصرار داشتند که انکار خواهند کرد
به باران شک داشتم یا شاید زیاد یادم نیست
هنوز صف کرده بودند
قرارشان این بود که احترامی در کار نباشد
رفتار ساختمان ها بیش از حد اتو کشیده بود
می دانستم این قبیل ساختمان ها کم نیستند
به سمت یکی فرو می رفتم
تاکید می کنم دست چپ
چشم هایم را بستند و رو به رویم نشستند
بعد باند ها صدای خورده شدن چشمهایم را پخش کردند
احساس می کردم گشنه شان شده
می دانستم این کارها برای تازه وارد ها رسم است
تاکید می کنم
مثل آهنگ زنبور عسل منتظر بودم
تاکید می کنم همه چیز به راحتی تغییر شکل می دهد
با یکی 2 روز دیر و زود به جایی نمی رسیم این مطلب تا چند ساعت دیگر حتمی می شود
می خواستم بروم یا 3 نفر از هفت جهت وارد شوند
گفتند سلام
نشستیم و 17 ساعت حرف زدیم
بعد طبق قائده 5 بار صدا کلاغ در آوردیم و از هم جدا شدیم
نهار پرچمی ....
اینجا هوایش زندانیست
اولین بار بود کسی را می دیدم
وسط چاکیدن ، نگاه ها به روی خودکارم جلب شد یک دفعه
با بیا و یا ببین تمامم لای انگشتی هایی که کرده ای
نستالوژی احساس می تواند تمام مردیت را زیر سوال ببرد
آقای سطوتی: اینجا به شکل علنی هیچ کس دکتر نیست
هدایتی چوبش را بر می دارد می گوید : من بی سوادم می زند
من توی خاک و خل بزرگ شدم می زند
دانشجویی؟؟؟ می زند
با سواد ! می زند
بعد چیزی نمی گوید فقط با آن چشم های سبزش زل می زند می زند می زند می خندد
آبش که آمد یادش می آید نمی داند چرا جلویش ایستاده ام و می پرسد چرا آمدی اینجا...
5 روز پیش از او جدا شدم و ستون فقراتم تیر می کشد وقتی چیز سبزی می بینم
هژبری می گوید حیف که دانشجویی
احساس می کنم آدم کشته ام
به یاد بهنام و آدرنالین خاموشی اضطراری اعلام می کنم
اعلام ممنوعیت روزنامه ای جیغ می زند و من در اعتراض به این موضوع دندان هایم را با دقت مسواک می زنم
هر روزه درخواست صلوات های بلند زیادی اجرا می شود
و صدای گنجشک های سادیست که رنج می کشند
تغییر موقعیت ناگهانی نصفه شب را تحمیل می کند
مثل جغدی بی گناه دراز کشیده ام
از خواب هایم عکس می گیرم یا در خواب هایم عکس می گیرم
در حالت انفرادی هر فکری می تواند به ذاتت حمله کند
از یاورم شنیده ام ...چیزی نمی سازم
سمت راستم اعدام شده و حبیبی می گوید نوبت دست چپت می شود به زودی
از صدایی بیرونم و انفرادی تمام می شوم
گنگ بنگ شبانه وقتی 4 نفر در هم می خوابیم و نمی توانیم دست در دماغمان کنیم
دست چپی ها سینه می زنند و می دانند عزایی در کار نیست
سرما خوردگی وجه بارز تری از خود نشان می دهد
شکنجه کولری آغاز می شود ، انگشت های پایم با آن شیشه های تلویزیونی کوچکشان می لرزند چهره یکی از این پنج تن زخمی شده
باید به روی میز حمله کنم و در وسط معرکه سنگر بگیرم
از آن طرف دور تر در موقعیت فرار بودند
فقط در گوشم فریاد می زدند هر روز : دیگر خبری نشد!
همه چیز در موقعیت طلایی خاصی قرار گرفته
رودخانه ها از وسط زندان شروع به جوشیدن کردند
از هیچ حمله کولری یا اتوبوسی خبری نیست و همه چیز با نسیم خنکی تمام می شود
زندانیان هر میوه ای که بخواهد تماشا می کنند
سرها را پایین می گزارند ... نا امید می شوم
به سام مقدم که شب خطابش کردیم و صبح مثل شیلنگ بیرون پرید
علی سطوتی
یاور بذرافکن
منع رفت و آمد در خواب در حالی اعمال میشود که ما
سه هفته است جلوی خودمان را گرفته ایم
ضرورت دارد دربارهی کارکرد عمودی بدن های موجود تجدید نظر کنیم
امروز در همان ساعتی که دخترها به درخواست طبیعی ما پاسخ رد میدهند
به مدت یک دقیقه سیگار نمیکشیم تا نشان بدهیم از کجا ضربه میخوریم
هرکسی نمیتواند با این شرایط کنار بیاید از همین حالا
جوراب هایش را در بیاورد
پس کی آدم میشوی قرار میگذاری برویم احتیاط کنیم
کنسرت راک باز های قدیمی مثل انتفاضه مورد سوء استفاده های انسانی قرار میگیرد
وگرنه ما که تانک ها را ستایش کردیم تی شرت قرمز وینیستونیمان را درآوردیم
ام
